• العربية
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

سعید راد؛ جان دادن زیر تیغ آفتاب

فرزاد رستمیان

روزنامه‌نگار

۱ مرداد ۱۴۰۳، ۱۶:۳۰ (‎+۱ گرینویچ)

وقتی فریدون فروغی می‌خواند: «دلم از خیلی روزها با کسی نیست، تو دلم فریاد و فریادرسی نیست»، سعید راد متولد شد؛ قهرمانی که غالباً مرگ در میان کوچه‌های تنگ جنوب شهر و زیر تیغ آفتاب سرنوشت‌اش بود.

احمد سعید حق‌پرست راد در آبان‌ ۱۳۲۳ - دوران اشغال ایران توسط متفقین- در محله سنگلج تهران به دنیا آمد. او به‌نام سعید راد شناخته می‌شود و اغلب با تصویرش روی صدای فریدون فروغی، وقتی زخم‌خورده و با پای لنگ، از کوچه‌ها رد می‌شد و از مرگ می‌گریخت. او از همان تنگنای امیر نادری بدل به شمایل تازه‌ای در سینمای ایران شد؛ شمایل یک ضدقهرمان که روزگار آرمانی‌اش گذشته و اکنون آن ابهت و اهمیت تاریخی خود را از دست داده است. هرچند پیش از تنگنا در آثار مطرحی چون خداحافظ رفیق، کافر، صبح روز چهارم و صادق کرده بازی کرده بود ولی تنگنا تثبیت او به‌عنوان بزن بهادرهای ناکام دوران پرالتهاب تاریخ ایران بود؛ تاریخی که دیگر قهرمان نداشت - قهرمان‌هاش محکوم به ناکامی بودند؛ تاریخی که مرگ تختی را با شمایل ناصر ملک‌مطیعی در قیصر نشان داد و بی‌قهرمانی ملتش را مدام در فیلم‌ها و ترانه‌ها و داستان‌ها فریاد می‌زند. سعید راد محصول چنین تفکری است و در بحبوحه این بلبشوی تاریخ بی‌قهرمان، به شهرت رسید.

همکاری با چهار فیلم‌ساز مطرح تاریخ سینمای ایران، کامران شیردل، امیر نادری، ناصر تقوایی و فریدون گله نشان می‌دهد سعید راد دقیقاً آن شمایلی بود که سینمای موسوم به اجتماعی به آن احتیاج داشت. سه سال نخست کارنامه بازیگری او از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۳ شاهد چنین حضوری است.

خداحافظ رفیق اعتراف تاریخ سینماست به بی‌قهرمانی و عدم نیاز سینما به اکسیون‌های آشنای فیلمفارسی. فیلم نادری بیش از آن‌که به موقعیت‌های پرالتهاب داستانی و بزن‌بزن‌های رایج فیلم‌های دهه چهل بپردازد، پرسه‌زنی‌های بی‌هدف ضدقهرمانش را هدف قرار می‌دهد زیرا دوران فیلمفارسی‌های اولیه به پایان رسیده و کارگردانان موسوم به موج نو نیک می‌دانند گفتن و نشان دادن آن‌چه دیگر نه نیازش احساس می‌شود و نه اصلاً وجود دارد -مانند قهرمان- دردی را دوا نمی‌کند - حتی داستان خداحافظ رفیق هم منطبق با همین واقعیت تاریخی است: ناصر جاهلی است که انگار از توی فیلمفارسی‌های دهه چهل شمسی بیرون پریده و اکنون رسیده به دوره‌ای که دیگر جامعه به او اعتنایی ندارد و خود نیز می‌داند که دوران بازنشستگی‌اش سر رسیده. لحظه مردنش لحظه‌ای اساسی است که سینمای دهه پنجاه خورشیدی را به مدت هفت سال تا رسیدن به انقلاب ۵۷ به سینمای ضدقهرمان بدل می‌کند؛ لحظه‌ای که ناصر در کوپه‌های قطار از مرگ فرار می‌کند اما همه تماشاگران می‌دانند او خواهد مُرد و پس از مرگش، پلیس بالای سر جنازه می‌گوید: «مثل این‌که قبلاً زخمی بوده».

نکته حائز اهمیت این‌که تماشاگران فیلمفارسی‌های دهه سی تا میانه دهه چهل نیک می‌دانند قهرمانشان نخواهد مُرد و مرگ قهرمان را تاب نمی‌آورند و بالعکس، مرگ ضدقهرمان از میانه دهه چهل تا آستانه انقلاب، امری محتوم تلقی می‌شود و این گرایش کاملاً با واقعیت تاریخ منطبق است. سعید راد در فیلم‌هایی چنین - که مرزی است میان آثار موسوم به فیلمفارسی و فیلم‌هایی با گرایش به روشنفکری دوران- هیبت آرمانی خود را گام‌به‌گام به دست خود فرومی‌ریزد و صدالبته جامعه در فروپاشی این شمایل آرمانی‌اش نیز بی‌تأثیر نیست.

بیراه نیست که کامران شیردل با تأثیر از از نفس اُفتادهی گدار، صبح روز چهارم را با نقش‌آفرینی سعید راد به تصویر می‌کشد. از نفس اُفتاده نیز بیانگر شمایل از دست رفته قهرمان در سینمای آمریکاست - در اندوه روزهای آرمانی که اکنون آرمان‌ها از نفس افتاده.

