• العربية
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo
تحلیل

دوستی مادورو و جمهوری اسلامی، محور تازه فشار کنگره برای تغییر حکومت در ونزوئلا

مرضیه حسینی
مرضیه حسینی

ایران‌اینترنشنال

۱۲ آذر ۱۴۰۴، ۲۲:۴۶ (‎+۰ گرینویچ)

همزمان با عملیات دریایی دولت ترامپ علیه قایق‌های قاچاقچیان در دریای کارائیب و تدارک نظامی آمریکا در نزدیکی ونزوئلا، بحث درباره اینکه که آیا واشینگتن باید برای «تغییر رژیم» در کاراکاس اقدام کند، اختلاف میان جمهوریخواهان در کنگره را بیش از پیش آشکار کرده است.

بخشی از جمهوری‌خواهان می‌گویند پیوندهای دولت نیکولاس مادورو با تهران، در کنار روابطش با چین و روسیه، تهدیدی مستقیم علیه امنیت ملی ایالات متحده ایجاد کرده و مداخله آمریکا را توجیه‌پذیر می‌کند. این در حالی است که گروهی دیگر از همان حزب هشدار می‌دهند که ایالات متحده در مسیر تکرار اشتباهات پرهزینه گذشته، از عراق تا لیبی، گام می‌گذارد.

استدلال موافقان فشار حداکثری: «مادورو متحد ایران، چین و روسیه است»

بخشی از نمایندگان جمهوری‌خواه معتقدند شرایط برای بازتعریف سیاست ایالات متحده در قبال ونزوئلا مهیا است.

بری مور، نماینده جمهوریخواه آلاباما می‌گوید: «اگر به متحدان مادورو نگاه کنید، او به ایران، چین و روسیه وصل است؛ اینها دوستان ما نیستند. ما می‌دانیم این کشورها هیچ کاری برای کمک به ما نمی‌کنند. رییس‌جمهوری ترامپ متوجه شده که اینجا یک فرصت وجود دارد.»

مایکل باومگاردنر، نماینده جمهوری‌خواه ایالت واشینگتن نیز مادورو را «حاکمی نامشروع و خطرناک برای نیم‌کره غربی» توصیف می‌کند و باور دارد که تغییر قدرت در کاراکاس «در راستای منافع امنیت ملی آمریکا» خواهد بود.

این گروه از قانونگذاران با اشاره به نزدیکی مادورو با تهران و حضور شبکه‌های قاچاق مواد مخدر مورد حمایت دولت ونزوئلا، معتقدند اگر واشینگتن اکنون دست به کار نشود، فرصت «مهار نفوذ رقبای راهبردی» را از دست خواهد داد.

هشدار جمهوری‌خواهان مخالف درباره تکرار مداخلات خارجی پرهزینه

تعداد قابل توجهی از جمهوریخواهان به‌طور فزاینده نسبت به ایده دخالت مستقیم آمریکا در ونزوئلا بدبین شده‌اند. این بدبینی یک نگرانی صرف سیاسی نیست؛ بلکه بر تجربه‌های تلخی بنا شده که ایالات متحده در طول دو دهه گذشته در خاورمیانه پشت سر گذاشته است. آنان معتقدند هرچند مادورو رهبری مستبد و بی‌ثبات‌کننده است، اما ورود مستقیم آمریکا برای جابه‌جایی او نه تنها تضمینی برای موفقیت ندارد، بلکه به احتمال زیاد واشینگتن را وارد همان چرخه‌ای می‌کند که در عراق، لیبی و افغانستان شاهد آن بود؛ آغاز دخالت با هدف «اصلاح» که در نهایت پایان یافتن آن با خلأ قدرت، هرج ومرج گسترده، هزینه‌های مالی سرسام‌آور، و بحران‌های سیاسی طولانی‌مدت همراه خواهد بود. این گروه بر این باورند که شرایط اجتماعی و ساختار نهادی ونزوئلا، به دلیل فساد مزمن، فروپاشی خدمات عمومی و وابستگی اقتصادی شدید به بازیگران غیررسمی، هرگونه مداخله را از همان ابتدا در معرض شکست قرار می‌دهد.

