حسن خمینی، نوه بنیانگذار جمهوری اسلامی، از «مردم ایران» خواست برای جلوگیری از سقوط حکومت، در مساجد و سطح شهر مستقر شوند.
مرتضی کاظمیان، عضو تحریریه ایراناینترنشنال، درباره هراس او از سرنگونی رژیم توضیح میدهد.







منصوره حسینییگانه، عضو تحریریه ایراناینترنشنال، گفت: «کارنامه علی خامنهای سراسر تبعیض سیستماتیک علیه زنان است.»
او افزود: «او برای مسئله حجاب آدم کشت؛ مهسا امینی بهدلیل اصرار خامنهای بر این مسئله کشته شد.»
علی خامنهای به همراه شمار دیگری از سرکردگان ارشد نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی در حالی در نخستین دقایق حمله اسرائیل و آمریکا در صبح شنبه ۹ اسفند کشته شد که ۹ ماه گذشته را در نهایت زبونی و حقارتی کمتر دیدهشده در میان رهبران یک حکومت مستقر، در مخفیگاهی زیرزمینی گذرانده بود.
این بزدلی و بیآبرویی چندان بود که در آخرین ماههای حیات کسی که توانست خونینترین کشتار تظاهرات خیابانی شهروندان غیرنظامی در تاریخ ایران را به نام خود ثبت کند، برای او لقب موشعلی را به ارمغان آورد.
چگونگی مرگ علی خامنهای، در عین حال ثابت کرد که بهرغم همه لافها و رجزخوانیها و بر طبل جنگ کوبیدنها، دوام او و دستگاه فاسد، ناکارآمد اما همزمان تبهکار و آدمکش او بیش و پیش از هر چیز ناشی از اراده دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، بوده است.
علی خامنهای و کارگزارانش این بقا را نشانه پیروزی خود در آن جنگ میدانستند و گمان میبردند اکنون که از دل جنگی با اسرائیل و آمریکا جان سالم به در بردهاند، میتوانند با خیالی آسودهتر و دستانی گشودهتر به رفع و سرکوب تهدید اصلی، یعنی مردم ایران و خواست آنان برای گذار تمامعیار از همه اشکال و وجوه جمهوری اسلامی، بپردازند و با کشتاری بیسابقه، به همان روش همیشگی، با ایجاد رعب و وحشت بقای خود را تا سالها تضمین کنند.
مرگ بیعزت علی خامنهای و شادمانی ملی از کشته شدن او نشان داد که جمهوری اسلامی و رهبرانش تا چه اندازه از درک تحولات داخلی و بینالمللی بهویژه پس از حملات تروریستی هفت اکتبر ۲۰۲۳ ناتوان بودهاند. درواقع، مرگ علی خامنهای نقطه اوج روندی است که با کشتن رهبران حماس و حزبالله و شماری از ارشدترین فرماندهان سپاه پاسداران آغاز شده بود.
این تشابه تنها به مرگ آنان محدود نمیماند. اکنون جمهوری اسلامی با تمام ادعاها و رجزخوانیهایش حتی قادر به برگزاری مراسم خاکسپاری کسی نیست که در نزدیک به چهار دهه گذشته رهبر معظم و ولی امر مسلمین جهان خوانده شده بود و در همه امور و شئون، فصلالخطاب قلمداد میشد، چه رسد به تعیین و تثبیت جانشین او.
این واقعیت، یعنی ناتوانی حتی در دفن و کفن رهبر، در عرصه سیاست معنای عمیقتری دارد: موجودیت و آینده جمهوری اسلامی در میانه دو موج حملات نظامی آمریکا و اسرائیل از یک سو و انقلاب ملی ایرانیان از سوی دیگر، فرصتی بسیار ناچیز برای بقا دارد.
بقایای جمهوری اسلامی اکنون نه بر سر جانشین احتمالی علی خامنهای توافقی دارند و نه اساسا امکان آن را دارند که بر اساس شیوههای طراحی شده، رهبری جدید برای خود برگزینند.