سعید راد در صبح روز چهارم نقش ژان-پل بلموندو را بازی می‌کند؛ جوانی آس و پاس که پس از دزدی و قتل بی‌دلیلش به تهران بازگشته و قصد دارد با معشوقه‌اش به جنوب فرار کند. در فیلم‌هایی که این دوره با حضور ضدقهرمان‌های در انتظار مرگ ساخته می‌شود، خشونت بصری نیز تشدید می‌یابد زیرا آخرین تلاش‌های ضدقهرمان برای توسل به قدرت نمایش داده می‌شود. از این روی سعید راد به‌علت چهره‌ خشن و صلابت نگاهش انتخاب هوشمندانه‌ای است. این امر در صادق کرده به اوج خود می‌رسد و ناصر تقوایی، استواری و استحکام دیرینه سنت را به شمایل سعید راد تشبیه می‌کند - شکل راه رفتنش، گام برداشتنش و یا نگاه کردنش که همگی قدرت را متبادر می‌کند؛ قدرت سنتی که بی‌آن‌که خود بداند دارد از بین می‌رود و در برابرش مدنیت و قانون جایگزین می‌شود. در پایان صادق کرده همین قانون است که او را از پای در می‌آورد.

سعید راد در طول هفت سال دهه پنجاه خورشیدی آن‌قدر از پای درآمد که پس از انقلاب دیگر قوزک پایی برایش باقی نمانده بود و آن یک‌دمی هم که بود، حاکمیت جمهوری اسلامی ازش سلب کرد و خانه‌نشین شد. در آستانه انقلاب نقش مردی را بازی می‌کند که رؤیای قهرمانی‌اش را در جایی جز کشور خود می‌جوید؛ نقش بوکسوری در فیلم ساخت ایران که شاید شبیه به زندگی خودش و همکارانش باشد - وقتی جریان انقلاب هم آنان را امیدوار می‌کرد و هم می‌ترساند.

پس از انقلاب و در همان سال‌های اولیه دهه ۱۳۶۰ به‌جز نقش‌آفرینی در چند فیلم غیرمطرح، در مهمترین فیلم مسعود کیمیایی ایفای نقش می‌کند: خط قرمز؛ سیاسی‌ترین فیلم کیمیایی که اگرچه حوادث آستانه انقلاب را دنبال می‌کند ولی قابل بسط یافتن به جریانات وزارت اطلاعات است. سعید راد نقش یک مأمور ساواک را بازی می‌کند که میان ایدئولوژی و عشق گیر کرده و این نیز با زندگی‌اش عجین است؛ عشق به سینما و ایدئولوژی‌ای که می‌گفت او نباید - و اجازه ندارد- فیلم بازی کند و همان‌طور که در خط قرمز، عشق به کامیابی نرسید، سعید راد در عقاب‌ها ساخته ساموئل خاچیکیان( آخرین فیلمش قبل از مهاجرت) به همان احمد سعید حق‌پرست راد بازگشت و ناکام ماند؛ اما پس از حدود بیست سال که دوباره به سینمای ایران بازگشت، نشان داد می‌توانست فارغ از شمایل ضدقهرمانش - قد بلند و چشم‌های آبی و نگاه باصلابتش- بازیگری مهم باشد و نشد. در دوئل احمدرضا درویش نشان داد او این همه سال بازیگر بوده و ایدئولوژی پیش و پس از انقلاب -هرکدام به‌گونه‌ای- امکان بروز خلاقیش را نداده است.

سعید راد جزو معدود بازیگرانی است که بهترین فیلم‌هاش با زندگی خودش انطباق داشت و افسوس که بهترین فیلم‌هاش، درباره ناکامی و شکست بود.

Banner
Banner
Banner

پربازدیدترین‌ها

هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند
۱
اختصاصی

هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند

۲
تحلیل

حرکت روی لبه تیغ؛ تلاش پکن برای ایستادن در میانه جنگ

۳

تشدید شکاف میان آمریکا و بریتانیا در قبال ایران؛ ترامپ استارمر را به «حفاری نفتی» فراخواند

۴

گاردین: تهران با نزدیک شدن به اروپا می‌کوشد فشار را بر آمریکا افزایش دهد

۵

جی‌دی ونس: ما روشن گفته‌ایم چه می‌خواهیم، اکنون توپ در زمین جمهوری اسلامی است

Banner

انتخاب سردبیر

  • اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

    اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

  • وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است
    تحلیل

    وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است

  • فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

    فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

  • سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»
    روایت شما

    سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»

  • هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند
    اختصاصی

    هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند

  • پشت پرده مذاکرات اسلام‌آباد و تلاش‌ها برای از سرگیری گفت‌وگوها

    پشت پرده مذاکرات اسلام‌آباد و تلاش‌ها برای از سرگیری گفت‌وگوها

•
•
•

مطالب بیشتر

«مدرنیست‌های اوکراین»؛ از جنگ‌های استقلال تا اعدام هنرمندان

۱ مرداد ۱۴۰۳، ۱۰:۱۱ (‎+۱ گرینویچ)
•
ثریا دانشوری

در چشم طوفان عنوان نمایشگاه تازه‌ای است در آکادمی سلطنتی هنر لندن(رویال آکادمی) که به نقاشان مدرن اوکراین در دهه‌های اول قرن بیستم اختصاص دارد و در لابلای اتفاقات سیاسی آن دوران از جمله جنگ‌های استقلال از روسیه، نقاشان خلاق کمتر شناخته شده‌ای را معرفی می‌کند.

نمایشگاه به مدرنیست‌های اوکراین از ابتدای قرن بیستم تا دهه سی اختصاص دارد، زمانی که جنگ جهانی اول رخ داده و امپراتوری روسیه و اتریش- مجارستان متلاشی شده، بعد از انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷، اوکراین از سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ مستقل بوده (در حال جنگ) و بعد توسط بلشویک‌های شوروی تسخیر شده و در همه این سال‌های پر التهاب، نقاشان اوکراینی با تأثیرپذیری از مدرنیسم، به خلق آثار درخشانی دست زده‌اند که حالا می‌توان بارقه‌های استعداد آنها را در این نمایشگاه مشاهده کرد؛ استعدادهایی که نام شناخته شده‌ای در جهان غرب نیستند، اما اینجا می‌توان نگاه و سبک و سیاق آنها را تحسین کرد.