از نگاه این جناح، بهترین مسیر برای ایالات متحده نه ورود نظامی و نه تلاش برای مهندسی سیاسی از بیرون، بلکه تمرکز بر تضعیف شبکه‌های قدرتی است که بقای مادورو را ممکن می‌کنند. آنان می‌گویند اگر واشینگتن بتواند جریان مالی و لجستیکی کارتل‌های مواد مخدر، گروه‌های مسلح وابسته و حلقه‌های فساد اقتصادی را هدف قرار دهد، بدون اینکه خود را درگیر تغییر حکومت کند، بنیان‌های رژیم به‌طور طبیعی دچار سستی خواهد شد و زمینه برای یک تحول درونی فراهم می‌شود. از دیدگاه این طیف، سیاست خارجی مؤثر در ونزوئلا باید بر کاهش هزینه‌های مستقیم آمریکا، جلوگیری از درگیری بلندمدت و واگذاری مسئولیت تغییر سیاسی به جامعه و نهادهای داخلی ونزوئلا استوار باشد؛ رویکردی که آنها آن را راهی محتاطانه‌تر، پایدارتر و کمتر پرهزینه می‌دانند.

جهش صادرات نفت ونزوئلا با وجود فشارهای فزاینده واشینگتن

درحالی‌که واشینگتن فشارهای سیاسی و نظامی خود را بر دولت مادورو افزایش داده، بازار جهانی نفت تصویر متفاوتی از تاثیر این سیاست‌ها ارائه می‌دهد. جدیدترین داده‌های تجاری نشان می‌دهد صادرات نفت ونزوئلا نه تنها کاهش نیافته، بلکه در ماه نوامبر به حدود ۹۲۱ هزار بشکه در روز رسیده است؛ رقمی که سومین میانگین ماهانه بالای سال را ثبت می‌کند و نشان می‌دهد شبکه انرژی ونزوئلا توانسته در برابر فشارهای خارجی انعطاف‌پذیر بماند.

نزدیک به ۸۰ درصد این صادرات همچنان راهی چین می‌شود؛ موضوعی که نقش پکن را به عنوان مشتری اصلی و تکیه‌گاه اقتصادی مادورو تثبیت می‌کند. در عین حال، آمارها افزایش صادرات به ایالات متحده را نیز (حدود ۱۵۰ هزار بشکه در روز) نشان می‌دهد. این صادرات از مسیر همکاری میان PDVSA و شرکت شورون و تحت مجوز محدود وزارت خزانه‌داری انجام می‌شود. کوبا نیز مطابق روند سال‌های گذشته سهم خود را در قالب نفت خام، بنزین و سوخت جت دریافت کرده و عملاً در حلقه مصرف‌کنندگان ثابت نفت ونزوئلا باقی مانده است.

بحران هگست؛ حملات دریایی و فشار داخلی بر دولت ترامپ

هم‌زمان با افزایش تنش‌ها در اطراف ونزوئلا، یک بحران موازی در واشینگتن در حال شکل‌گیری است؛ بحرانی که مستقیماً وزیر جنگ، پیت هگست، را زیر فشار برده و فضای سیاسی را پیچیده‌تر کرده است. گزارش‌های رسانه‌ای درباره عملیات دریایی اخیر ارتش آمریکا نشان می‌دهد در یکی از حملات، قایقی که هدف موشک قرار گرفته بود، پس از انفجار اولیه نیز بار دیگر مورد حمله قرار گرفت؛ اقدامی که در ادبیات نظامی به «حمله دو مرحله‌ای» شناخته می‌شود و می‌تواند به‌عنوان مصداق بالقوه نقض قوانین جنگی تلقی شود. کارشناسان حقوق بین‌الملل تاکید می‌کنند که این نوع حمله اگر عمدی بوده، ممکن است در چارچوب قوانین بین‌المللی به «جنایت جنگی» تعبیر شود.