سپاه پاسداران بهعنوان ستون فقرات جمهوری اسلامی حتی اگر موفق شود با نادیده گرفتن این محدودیتها و رفع و دفع منازعات درونی، جانشینی برای خامنهای معرفی کند تازه با مشکل اصلی مواجه میشود: مردمی خشمگین و سوگوار و البته مصمم به سرنگون کردن جمهوری اسلامی و آمریکا و اسرائیلی که در این شرایط هیچ دلیلی برای پذیرفتن ریسک بقای حکومتی ندارند که در حیات ۴۷ ساله خود و در مبانی ایدئولوژیک و باورهای خود نشان داده که تا باشد از ترور و و بیثباتسازی دست نمیکشد؛ بهویژه آنکه حملات کور به کشورهای همسایه در اولین روز جنگ، تنها میانجیگیران منطقهای را نیز به خشم آورده است.
مرگ علی خامنهای نه فقط سرآغاز فروپاشی حقارتبار و ذلتبار جمهوری اسلامی است، بلکه فرصتی تاریخی برای برداشتن گامی بزرگ در مسیری است که با انقلاب مشروطیت آغاز شد و هدفش زدودن باورها و ساختارهایی از متن جامعه و قدرت در تاریخ ایران بود که زمینههای زوال و افول و جدا ماندن از کاروان تمدن بشری را به ایران تحمیل کرده است.
مردم ایران امروز در بهترین موقعیت خود برای این تسویه حساب تاریخی قرار گرفتهاند تا با سرنگون کردن جمهوری اسلامی و استقرار حکومتی دموکراتیک، سکولار و مبتنی و وفادار به برابری بی قید و شرط شهروندان در برابر قانون در ایرانی یکپارچه و آزاد و آباد، آن باورها و ساختارها را در دل تاریخی سپری شده دفن کنند.
روزنامه اورشلیمپست در گزارشی تحلیلی نوشت که اسرائیل همزمان با افزایش محسوس آمادگی نظامی آمریکا در منطقه، سناریوهای مختلف واکنش به حمله احتمالی جمهوری اسلامی را بررسی میکند.
به نوشته این روزنامه، مجموعهای از تحولات اخیر - از جمله ارائه گزارش مستقیم دریادار برد کوپر، فرمانده سنتکام، به دونالد ترامپ - نشاندهنده نزدیکتر شدن واشینگتن به یک گزینه نظامی بالقوه علیه حکومت ایران است.
بر اساس این گزارش، ورود هشت هواپیمای سوخترسان آمریکایی به فرودگاه بنگوریون، استقرار یک اسکادران جنگنده اف-۲۲ در پایگاه عُودا در جنوب اسرائیل، اعزام یک ناوشکن دیگر آمریکایی به منطقه و تخلیه کارکنان سفارت آمریکا در اسرائیل همراه با توصیه به شهروندان آمریکایی برای ترک این کشور، همگی نشانههای افزایش سطح آمادهباش تلقی میشوند.
با این حال، هنوز مشخص نیست حمله احتمالی چه زمانی و با چه اهدافی انجام خواهد شد و آیا تمرکز صرفاً بر برنامه هستهای و موشکی حکومت ایران خواهد بود یا تضعیف ساختار حاکمیت در تهران نیز در دستور کار قرار دارد.
به نوشته اورشلیمپست، در داخل اسرائیل نهادهای امنیتی طرحهای عملیاتی گستردهای برای سناریوهای مختلف آماده کردهاند. ارتش اسرائیل اعلام کرده در هماهنگی کامل با شرکای خود وضعیت ایران را زیر نظر دارد و «آماده دفاع» است. ارزیابی غالب در اسرائیل این است که در صورت اقدام یکجانبه آمریکا، حکومت ایران احتمالاً ابتدا منافع آمریکا در خلیج فارس را هدف قرار میدهد و ممکن است با بستن تنگه هرمز یا حمله به زیرساختهای انرژی منطقه، تنش را تشدید کند.
این گزارش همچنین به احتمال فعال شدن نیروهای نیابتی حکومت ایران، از جمله حزبالله در لبنان یا حوثیها در یمن اشاره میکند. در صورت حمله از لبنان، اسرائیل واکنشی گسترده علیه اهداف متعدد در این کشور انجام خواهد داد؛ واکنشی که میتواند سالها حزبالله را عقب بیندازد. با این حال، ارزیابی فعلی این است که تهران ترجیح میدهد از ورود مستقیم به درگیری با اسرائیل خودداری کند، مگر آنکه محاسبات راهبردی تغییر کند یا دامنه درگیری گسترش یابد.