از طرفی این نمایشگاه در یک دوره کوتاه سی و چند ساله، انواع و اقسام نقاشی و اثر هنری در سبک‌های مختلف را در کنار هم قرار می‌دهد که نشان از پویایی هنرمندان آن دوره و عدم تقلید از یکدیگر دارد. اینجا با ۶۶ اثر هنری روبرو هستیم که از موزه هنر ملی اوکراین و موزه تئاتر، موسیقی و سینمای اوکراین قرض گرفته شده‌اند.

در میان وقایع سیاسی آن دوران، شکست اوکراینی‌ها در جنگ‌های استقلال در سال ۱۹۲۱ مهمترین تاثیر را بر هنرمندان این دیار داشت. استقلالی که از زمان انقلاب روسیه آغاز شده بود به بن بست خورد و جنگی که درگرفته بود، سرانجام به نفع بلشویک‌ها به پایان رسید و از سال ۱۹۲۳، قوانین سختگیرانه‌ای شکل گرفت. به این ترتیب ویژگی‌های ملی اوکراینی‌ها در هنر مورد تهدید قرار گرفت و این امر تأثیر منفی زیادی بر هنرمندان این کشور گذاشت. طی دهه آتی، صدها نویسنده، کارگردان تئاتر و نقاش از جمله میخائیلو بویچوک، میکولا کاسپروویچ، لس کورباس، ایوان پادالکا، میخائیل سمنگو و واسیل سدلیار به عنوان «ملی گراهای بورژوا» برچسب خورده و اعدام شدند. بسیاری دیگر زندانی و به کمپ‌های کار اجباری فرستاده شدند. آثار هنری، دست نوشته‌ها و کتاب‌ها را از بین بردند و نقاشی‌های سالم مانده، در اماکن مخفی انبار شدند.

در دهه شصت و هفتاد میلادی، کشورهای غربی هنر انقلابی اواخر دوره امپراتوری روسیه و اوایل دوران اتحاد جماهیر شوروی را دوباره کشف کردند و هنرمندانی که در اوکراین به دنیا آمده و آنجا زندگی کرده بودند، زیرعنوان «آوانگاردهای روسیه» برچسب خورده‌اند، اما بسیاری از قابلیت‌های هنری آنها با فرهنگ اوکراین گره خورده است و این امر آثار آنها را از نقاشان روس جدا می‌کند. این نمایشگاه سعی دارد چهره تازه‌ای از هنر آن دوران ترسیم کند که با فرهنگ اوکراین پیوندی تنگاتنگ دارد و این هنرمندان را از شکل کلی تعریف شده به عنوان آوانگاردهای روسیه جدا می‌کند.

در اتاقی به نام کوبو-فوتوریسم به تأثیر کوبیسم و فوتوریسم بر نقاشان اوکراینی این دوره پرداخته می‌شود. در ابتدای قرن بیستم اوکراین بین امپراتوری روسیه و اتریش- مجارستان تقسیم شده بود و هیچ شهری در اوکراین اجازه تأسیس مدرسه هنری نداشت. در نتیجه بسیاری از هنرمندان به امپریال آکادمی در سن پترزبورگ می‌رفتند. اما خیلی زود آنها بیشتر به مدرسه‌های مونیخ و پاریس تمایل نشان دادند و به این ترتیب کوبیسم وارد آثار این نقاشان شد، اما آنها کوبیسم را با ویژگی‌های محلی اوکراین پیوند زدند.

دهه ۱۹۱۰ اوج حرکت‌های مدرن در تئاتر اوکراین بود و نقاشان بزرگی در این امر نقش داشتند، هنرمندانی که به طراحی صحنه تئاتر و نقاشی صحنه می‌پرداختند. الکساندرا اکستر و لس کورباس دو نام مهم این دوره بودند. اکستر که اولین نقاشی این نمایشگاه از چهره نامشخص سه زن از آن اوست، کوبیسم و فوتوریسم را به عالم تئاتر هم کشاند و کورباس که بعدها اعدام شد، هنرمندان تجربی زیادی را وارد کار کرد و با طراحی‌های صحنه خلاقانه هنر مدرن اروپا را با ویژگی‌های محلی پیوند زد.

انستیتو هنر کی‌یف که در دهه بیست نقش مهمی در تحولات هنری در اوکراین داشت، یک اتاق دیگر را در این نمایشگاه به خود اختصاص داده است. این انستیتو ادامه‌ای بود بر آکادمی هنر اوکراین که در سال ۱۹۱۷ با استقلال این کشور پا گرفته بود و بعدتر با شکست استقلال، از سال ۱۹۲۴ زیر عنوان انستیتو هنر کی‌یف فعالیت می‌کرد و خیلی زود به یکی از مهمترین مدارس هنری اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شد و هنرمندان شناخته شده‌ای چون کازمیر ماله‌ویچ (که اثری از او هم در این نمایشگاه هست) با آن همکاری کردند.

آخرین نسل مدرنیست‌های اوکراینی به اواخر دهه بیست و اوایل دهه سی بازمی‌گردد، زمانی که با تسلط کامل شوروی، اعدام و تبعید هنرمندان به اوج رسید و از سال ۱۹۳۲ رئالیسم سوسیالیستی به عنوان تنها سبک رسمی قابل پذیرش بر همه هنرمندان تحمیل شد و به این ترتیب بر تجربیات مدرنیست‌های آن دوران نقطه پایان گذاشت.

«لویاتان»؛ آخرالزمان و اسبی که روی صحنه بازی می‌کند

۲۹ تیر ۱۴۰۳، ۱۴:۳۵ (‎+۱ گرینویچ)
•
محمد عبدی

«لویاتان» عنوان نمایش تازه‌ای است از لوران دو ساگازان، کارگردان فرانسوی که در هفتاد و هشتمین دوره جشنواره آوینیون در جنوب فرانسه، از بزرگ‌ترین رویدادهای هنری جهان، توجه‌ها را به خود جلب کرد.