در واکنش به این گزارش‌ها، هگست تاکنون هیچ موضع‌گیری مشخصی ارائه نکرده و از رد صریح آن خودداری کرده است؛ امری که فضای تردید و فشار سیاسی را تشدید کرده است. افزون بر این، رفتارهای رسانه‌ای او، از جمله انتشار یک متن طنزآمیز درباره حمله به قایق‌های مظنون، انتقادات گسترده‌ای را برانگیخته و بسیاری آن را نشانه‌ای از بی‌مسئولیتی در مواجهه با موضوعی به حساسیت عملیات مرگبار نظامی دانسته‌اند. این واکنش‌ها محدود به مخالفان سیاسی دولت نبوده و حتی در میان بخش‌هایی از پایگاه محافظه‌کاران و رهبران مذهبی نیز انتقاداتی مبنی بر «غیرمسیحی» و «خونخواهانه» بودن این رفتار مطرح شده است.

در مجموع، همزمان شدن این بحران اخلاقی و حقوقی با فشارهای فزاینده در سیاست خارجی، دولت ترامپ را در موقعیتی قرار داده که باید هم اعتبار بین‌المللی خود را مدیریت کند و هم شکاف‌های داخلی پیرامون فرماندهی نظامی را کاهش دهد؛ چالشی که ممکن است پیامدهای آن فراتر از بحران ونزوئلا امتداد یابد.

ابهام در سیاست و اختلاف در کنگره

آنچه امروز در واشینگتن جریان دارد، نه صرفاً یک اختلاف نظر درباره ونزوئلا، بلکه رویارویی دو نگاه متفاوت به نقش آمریکا در جهان است. دولت ترامپ استدلال می‌کند که نزدیکی مادورو به قدرت‌های رقیب، از جمله چین و روسیه، و روابط عمیق او با شبکه‌های منطقه‌ای، تهدیدی استراتژیک را درست در چند صد مایلی سواحل آمریکا ایجاد کرده و ایالات متحده نمی‌تواند در برابر این تحول بی‌تفاوت بماند. اما در مقابل، طیف رو به گسترشی از جمهوریخواهان محتاط و تقریباً تمامی دموکرات‌ها یادآوری می‌کنند که واشینگتن در دهه‌های اخیر بارها با تصور «مهار تهدید»، وارد چرخه‌هایی شده که خروج از آنها بسیار دشوارتر از ورود بوده است؛ و هشدار می‌دهند که آمریکای لاتین، با بافت سیاسی متفاوت و سابقه تاریخی پیچیده‌اش، می‌تواند میدان تازه‌ای از بی‌ثباتی برای ایالات متحده رقم بزند.

اکنون سیاست خارجی دولت ترامپ زیر سایه سه عامل همزمان شکل می‌گیرد: حملات دریایی بحث‌برانگیز، تحقیقات فزاینده در کنگره، و تنش‌های اقتصادی و ژئوپلیتیک با ونزوئلا. ترکیب این سه عامل، شرایطی ایجاد کرده که در آن هر تصمیم می‌تواند پیامدهایی فراتر از بحران کنونی، چه برای منطقه و چه برای موقعیت آمریکا در جهان، داشته باشد.

Banner
Banner
Banner

پربازدیدترین‌ها

آمریکا شبکه‌های مرتبط با پسر علی شمخانی و حزب‌الله لبنان را تحریم کرد
۱

آمریکا شبکه‌های مرتبط با پسر علی شمخانی و حزب‌الله لبنان را تحریم کرد

۲

نفوذ جمهوری اسلامی و کارزار جمع‌آوری کمک‌های مالی شیعیان کشمیر پس از کشته شدن خامنه‌ای

۳

فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

۴
تحلیل

وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است

۵

اعتراف مقام سابق جمهوری اسلامی به نارضایتی، شکاف نسلی و نقش آن در اعتراضات دی ۱۴۰۴

Banner

انتخاب سردبیر

  • ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟
    تحلیل

    ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟

  • اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

    اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

  • وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است
    تحلیل

    وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است

  • فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

    فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

  • سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»
    روایت شما

    سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»

  • هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند
    اختصاصی

    هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند

•
•
•

مطالب بیشتر

نتانیاهو در پی چراغ سبز ترامپ برای سرنگونی جمهوری‌اسلامی

۱۲ آذر ۱۴۰۴، ۲۱:۳۲ (‎+۰ گرینویچ)
•
مراد ویسی

به نظر می‌رسد مهم‌ترین هدف بنیامین نتانیاهو از سفر آتی به آمریکا، کسب چراغ سبز از دونالد ترامپ، رییس‌جمهوری آمریکا، برای پیشبرد «کار ناتمام» خود است؛ یعنی نابودی کامل نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی و در نهایت حرکت به سمت سرنگونی خودِ جمهوری اسلامی و طراحی خاورمیانه‌ای جدید.

از زمانی که ترامپ دوباره به قدرت بازگشت، همکاری او و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی و نیروهای وابسته به آن به قدری نزدیک بوده است که نتانیاهو بارها تاکید کرده اسرائیل هرگز دوستی مانند ترامپ در کاخ سفید نداشته است. ترکیب ترامپ‌–نتانیاهو، کابوس رهبر جمهوری اسلامی است.

رسانه‌های اسرائیلی این روزها درباره سفر پیشروی نتانیاهو به آمریکا و پنجمین دیدار او با ترامپ از زمان بازگشت مجدد ترامپ به قدرت، گزارش‌های گسترده‌ای منتشر کرده‌اند. به نظر می‌رسد نتانیاهو در این سفر به‌دنبال کسب مجوز برای چند اقدام نظامی مهم است: نخست، حمله به حزب‌الله لبنان که از نگاه اسرائیل هنوز خلع سلاح نشده و اسرائیل اکنون قصد دارد این کار را به‌زور انجام دهد؛ دوم، حمله‌ای گسترده‌تر و سنگین‌تر علیه جمهوری اسلامی و شاید هم حمله‌ای غافلگیرانه به حشدالشعبی در عراق، دیگر نیروی نیابتی جمهوری اسلامی.

رسانه‌های اسرائیلی تاکید می‌کنند که نتانیاهو برای مشورت و هماهنگی با ترامپ درباره مجموعه‌ای از اقدامات نظامی احتمالی شامل حمله به جمهوری اسلامی و حتی سناریوی سرنگونی آن راهی واشینگتن می‌شود. تجربه نشان داده است که هر بار ترامپ و نتانیاهو دیدار کرده‌اند، تغییرات مهمی در خاورمیانه رخ داده است.

بر خلاف دولت بایدن که بارها مانع حمله اسرائیل به رفح، حزب‌الله و جمهوری اسلامی شده بود و تلاش داشت نتانیاهو را مهار کند، اسرائیل از زمان پیروزی ترامپ در انتخابات و حتی قبل از بازگشت رسمی او به کاخ سفید با دست بازتری علیه جمهوری اسلامی عمل کرده است؛ نمونه‌اش حمله آبان سال گذشته به دستکم ۲۰ هدف حساس در ایران، در حالی که چند ماه قبل از آن دولت بایدن تنها اجازه حمله به یک سایت اس-۳۰۰ در اصفهان را صادر کرده بود.

نتانیاهو در این سفر هدف روشنی دارد؛ تا زمانی که ترامپ در قدرت است، حداکثر همکاری ممکن را از او برای حمله به جمهوری اسلامی و نیروهای نیابتی آن، و حتی حرکت به سمت تغییر رژیم در ایران به دست آورد. او می‌داند که اکنون بهترین زمان برای این کار است، زیرا مشخص نیست جمهوری‌خواهان در انتخابات میان‌دوره‌ای بتوانند اکثریت خود را در کنگره حفظ کنند. نگرانی نتانیاهو این است که اگر دموکرات‌ها اکثریت را به دست آورند، دست ترامپ بسته شده و امکان همکاری آزادانه او با اسرائیل محدود شود. بنابراین، نتانیاهو تلاش خواهد کرد توافق‌های لازم را همین حالا نهایی کند.