اورشلیمپست در پایان مینویسد که اسرائیل نسبت به تابستان گذشته در موقعیت دفاعی قویتری قرار دارد. سامانههای هشدار زودهنگام آمریکا، تقویت آمادگی جبهه داخلی پس از عملیات «طلوع شیران» و طرحهای تهاجمی برای هدف قرار دادن موشکها پیش از شلیک، بخشی از این آمادگیهاست. با این حال، تصمیم نهایی درباره زمان و نحوه اقدام همچنان در اختیار رییسجمهوری آمریکا باقی مانده است.
یک توافق هستهای احتمالی با جمهوری اسلامی که حتی «غنیسازی نمادین» اورانیوم را حفظ کند، از سوی رقبای آمریکا نه بهعنوان یک دستاورد راهبردی قاطع، بلکه بهمثابه نشانهای از عقبنشینی تعبیر خواهد شد.
حتی در سطح یک درصد، ظرفیت غنیسازی اورانیوم پیامدهای راهبردی قابل توجهی خواهد داشت؛ آن هم در شرایطی که ایالات متحده در مقطع کنونی با استقرار گسترده نیروهای نظامی در منطقه حضور دارد و حکومت ایران نیز در یکی از ضعیفترین موقعیتهای خود طی سالهای اخیر قرار گرفته است.
چنین توافقی میتواند پرسشهای گستردهتری درباره بازدارندگی آمریکا و نفوذ منطقهای آن ایجاد کند و بهجای نمایش قدرت، تصویری از تردید و احتیاط مخابره کند.
در داخل آمریکا نیز این وضعیت ممکن است اهرم فشار رییسجمهوری ترامپ در برابر کنگره را تضعیف کرده و رقبای سیاسی او را در ادامه دوران ریاستجمهوریاش جسورتر سازد.
در سطح منطقهای، چنین توافقی میتواند نظم راهبردی مطلوب واشینگتن را متزلزل کرده و به رقبای ژئوپلیتیک، از جمله چین، فضای بیشتری برای مانور بدهد.
این وضعیت، بهجای آنکه بازتابدهنده دکترین «صلح از مسیر قدرت» باشد، ممکن است بیشتر شبیه «صلح از سر ترس» به نظر برسد.
هرچه اقدام قاطع به تعویق بیفتد و ضربالاجلها بدون اجرا سپری شوند، توازن بهتدریج ممکن است به سود تهران تغییر کند.
دلیلی چندان برای اتکا به لحن خوشبینانه عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی، وجود ندارد؛ چرا که موضعگیری و ادبیات او همچنان در کلیت خود مشابه دوره پیش از جنگ دوازدهروزه باقی مانده است.
سفر وزیر خارجه عمان به واشینگتن - تنها یک روز پس از مذاکراتی که او و همتای ایرانیاش بهطور علنی آن را مثبت توصیف کردند - نیز شایان توجه است.
مسقط سالها نقش میانجی خاموش میان تهران و واشینگتن را ایفا کرده و این تحرکات دیپلماتیک میتواند نشان دهد که با وجود پیامهای علنی دو طرف، مذاکرات همچنان سیال و در حال تحول است.
در مجموع، نشانههایی که به سوی تقابل اشاره دارند، در حال حاضر قویتر از علائمی هستند که از دستیابی به یک توافق پایدار حکایت میکنند.
مراسم یادبود جاویدنامان اعتراضات دیماه، از مزار و خانه به خیابان رسید و سوگ خاموش را به زبان اعتراض بدل کرد؛ از شعارهای اعتراضی علیه جمهوری اسلامی تا سنجودمام، رقصِ سوگ، نمادهای ملی و آیینهای زندگی مانند عروسی و تولد نمادین که در برابر پروژه کنترل و مصادره سوگ ایستادند.
در تجربه اعتراضات دیماه، آنچه حکومت میخواست «به پایان برسد»، در عمل به نقطه شروع یک زبان تازه بدل شد.
چهلمها و یادبودها در بسیاری از شهرها به تجمعهای هزاران نفره تبدیل شدند و مرز میان آرامستان، کوچه، میدان و خیابان را کمرنگ کردند.
این جابهجایی صحنه، از فضای خصوصی به فضای عمومی، معنای سوگ را تغییر داد و سوگواری را از روایت فردی فقدان به اعلامی جمعی از فراموش نکردن و ادامه دادن بدل کرد.