این یک نمایش عجیب درباره جامعه امروز فرانسه و احکام زندان در دادگاه‌ها است که با حضور چشمگیر یک اسب بر روی صحنه تماشاگرش را میخکوب می‌کند.

نمایش اساسا چه در فرم و چه در محتوا بسیار نامتعارف به نظر می‌رسد و عجیب. با داستان سه نفر مختلف در یک دادگاه روبه‌رو هستیم، جایی که قاضی و بازپرس به هر نحو می‌خواهند طرف مقابل را یک مجرم فرض بگیرند که باید به زندان فرستاده شود. هر کدام از این سه نفر داستان متفاوتی دارند؛ یکی بی‌خانمان به جرم پرخاشگری و توهین به پلیس و تهدید در حال محاکمه است، دیگری به جرم استفاده نکردن از کلاه ایمنی در حال موتورسواری و نداشتن گواهینامه بازداشت شده و سومی زنی است که برای بچه شش ساله‌اش از مغازه دزدی کرده. حالا اما هر سه به زندان محکوم می‌شوند.

همه بر روی صحنه صورتک (ماسک) بر چهره دارند و در نتیجه از فضای واقعی و معمول جدا می‌شویم و به فضای شبه‌ سوررئالی پا می‌گذاریم که در ظاهر نسبتی با واقعیت ندارد. صورتک‌های شخصیت‌ها بسیار عجیب به نظر می‌رسد و فضاسازی عجیب‌تر صحنه، ما را به تمامی از واقعیت جدا می‌کند و به یک فضای تخیلی می‌برد، در حالی که نمایش درباره یک معضل اجتماعی امروزی حرف می‌زند.

لویاتان یک راوی دارد که تنها کسی است که صورتک ندارد. او به ما می‌گوید که بارها و بارها به جرم‌های کوچک به زندان رفته و حالا با نوعی فاصله‌گذاری درباره مشکلات اجتماعی مساله زندان حرف می‌زند؛ این که در سال به ششصد هزار پرونده این چنینی رسیدگی می‌شود و افراد با کوچک‌ترین جرائم به زندان فرستاده می‌شوند، در نتیجه زندان‌های فرانسه پر شده‌اند و جایی برای زندانی تازه وارد ندارد، در حالی که خرج هر زندانی هر شب صد و ده یورو برآورد شده است.

راوی به ما می‌گوید سه شرکت بزرگ این تجارت را به دست دارند و برای زندانی‌ها غذا و پوشاک تامین می‌کنند و آن‌ها در حال ساخت زندان‌های تازه هستند. نمایش این سوال را مطرح می‌کند که آیا برای جرائم کوچکی مثل دزدی از مغازه، فرستادن فرد به زندان ضرورت دارد؟

از طرفی نمایش نظام قضایی را به سخره می‌گیرد. قاضی با آن چهره آهنینی که پشت صورتک مخفی شده، با فریادها و سوالات پیچیده خود متهم را در آستانه فروپاشی عصبی قرار می‌دهد و هر بار به نظر می‌رسد از پیش حکم زندان خود را آماده کرده است.

هر سه نفری که در طول نمایش محاکمه می‌شوند در یک تاریخ مشخص در ماه مارس سال ۲۰۲۲ مرتکب خلاف شده‌اند. به این ترتیب نمایش سعی دارد بر تعدد جرایم و مشابه بودن احکام آن‌ها تاکید کند؛ سه جرم کوچک مختلف که ارتباطی با هم ندارند و از سوی سه شخصیت کاملا متفاوت و حتی متضاد صورت گرفته‌اند، اما هر سه نفر به یک سرنوشت مشابه دچار می‌شوند.

تصویر: : Festival d'Avignon
100%
تصویر: : Festival d'Avignon

نمایش برای بیان واقعیت‌های جامعه پیچیده‌اش از ساختار نمایشی هوشمندانه‌ای استفاده می‌کند که می‌تواند تماشاگر را از لحظه ابتدایی تا انتها میخکوب کند. همه‌چیز در هاله‌ای از ابهام و فضایی شبیه به وهم جریان دارد، گویی تماشاگر در حال تماشای یک کابوس ترسناک است که همه فضا را در برگرفته و گریز و گزیری از آن نیست. صورت‌های مسطح آدم‌ها با نگاه‌های نافذشان تماشاگر را تسخیر می‌کند و وجود مه و دود در فضا، بر فضای خواب‌گونه اثر صحه می‌گذارد.

این فضای شبه سوررئال با ورود یک اسب تکان‌دهنده می‌شود: یک اسب واقعی قهوه‌ای-سفید بزرگ بدون راهنما وارد صحنه می‌شود و تا نزدیک به انتها روی صحنه می‌ماند. اسب به طرز عجیبی به بازیگر نمایش بدل می‌شود: در گوشه‌های مختلف صحنه راه می‌رود و بی‌آن که کسی هدایتش کند، با ساختار و محتوای صحنه هماهنگ می‌شود. او هم گویی به بی‌عدالتی‌های بشر اعتراض دارد و با نگاهی عاقل اندر سفیه، به شخصیت‌های نمایش چشم می‌دوزد. در صحنه‌ای حیرت‌انگیز- که مشخص نیست در نمایشنامه آمده یا اتفاقی رخ می‌دهد- اسب به جلوی میز قاضی می‌رود و کتاب قانون را با دهانش برمی‌دارد، آن را می‌جود و به گوشه‌ای پرت می‌کند. از بین شخصیت‌های روی صحنه اسب زنی را انتخاب می‌کند که از همه مظلوم‌تر به نظر می‌رسد، در نتیجه در غالب اوقات کنار او می‌ایستد و زن اسب را نوازش می‌کند.

در صحنه انتهایی اسب خودبه‌خود و بدون آن که هدایت شود، صحنه را ترک می‌کند و شخصیت‌ها را رو به ما تنها می‌گذارد: جایی که آنها برای دقایق طولانی در سکوت به ما زل می‌زنند و فضای غریبی را خلق می‌کنند که بهترین پایان برای چنین نمایشی است.