از نگاه اسرائیل، مخالفت جمهوری اسلامی با شروط سه‌گانه ترامپ (توقف غنی‌سازی، محدود کردن برنامه موشکی و پایان دادن به حمایت از نیروهای نیابتی) نشان می‌دهد که توافقی میان دو کشور در کار نخواهد بود و بنابراین احتمال درگیری افزایش یافته است. در این شرایط، نتانیاهو انتظار دارد ترامپ به‌طور کلی برنامه او را تایید کند، هرچند ممکن است آمریکا درباره زمان‌بندی یا برخی جزئیات دیدگاه متفاوتی داشته باشد. برای آمریکا، اولویت‌هایی همچون تعیین تکلیف جنگ اوکراین یا پرونده ونزوئلا اهمیت دارد، اما این اولویت‌ها به معنی کنار گذاشتن حمایت از اسرائیل در برابر حزب‌الله یا جمهوری اسلامی نیست.

در ایران، برداشت مقامات جمهوری اسلامی از نوع جنگ‌های جدید آمریکا نیز از اساس نادرست به نظر می‌رسد. آمریکا دیگر تمایلی به جنگ‌های طولانی به سبک عراق و افغانستان ندارد، اما این به معنی پرهیز از عملیات‌های پرشدت کوتاه مدت نیست. تجربه حمله به تاسیسات هسته‌ای فردو نشان داد که آمریکا به سمت اقداماتی حرکت می‌کند که بیشتر شبیه عملیات هستند تا جنگ: ضربات کوتاه‌مدت، سنگین، عمدتاً هوایی یا موشکی، بدون استفاده گسترده از نیروی زمینی. در سناریوی احتمالی حمله به ونزوئلا نیز همین الگو احتملا تکرار می‌شود: فشار شدید برای تغییر حکومت، و در صورت بی‌نتیجه ماندن، حمله‌ای کوتاه اما بسیار سنگین برای سرنگونی مادورو. با همین الگو، در صورت بروز درگیری میان آمریکا و جمهوری اسلامی نیز احتمالاً با یک عملیات سریع و پرشدت مواجه خواهیم بود، نه جنگی طولانی ‌مدت.

در مقابل، اسرائیل راهبردی متفاوت دارد: حرکت تدریجی اما پیوسته به سمت تضعیف و نهایتاً ساقط کردن جمهوری اسلامی بدون اعلام رسمی این هدف. سخنان اخیر نتانیاهو خطاب به مردم ایران که گفته بود: «به خیابان بیایید، اسرائیل کنار شماست»، نشان می‌دهد هدف نهایی او سرنگونی جمهوری اسلامی است، هرچند قرار نیست اسرائیل به‌طور مستقیم آن را انجام دهد. سیاست اسرائیل مبتنی بر وارد آوردن ضربات نظامی و امنیتی برای تضعیف ساختارهای سرکوب و تصمیم‌گیری ایران و فراهم کردن زمینه برای قیام مردم است.

در داخل ایران نیز نشانه‌های آشکاری از نگرانی شدید در میان مقامات جمهوری اسلامی دیده می‌شود. بسیاری از آنان صریحاً از احتمال حمله به رهبر جمهوری اسلامی یا فروپاشی ساختار قدرت سخن گفته‌اند. فضای اجتماعی ایران نیز پر از پرسش‌های مردم درباره احتمال سقوط نظام، حمله اسرائیل، زمان‌بندی اعتراضات و پیامدهای دوران پس از جمهوری اسلامی است. شکل‌گیری این میزان پرسش‌گری، ناشی از نارضایتی‌های گسترده، خستگی عمومی و احساس قرار گرفتن جامعه در وضعیت «پیشاقیام» است؛ وضعیتی که در آن کوچک‌ترین جرقه‌ای می‌تواند انبارهای خشم و نارضایتی را شعله‌ور کند.

در حال حاضر، بخش بزرگی از جامعه ایران تنها یک پرسش اصلی دارد: «اینها چه زمانی می‌روند؟» تغییر ذائقه خبری جامعه نیز نشان می‌دهد که بیشتر مردم پیگیر اخبار مربوط به سرنوشت نظام سیاسی، وضعیت رهبر جمهوری اسلامی، احتمال اعتراضات، حمله اسرائیل و آینده ایران پس از جمهوری اسلامی هستند. فرسودگی عمومی و بی‌اعتمادی کامل به سازوکارهای رسمی باعث شده اخبار سیاسی متعارف دیگر برای مردم جذابیتی نداشته باشد.