در این چارچوب، مزار دیگر فقط محل گریه نبود و به تریبون بیمیکروفن جامعه تبدیل شد؛ هم برای همدردی با خانوادههای داغدار و هم برای تاکید بر اینکه مرگ معترضان دیماه به حذف خواست سیاسی جامعه ختم نشده است.
شعار، همخوانی و شاهنامهخوانی
یکی از ویژگیهای اصلی این مراسمها، تبدیل شدن صدا به ابزار کنش بود؛ شعارها با تکرار هماهنگ، شکل یک اجرای جمعی گرفتند و هم سوگ را حمل کردند و هم پیام سیاسی دادند.
در کنار شعارهای رایج چهلمها مانند «مرگ بر دیکتاتور»، «مرگ بر خامنهای»، «جاوید شاه»، «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده»، «هر یک نفر کشته شه، هزار نفر پشتشه» و «این گل پرپر شده هدیه به میهن شده»، شعارهایی چون «میکشم، میکشم آنکه برادرم کشت» نیز در آیینهای یادبود و تجمعهای همزمان شنیده شد.
همچنین شعارهایی مانند «توپ، تانک، مسلسل دیگر اثر ندارد، به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد»، «جنگ جنگ شرفه، بیطرف بیشرفه»، «زن، زندگی، آزادی» و «آزادی، آزادی» تکرار شد.
تکرار هماهنگ این شعارها نشان میدهد چهلمها از چارچوب سوگواری معمول عبور کرده و به صحنه اعلام موضع سیاسی و به چالش کشیدن روایت و اقتدار حاکم تبدیل شده است.
در کنار شعارها، همخوانی جمعی و حتی شاهنامهخوانی نیز دیده میشود؛ نه بهعنوان نمایش ادبی، بلکه برای پیوند دادن فقدان امروز با حافظه تاریخی و تاکید بر اینکه آنچه رخ داده بخشی از رویارویی جامعه با استبداد حاکم بر ایران است.
در بسیاری از تصاویر و ویدیوها، پرچمها، نشان شیر و خورشید و قابهای عکس جانباختگان در دل سوگ برجسته است و میان جمعیت دست به دست میشود.
این نمادها تلاشی برای ساختن روایتی است که حکومت نتواند آن را زیر عنوانهای رسمی خود مصادره کند.
در همین فضا، شعارها و نشانههای حمایت از شاهزاده رضا پهلوی نیز در بخشی از مراسمها پرشمار گزارش شده است؛ از جمله شعارهایی مانند «ضجه بزن موشعلی، داره میاد پهلوی» و شعارهای مشابه آن.
این نشانهها حکایت از آن دارد که سوگ به محل بازنمایی جهتگیریهای سیاسی تبدیل شده؛ چیزی که حکومت میکوشد با فشار امنیتی آن را مهار کند.
از ترانههای محبوب جانباختگان تا سرنا، دف و «دایه دایه»
موسیقی در این مراسمها خود یک بیانیه اعتراضی است و در برخی شهرها، ترانههای محبوب جانباختگان پخش میشود تا حضور آنها از نام روی سنگ به زندگی زیستهشان برگردد.
در موارد دیگر، ترانههای اعتراضی روز یا قطعاتی که به نشانههای این دوره بدل شدهاند، از جمله «دله دیگه، تنگ بونه»، «لالای لای عزیزم» و «آشنای من، من غریبم بی تو» در خاکسپاریها و چهلمها شنیده میشود؛ به شکلی که مرز میان یادبود و تجمع اعتراضی محو میشود.
در کنار دیگر جلوههای موسیقایی، نوای سنج و دمام نیز در شماری از مراسمهای چهلم و یادبود شنیده شد؛ سازهایی که در فرهنگ جنوب و مرکز ایران، همزمان حامل سوگ و فراخوان جمعیاند.
در برخی مراسمها، کلکشیدن و هلهله زنان عزادار با نوای ساز درهم آمیخت و به پاسخ جمعی تبدیل شد. پس از صحبت خانوادههای دادخواه نیز شعارهایی مانند «باغیرت، باغیرت» شنیده شد و مرز سوگواری و اعتراض را کمرنگ کرد.