هنرمندان ایرانی و تبعید؛ وطن آنجاست که آزاد باشی؟

۲۷ تیر ۱۴۰۳، ۱۶:۱۱ (‎+۱ گرینویچ)
•
فرزاد رستمیان

در طول تاریخ بسیاری از نویسندگان، فیلم‌سازان و سایر هنرمندان از دست حکومت‌های خودکامه گریخته‌اند و به تبعیدی اجباری یا خودخواسته تن داده‌اند.

پس از انقلاب ۱۳۵۷، این تبعید دامان بسیاری از هنرمندان و نویسندگان ایرانی را گرفت؛ از غلامحسین ساعدی در اوایل انقلاب تا بهرام بیضائی که دهه‌ها در برابر تبعید مقاومت کرد اما سرانجام به آمریکا رفت.

به‌نظر می‌رسد تبعید (و مفهوم تبعید شدن) از نگاه مردمان جوامع توتالیتر یا تحت سلطه حکومت‌های دیکتاتوری، خود واجد ارزش است. این مردمان به تبعید به‌عنوان یک کنش قهرمانانه نگاه می‌کنند. در کتاب‌ها هنگامی که از تبعید برتولت برشت، امیل زولا و یا فیلم‌سازانی چون فریتز لانگ یا آندره‌ی تارکوفسکی و یا تبعید خودخواسته اورسن ولز و پرشمار نام‌های دیگر هنرمندان سخن به میان می‌آید، ناخودآگاه انتساب واژه تبعید به آن نام‌ها ارزش می‌دهد. در حالی که آن‌چه در این متون و در اذهان عمومی خوانده و شنیده نمی‌شود تبعات این تبعید برای هنرمند است. هرچند این جمله را رد می‌کنم که هنرمند تا زمانی هنرمند است که بر خاک خود و در کشورش باشد؛ زیرا تاریخ نشان داده همین اسامی نام‌برده به‌علاوه بسیار نویسنده، موسیقی‌دان، کارگردان، نقاش، رقصنده و ... در تبعید همچنان به کار خود ادامه داده و چه‌بسا با کیفیت بهتر و ذهن آزادتری به خلق هنر پرداخته‌اند. اما نمی‌توان انکار کرد که هنرمند -تحت هر شرایطی- درگیر فرهنگ و اجتماع و همین خاک خودش است.

در واقع شاید بتوان هنرمندان را در این موقعیت به دو دسته تقسیم کرد: آنان که در کشور خود تمام‌وقت با فرهنگ و اجتماع خود کنش و واکنش دارند و آنان که خاک را به‌شکل ذهنی در خود حفظ کرده و در تمام سال‌های تبعید، از ذهن خود تغذیه می‌کنند. دسته دوم عمدتا محکوم است به «به‌روز نبودن» و «گیر کردن در دوره‌ای خاص» در حالی که این هنرمندان تبعیدشده، ناگزیر یا باید آن‌چه زیست کرده را تا ابد حفظ کنند و یا مانند بسیاری به امور جدیدی که زندگی‌اش نکرده بپردازند که در این صورت باز محکوم می‌شوند به «تقلید».

تبعید ،چه ناخواسته و چه خودخواسته،ویران‌کننده است، شاید مصداق کشتن باشد؛ کشتن بخشی از آدمی. و افسوس که در جامعه ایرانبیش از چهل سال است این تبعیدها ادامه داشته و در چندسال اخیر نیز تشدید شده است.

شاید نخستین چیزی که با شنیدن تبعید در نظام دیکتاتوری جمهوری اسلامی به‌یاد ایرانیان بیاید، تبعید موسیقی پاپ به لس‌انجلس باشد؛ موسیقی پاپ در اواسط دهه چهل خورشیدی تا اواخر دهه پنجاه به دستاوردهای بزرگی در سطح جهانی رسیده بود و هنرمندانی که در زمینه شعر و ترانه، آهنگ‌سازی و خوانندگی در طول تاریخ ایران تکرارنشدنی بودند، پس از انقلاب پنجاه‌ وهفت تن به خاک دیگر زدند. عده‌ای هم که بازگشتند غالبا هیچ‌گاه، حتی در چارچوب قوانین جمهوری اسلامی، امکان فعالیت نیافتند.

جالب این‌جاست که دقیقا آن دسته از تبعیدشدگان موسیقی همچنان، با گذشت بیش از چهل سال از انقلاب پنجاه‌وهفت، از روزهای پیش از انقلاب و عشق‌های پیش از انقلاب و حال‌وهوای پیش از انقلاب سخن می‌گویند.

در عین حال می‌توان به تبعید نویسندگان ایرانی نیز پرداخت. هنرمندانی از نسل‌های مختلف هم‌چون ابراهیم گلستان، رضا قاسمی، عباس معروفی، رضا براهنی، بهمن فرسی، علی‌مراد فدایی‌نیا، محمد عبدی و ... که هرکدام از خاک وطن بریدند و در گوشه‌ای از دنیا به نوشتن یا ننوشتن مشغول‌اند. برای هنرمند در تبعید، ننوشتن نیز شاید نوعی کنش اعتراضی محسوب شود. ابراهیم گلستان پس از مهاجرت تا زمان مرگ چیزی منتشر نکرد و اگر کتاب‌های تازه‌ای هم از او چاپ می‌شود، مربوط به دوران پیش از انقلاب است (نظیر مختار در روزگار یا برخوردها در زمانه برخورد).

در این‌جا نکته حائز اهمیت این است که تمام این هنرمندان در تبعید در نوشته‌های خود انگار از وطن جدا نمی‌شوند. عبدی در رمان کوتاه پنج زن در عین پرداختن به زنانی که هرکدام در گوشه‌ای از دنیا با مشکلات شخصی خود دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند، تاریخ ایران را مانند قطاری از وسط زندگی‌های شخصیت‌هاش رد می‌کند. معروفی در رمان بلند «پیکر فرهاد» زن اثیری صادق هدایت را به زن دهه شصت خورشیدی -آخرین تصویری که از زن ایرانی در کشور خود سراغ دارد- نزدیک می‌کند و بسیار نوشته‌های چاپ‌شده در خارج از ایران که رنگ ایران دارد و بوی ایران می‌دهد.

در این میان، فیلم‌سازان هم همچون سایر هنرمندان یا تبعید شدند و یا دارند یکی پس از دیگری از کشور می‌گریزند. آخرین نمونه‌اش محمد رسول‌اف که پس از سال‌ها فیلم‌سازی و ده‌ها جایزه و اعتبار جهانی، از راه غیرقانونی کشورش را پشت سر گذاشت.

رسول‌اف در میان فیلم‌سازان معترض به حکومت، که به‌عنوان فیلم‌ساز سیاسی شناخته می‌شوند، فیلمسازترین‌شان است؛ فردی که بیش از هرکس (در میان کارگردان‌های سیاسی‌) شیوه‌های قصه‌گویی را می‌داند و توان مجذوب ساختن تماشاگر را دارد. تاریخ تبعید سینماگران و اهالی سینما به سال صفر تاریخ معاصر ایران، انقلاب اسلامی،بازمی‌گردد - از فریدون فرخزاد، بهروز وثوقی، پرویز صیاد، بصیر نصیبی، شیرین نشاط، سوسن تسلیمی و منوچهر فرید تا بهمن قبادی، گلشیفته فراهانی و محمد رسول‌اف وقتی امکان فعالیت نمی‌دیدند و عرصه روزبه‌روز برایشان تنگ‌تر می‌شد، ایران را به‌ سوژه‌ای ذهنی بدل کرده و آزادی را در جایی دیگر پیدا کردند-جمله‌ای است آشنا که وطن آن‌جاست که آزاد باشی!

نخستین موج تبعیدها پس از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، مسئله قتل‌های زنجیره‌ای و پس از آن حمله به کوی دانشگاه بود که فارغ از سانسور و عدم امکان فعالیت هنری، جان هنرمندان را در خطر قرار می‌داد و این شد که بسیاری از افراد نامبرده در میانه دهه هفتاد خورشیدی ایران را ترک گفتند.

پس از آن جنبش سبز است که بیش‌تر کارگردان‌ها را از کشور بیرون کشاند. شرایط فیلم‌سازی در زمان جنبش سبز ایران برای آن‌دسته از سینماگرانی که خواستار برکناری محمود احمدی‌نژاد از ریاست‌جمهوری بودند سخت‌تر شد. خانواده مخملباف از سال هشتادوچهار خورشیدی ایران را ترک کرد و جعفر پناهی به شش سال حبس و بیست‌سال محرومیت از فعالیت سینمایی محکوم شد.

طبق تحقیقاتی که حمید نفیسی بر اساس کاتالوگ جشنواره‌ها و مطبوعات درباره سینمای ایران در تبعید به دست آورده، فیلم‌های ساخته‌شده در خارج از ایران طی سال‌های ۱۹۵۸ تا ۲۰۰۱ میلادی بیش از پانصد مورد بوده است و در این میان، ایرانیان مقیم آمریکا با بیش از دویست فیلم، رتبه اول را در میان هنرمندان تبعیدشده دارند و پس از آن فرانسه است با کم‌تر از صد فیلم در این تاریخ.

ناگفته پیداست که اغلب موضوعات فیلم‌های تبعیدی درباره وضعیت دهشتناک فرهنگی و سیاسی ایران در زمان انقلاب است. شاید یکی از معروف‌ترین این فیلم‌ها که در ایران نیز به‌شدت مورد استقبال قرار گرفت «سنگسار ثریا» بود و درباره قانون غیرانسانی سنگسار کردن زنان؛ آثاری که فارغ از بررسی کیفیت هنری، با زبانی صریح به اعتراض می‌پردازند و در این میان می‌توان از فیلم «فرستاده» ساخته پرویز صیاد نیز یاد کرد که برخلاف سایر فیلم‌های تبعیدی، کیفیت هنری قابل توجهی هم داشت.

سینمای رسمی ایران از سال ۱۴۰۱ بدل به سینمای زیرزمینی شده است و سال‌به‌سال از فیلم‌های مجوزدار کاسته شده و به فیلم‌های حرفه‌ای زیرزمینی افزوده می‌شود. این یعنی، هرچند تلخ، تعداد فیلم‌‌سازان تبعیدی به‌سرعت در حال افزایش است تا جایی که حکومت ظلم فروریخته و هنرمندان یک‌به‌یک به خانه‌شان بازگردند.

«رازهای زندگی مردمان سالخورده»؛ عشق و رابطه جنسی در پیرانه‌سری

۲۵ تیر ۱۴۰۳، ۱۲:۰۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
محمد عبدی

«رازهای زندگی مردمان سالخورده» نمایشی است از محمد الخطیب که با سوژه متفاوت خود درباره عشق و سکس در دوران پیری در جشنواره آوینیون، یکی از بزرگ‌ترین جشنواره‌های هنرهای نمایشی جهان، توجه‌ها را به خود جلب کرده است.

عشق و سکس معمولا جوانی را به خاطر می‌آورد؛ دوران زیبایی و سلامت جسمی بدن که با علاقه به دوست داشتن و رابطه با کسی همراه می‌شود. اما تکلیف آن در دوران پیری چیست؟ آیا پیرمردان و پیرزنان هم می‌توانند عاشق شوند؟ آنها باید با میل جنسی‌شان چه کنند؟ اینها سوالاتی است که در آثار هنری کمتر مورد توجه واقع شده‌اند. این بار اما یک نمایش پیشرو می‌خواهد بدون تعارف در این باره حرف بزند و در این راه کارگردان از مردمان سالخورده واقعی که در یک آسایشگاه سالمندان زندگی می‌کنند سود می‌جوید تا بدون واسطه درباره روابط جنسی و عشقی خود و انتظارات و آمال‌شان حرف بزنند.