نمونههای موسیقی محلی هم معنای ویژه دارند؛ از مراسمهایی با رسوم لُری مثل نوای سرنا و رقص سوگ تا همخوانی جمعی ترانه «دایه دایه وقت جنگه» در یادبود جانباختگان، موسیقی همزمان سوگ را حمل میکند و اراده ایستادن را و انگار جامعه در همان صدا میگوید غم هست اما در برابر سرکوب و استبداد تسلیم نمیشود.
تصاویر رقص سوگ، از والدین تا جوانان، از نشانههای برجسته این دوره است. رقص در فرهنگهای مختلف ایران، در سوگ هم سابقه دارد؛ اما اینبار در بسیاری از روایتها، رقص به نشانهای از «زنده نگه داشتن معنا» تبدیل شده است.
دستزدنهای هماهنگ، پایکوبیهای حزنآلود، دایرههای رقص کنار مزار و حتی لحظههای از حالرفتن ناگهانی، تصویری عریان از سوگ بازماندگان است. در این اجراها، سوگ فقط اشک نیست و به زبان بدن معترض تبدیل میشود.
زنان و مردان سیاهپوش با چهرههای گرفته، گاهی خاموش و گاهی همراه نوای ساز، میایستند و میچرخند؛ مادری دستمال را میگرداند و بر سینه میزند، پدری رو به مزار میخواند و دست میکوبد، خواهری با کلکشیدن سکوت را میشکند و برادری قاب عکس جانباخته را در جمع میگرداند.
این زبان بدن مردمی است که داغ را آشکارا زندگی میکنند؛ وقتی واژهها کم میآورند، همین حرکات خشم، دلتنگی و اراده ادامهدادن را کنار هم مینشاند.
در برخی مراسمها شکلهای مشخص رقص محلی هم دیده میشود؛ از جمله اجرای «تکدست» مازندرانی از سوی دوستان و همتیمیها، یا گونههای مختلف رقص در جنوب و غرب کشور.
کنار اینها، کلکشیدن نیز بارها شنیده شد؛ صدایی ریشهدار در آیینهای شادی که در سوگ جوانان، یادآور آرزوهای ناتمام و شکستن سکوت تحمیلشده است.
پلبرون، طبل چپ و «شادخوانی» در سوگ جوانان
در مناطق زاگرسنشین، آیینهایی مانند «پلبرون» و نواختن طبل چپ از نشانههای سوگواری سنگین به شمار میآیند.
قیچی کردن موی بافته زنان و نواختن طبل چپ که خلاف ریتمهای شادی و عروسی است، اعلام عزایی استثنایی و غمی فراتر از سوگ معمول را بازنمایی میکند.
با این حال، در سوگ جوانانی که در جریان اعتراضات جانباختهاند، این قاعده در مواردی آگاهانه وارونه شده است.
به جای طبل چپ و ریتم اندوه مطلق، دهل و ساز شادی نواخته میشود و قطعاتی خوانده میشود که در سنت محلی به آیینهای عروسی تعلق دارد؛ نه برای سبک کردن مرگ، بلکه برای برجسته کردن معنای جانباختن در روایت بازماندگان، جاندادنی که با مفاهیمی چون آزادی، وطن و ادامه راه برای رسیدن به شادی گره میخورد.
این وارونگی آیینی خود به زبانی اعتراضی بدل میشود؛ پاسخی جمعی به تلاشی از سوی حکومت که میکوشد مرگ را به ابزار خاموش کردن صدا و تولید ترس تبدیل کند و اعلامی روشن که این سوگ قرار نیست به انزوا و تسلیم ختم شود.
در ادامه همین منطق، در برخی مراسم، چهلم جانباختگان به آیینهای زندگی پیوند خورده است: عروسی نمادین، لباس دامادی و تور عروس، چرخاندن خنچه، پخش نقل و شیرینی، بریدن کیک تولد یا برگزاری تولد همزمان با چهلم.
این کنشها سوگواری را از قالب مرسوم بیرون میکشد و مستقیما قدرت حاکم را خطاب قرار میدهد و میگوید شما فقط یک نفر را نکشتهاید و یک زندگی را نابود کردهاید و ما این زندگی نابود شده را در برابر چشم همگان میگذاریم.
در برخی روایتها، مادران و خانوادهها صریح میگویند «برای عروسی بچهام دست بزنید»؛ لحظهای که دست زدن از واکنشی عاطفی به کنشی سیاسی بدل میشود و در برابر پروژهای میایستد که میخواهد سوگ را به سکوت تقلیل دهد.