100%

تمام اثر یک پارودی است که هر چه پیش می‌رود جدی‌تر می‌شود و تلخ‌تر اما در نهایت با ستایش زندگی. در ابتدا با نوشته‌ای یادآوری می‌شود که افرادی که در این نمایش بازی می‌کنند بسیار سالخورده‌اند و ممکن است در طول اجرا بمیرند. از تماشاگران خواسته می‌شود که در صورت این اتفاق آرامش خود را حفظ کنند چون مردن بر روی صحنه تئاتر بهتر است از مردن در خانه سالمندان! در طول اجرا می‌فهمیم که یکی از بازیگران نمایش که نود و نه سال داشته، حین تمرین درگذشته است.

اما خوشبختانه کسی از بازیگران دوست داشتنی نمایش در طول این اجرا جانش را از دست نمی‌دهد و برعکس، آنها با شر و شور درباره زندگی و عشق حرف می‌زنند و لذت رابطه جنسی. همین یک تناقض غریب و جذاب را شکل می دهد: افرادی که بیشتر از هفتاد سال دارند و از بیماری‌های جسمی و کهولت رنج می‌برند، به ما یادآوری می‌کنند که زندگی جنسی و عشقی آنها پایان نیافته و مایلند کماکان در این زمینه فعال باشند.

کارگردان خود بر روی صحنه حضور دارد و بازیگرانش را هدایت می‌کند تا یک به یک خاطرات عشقی خود را به یاد بیاورند و بعد بدون رودربایستی درباره امروز خود و نیازهای جنسی شان حرف بزنند. هر کدام از شخصیت‌ها از زاویه ای به این موضوع می‌پردازد و جالب این که همه آنها در یک نقطه مشترک‌اند: کماکان به سکس فکر می‌کنند و به آن نیاز دارند.

نقطه قوت نمایش واقعی بودن شخصیت‌هاست؛ این که آنها از وجوه نمایشی تهی شده‌اند و فقط نقش خودشان را بازی می‌کنند، اما در ایفای این نقش به طرز عجیبی پذیرفته‌اند که خصوصی‌ترین افکار و اعمال خود را با ما قسمت کنند.

در نتیجه رفته‌رفته ما به درون هر یک از آنها نفوذ می کنیم؛ آنها را می‌فهمیم و در نهایت دوست‌شان داریم. به کار بردن کلمات رکیک و حرف زدن از نیازهای جنسی‌شان با زبانی بدون تعارف، تماشاگر را لحظه‌ای سرخورده نمی‌کند، برعکس تماشاگر با مادر بزرگ یا پدربزرگی روبرو می‌شود که این بار بدون تعارفات معمول خانواده، درباره مسائل خصوصی خود توضیح می‌دهد.

از این رو تماشای پیرزن محترم نود و یک ساله‌ای که بر روی چرخ نشسته و دارد درباره سکس حرف می‌زند، به یک تصویر غیر‌معمول اما قابل لمس و دوست‌داشتنی بدل می‌شود که ما را به او نزدیک می‌کند و در نهایت پیچیدگی‌های انسانی‌ای را به ما یادآوری می‌کند که معمولاً از آن غافلیم و به شکل کلیشه‌ای گمان می‌کنیم عشق و سکس برای یک پیرزن نود و یک ساله از معنا تهی شده، اما این نمایش دعوت غریبی است برای تغییر دیدگاه ما.

یکی از تلخ‌ترین بخش‌های نمایش مربوط به داستان واقعی زنی سالخورده است که به‌خاطر عشق در آسایشگاه خودکشی می‌کند. داستان این پیرزن و پیرمردی که او را دوست داشته، به رومئو و ژولیت شکسپیر پهلو می‌زند: آنها در آسایشگاه با هم آشنا می‌شوند و به هم دل می‌بازند. ساعت‌های طولانی همدیگر را در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند، اما پرستارها خانواده‌های‌شان را مطلع می‌کنند و فرزندان این پیرزن بر این اساس که او بر اثر کهولت امکان تصمیم‌گیری درست را ندارد، از پرستارها می‌خواهند که آنها را بالاجبار از هم جدا کنند، اما پیرزن یک روز صبح نامه‌ای به معشوقش می‌نویسد که بدون او دیگر حاضر به زیستن نیست، و بعد خودش را از پنجره به پائین پرت می‌کند و می‌میرد.

اما نمایشی که با اشاره به کهنسالی و مرگ آغاز می‌شود، در نهایت به زندگی می‌رسد: آنها سرخوشانه می‌رقصند و درباره عشق و لذت جنسی حرف می‌زنند. تنها بازیگر جوان صحنه زن سی و پنج ساله‌ای است که پرستار این آسایشگاه است. در طول نمایش او ساکت و مظلوم به نظر می‌رسد، اما در اواخر نمایش جلوه‌های جذابی از قدرت بازیگری و خوانندگی خود را نمایان می‌کند و با خواندن آواز معروف تایتانیک، از عشق‌ها و حسرت‌هایی حرف می‌زند که با امروز شخصیت‌ها آمیخته است. نمایش در نهایت به ما یادآوری می‌کند که «زندگی ادامه دارد».

«روزهای آزادی»؛ زنان زندانی و رقص زندگی

۲۲ تیر ۱۴۰۳، ۱۰:۰۳ (‎+۱ گرینویچ)
•
محمد عبدی

«روزهای آزادی» نمایش تازه‌ای است از لولا آریاس که به تازگی در جشنواره آوینیون، یکی از بزرگ‌ترین جشنواره‌های جهان در زمینه هنرهای نمایشی اجرا شد؛ اجرایی که داستان واقعی زنان زندانی آزاد شده در آرژانتین را دنبال می‌کند با بازی خود آنها.