نمادهای تازه اعتراض؛ از «موشعلی» تا بازتولید حافظه جمعی
در برخی شهرها، استفاده از عروسک نمادین «موشعلی» و سوزاندن آن به یکی از جلوههای تازه زبان اعتراض بدل شد؛ کنشی که با فروکاستن نماد قدرت به یک تصویر کاریکاتوری و قابل نابودی، اقتدار رسمی را به سخره میگیرد و هیبت آن را میشکند. کنشی که نماد قدرت را به سخره میگیرد و از سطح شعار به سطح اجرا میبرد.
واکنش تند نیروهای حکومتی به همین نماد در دانشگاه صنعتی شریف و تلاش برای پایین کشیدن آن نشان میدهد مساله فقط یک عروسک نیست. حساسیت حکومت به چنین نشانههایی بیانگر آن است که نمادها میتوانند ترس را فرسوده و روایت مسلط را کماثر کنند؛ به همین دلیل با واکنشی سریع و خشن مواجه میشوند.
در سطحی دیگر، فراگیر شدن ویدیوی «سپهر بابا کجایی؟» و سپس نامگذاری نوزادان تازه متولد شده با نام «سپهر» به شکلی از مقاومت نرم و تلاشی برای امتداد دادن یاد جانباختگان در زندگی روزمره بدل شد.
کنشهای نمادین مرتبط با «گل»، از گلباران مزار و بردن شاخه گل و رقصاندن آن در دست گرفته تا ریختن گل در جریان مراسم و تشویق جانباختگان بهعنوان قهرمانان جمعی نیز در بسیاری از این مراسم تکرار شد.
در برخی موارد، این آیینها از گورستانها فراتر رفت و محل جانباختن جاویدنامان نیز گلباران شد تا صحنه مرگ به بخشی از حافظه عمومی تبدیل شود.
در کنار اینها، آزاد کردن کبوترها یا پرندگان نیز در شماری از این مراسم دیده شد؛ نشانهای ساده اما پرمعنا از آرزوی رهایی در لحظهای که حکومت میکوشد مرگ را به ابزار ایجاد ترس بدل کند.
این زبان تازه بیهزینه نماند و گزارشها از احضار و تهدید خانوادهها، تلاش برای جلوگیری از شعار، فشار برای پذیرش روایت رسمی «شهید» و حتی تهدید به تعویض سنگ مزار حکایت دارد.
در مواردی نیز مداحان حکومتی به برخی مراسم فرستاده شدند تا فضا را از موسیقی، همخوانی و تشویق به سمت روضهخوانی رسمی سوق دهند؛ تلاشی برای بیخطر کردن سوگی که ماهیتا اعتراضی شده است.
این برخوردها نشان میدهد مساله اصلی برای حکومت، خود مراسم نیست، بلکه معنایی است که این یادبودها در حافظه عمومی پیدا میکنند.
چرا این شکل از سوگواری اثرگذار شد؟
مراسم چهلم و یادبود فقط حامل پیام سیاسی نبودند و به شکلگیری پیوندهای اجتماعی کمک کردند و مردم کنار هم ایستادند بیآنکه سازماندهی رسمی یا دستور متمرکزی در کار باشد.
این رفتوآمدها و کنار هم ایستادنهای مکرر، بهتدریج نوعی اعتماد میان افراد شکل داد که در فضای فشار و ناامنی، به یکی از مهمترین پشتوانههای اجتماعی بدل میشود.
چهلمها همزمان مجالی برای انتقال تجربه بودند؛ جایی که نسلها کنار هم قرار گرفتند، روایتها شنیده و بازگفته شد و خاطره از سطح فردی به حافظهای مشترک منتقل شد.
در بسیاری از این مراسم، نوعی نظم درونی و خودخواسته، مانند توجه به خانواده داغدار، حفظ حرمت مراسم و مراقبت از یکدیگر که نشاندهنده توان جامعه برای خودتنظیمی در شرایط محدودیت است، دیده میشود.
آنچه در یادبودهای جاویدنامان اعتراضات دیماه شکل گرفت، نشان داد سوگواری به زبانی چندلایه بدل شده که معنا را فراتر از قالبهای مرسوم منتقل میکند و روایتی جمعی میسازد که حافظه، مطالبه عدالت و ادامه اعتراض را زنده نگه میدارد.