لولا آریاس پیشتر داستان این زنان را در زندان در فیلمی به نام رئاس(Reas) دنبال کرده بود؛ فیلمی که برای اولین بار در جشنواره برلین امسال به نمایش درآمد و موزیکال مستندی بود درباره زنانی که در زندان زنان یک گروه موسیقی تشکیل داده‌اند و فیلم سعی داشت دنیا و افکار و رویاهای این زنان را تصویر کند.

حالا همان زنان که آزاد شده‌اند، در این نمایش تازه با عنوان روزهای آزادی (Los dias afuera) باز نقش خودشان را بازی می‌کنند: نقش امروزشان را در زندگی تازه پس از زندان و مشکلات آن. اما باز با یک موزیکال روبرو هستیم که در آن قطعات مختلف موسیقی‌ای که به شکل زنده توسط این زنان اجرا می‌شود، بخش مهمی از نمایش را شکل می‌دهد.

این نمایش و همین طور فیلم رئاس بر اساس غریبی شکل گرفته‌اند: درخواست از ما برای همذات پنداری و حس دنیای زنانی که بی‌گناه نبوده‌اند و غالباً جرم‌های خطرناکی را مرتکب شده‌اند؛ از قاچاق مواد مخدر تا جرم‌های سنگین تکان‌دهنده دیگر. اما نمایش از ما می‌خواهد گذشته آنها را فراموش کنیم و حالا به امروز آنها به عنوان یک انسان نگاه کنیم. در نتیجه تماشاگر با یک دوگانه پیچیده‌ای روبرو می‌شود که در آن هم باید به شخصیت‌ها نزدیک شود و هم به نوعی احساس می‌کند باید فاصله خود را با آنها حفظ کند.

همین نزدیک شدن به شخصیت‌ها و فاصله گرفتن از آنها را در سبک و سیاق خود کارگردان هم می‌بینیم. لولا آریاس در روایت شخصیت‌هایش از نوعی فاصله گذاری استفاده می‌کند: نمایش بی‌واسطه شخصیت آنها که از دنیای نمایش به دنیای واقعی می‌رسد و کارگردان گاه با یک فاصله‌گذاری این مرز را یادآوری می‌کند.

مثلاً یکی از زنان از تلاش‌اش برای حمل دو کیلو کوکائین که باعث گیر افتادن او در فرودگاه شده می‌گوید، اما بلافاصله با نوعی فاصله‌گذاری روبرو هستیم: «رویای من این بود که بروم به پاریس. می‌گویند زیر برج ایفل نوشته شده هرگز از رویاهایت دست برندار. من هم از رویاهایم دست برنداشتم. برای همین است که می‌بینید الان اینجا هستم، در فرانسه.» اینجا با یک دیالوگ ساده گذشته این زن به امروز او پیوند می‌خورد و شخصیت روی صحنه او به شخصیت واقعی‌اش اشاره می‌کند که حالا در این لحظه به عنوان بازیگر بالاخره وارد فرانسه شده و در آوینیون حضور دارد.

شرح مصیبت‌های این زنان در زندگی، گاه طولانی و کشدار می‌شود، اما در عین حال برخی روایت‌های آنها تکان دهنده است: یکی از آنها که ترنس است می‌گوید بخاطر ظاهرش کسی به او اتاق اجاره نمی‌دهد و پلیس هر بار جلوی اتوموبیل او را می‌گیرد. دیگری که حالا پس از زندان یک کارگر جنسی است از کتک خوردن از یک مرد و شکستن دندانش می‌گوید و ادامه می‌دهد که با کمک دوستانش مرد را تا آمدن پلیس نگه داشته‌اند، اما پلیس در نهایت او را دستگیر کرده و مرد آزادانه به راه خود ادامه داده است.

ویدئو نقش مهمی در نمایش دارد و این شخصیت‌ها رو به دوربین‌هایی که در نقاط مختلف کار گذاشته شده‌اند یا در دست بازیگران هستند، تصاویری از خود را روی پرده پخش می‌کنند. این تمهید که به طور کلی در هنرهای نمایشی از فرط تکرار خسته‌کننده شده، در مواقعی که با دنیای صحنه می‌آمیزد و بخشی از آن می‌شود (مثل جایی که آنها رو به دوربین برای پیدا کردن کار مصاحبه می‌کنند) درست از کار در می‌آید، اما در بسیاری از صحنه‌های دیگر تمهید اضافه و بی‌دلیلی به نظر می‌رسد که صحنه را بی‌جهت شلوغ می‌کند در حالی که شاید خلوت بودن صحنه در چنین نمایشی که می‌خواهد به درون شخصیت‌های پیچیده تنهایش نفوذ کند، تمهید بهتری به نظر می‌رسید.

اما نکته مثبت اجرا، ترکیب شادی و غم است. در برخی صحنه‌ها با هولناک بودن موقعیت و زندگی این شخصیت‌ها روبرو هستیم و در برخی دیگر با سرزندگی و رقص و آواز خوانی آنها که می‌خواهند آزاد بودن‌شان را جشن بگیرند. گاه زمانی که این آزادی جشن گرفته می‌شود به همه‌گیری کرونا که همزمان با آزادی آنها بوده اشاره می‌شود و این که آنها که از سلولی درآمده‌اند، حال باز در یک اتاق گیر افتاده‌اند. یا این که شادی‌های آنها بخاطر آزادی با توهین‌ها و تحقیرهای دیگران و رفتار آکنده از سو‌ء‌ظن مردم، نیمه کاره می‌ماند.

همین را در بخش انتهایی اثر هم می‌بینیم: جایی که این زنان سرخوشانه آوازی را می‌خوانند که به نظر می‌رسد برای جشن گرفتن زندگی است و این پایان این نمایش خواهد بود (با تأکید بر این که «هر روز تا صبح خواهند رقصید») ، اما نمایش با مونولوگ تلخ یکی از زنان که در پی می‌آید و از ترس‌هایش درباره آینده می‌گوید، پایان می‌یابد، گویی که تلخی زندگی این زنان پایانی ندارد.