به نظر می‌رسد جامعه ایران در شرایطی قرار گرفته که با وجود آرامش ظاهری، زیر پوست شهرها خشم و نارضایتی انباشته شده و هر لحظه ممکن است فوران کند. در چنین وضعیتی، که راه تغییر از مسیرهای انتخاباتی مسدودشده، به نظر می‌رسد در نهایت مردم ایران دیر یا زود به سمت قیام سرنگون کننده علیه جمهوری اسلامی خواهند رفت.

انقلاب خاموش؛ جمهوری اسلامی چگونه سکولاریزاسیون را در ایران معاصر رقم زد؟

۱۲ آذر ۱۴۰۴، ۱۹:۱۰ (‎+۰ گرینویچ)
•
نعیمه دوستدار

۴۷ سال پس از انقلابی که قرار بود «همه‌چیز را اسلامی کند»، داده‌ها تصویری دوگانه اما روشن از جامعه ایران ارائه می‌دهند:

از یک سو بخش بزرگی از شهروندان دیگر خواهان تداوم «جمهوری اسلامی» و پیوند رسمی دین و دولت نیستند؛ از سوی دیگر، زندگی روزمره و فرهنگ عمومی همچنان پر از نشانه‌ها، آیین‌ها و زبان دینی است.

مساله، نه «مرگ دین»، بلکه تغییر عمیق نسبت جامعه با دین و به‌ویژه با «اسلام حکومتی» است.

نظرسنجی‌های مستقل در سال‌های اخیر از جمله نظرسنجی گَمان و حتی داده‌هایی که از یک نظرسنجی داخلی وزارت ارشاد درز کرده،نشان می‌دهند اکثریت معناداری از مردم خواهان جدایی دین از ساختار حکمرانی‌اند و مدل سکولار را ترجیح می‌دهند. این یافته‌ها با پژوهش‌های دانشگاهی جدید نیز هم‌خوان است.

در کنار این روند، کاهش مشارکت در برخی مناسک مذهبی مشاهده شده، اما در همان حال نشانه‌های فراوانی وجود دارد که ایرانیان را نمی‌توان جامعه‌ای «بی‌دین» دانست. ایمان شخصی، معنابخشی دینی، و آیین‌های خانوادگی هنوز در لایه‌های مهمی از جامعه حضور دارند. بنابراین آنچه در ایران جریان دارد، بیش از آنکه پایان دینداری باشد، گذار از «دین حکومتی» به «دین فردی و انتخابی» است.

سکولاریزاسیون چیست و ایران کجا ایستاده است؟

دانشمندان برجسته علوم سیاسی فرض‌شان این بوده که با مدرن‌شدن جوامع، دین به‌تدریج از عرصه عمومی عقب می‌نشیند، پیروانش را از دست می‌دهد و به حاشیه خصوصی زندگی رانده می‌شود.

این نگاه بعدها به‌خاطر بازگشت دین به عرصه عمومی در نقاط مختلف جهان، از جمله در جهان اسلام، به چالش کشیده شد؛ اما هنوز هم برای توضیح بخشی از روندها معتبر است: جوامع می‌توانند هم‌زمان شاهد کاهش نفوذ نهادهای دینی رسمی و استمرار یا حتی بازتعریف ایمان شخصی باشند.

ایران پس از ۱۳۵۷ نمونه‌ای افراطی از این تناقض است. از یک سو، نظام سیاسی رسما «جمهوری اسلامی» است و قانون اساسی آن پیوند دین و دولت را در بالاترین سطح ممکن تثبیت کرده؛ از سوی دیگر، همان‌طور که داده‌های گَمان، نظرسنجی وزارت ارشاد و تحلیل‌های دانشگاهی جدید نشان می‌دهد، اکثریت جامعه خواهان جدایی دین از ساختار حکمرانی‌اند.

آصف بیات جامعه‌شناس ایرانی، این وضعیت را در چارچوب «پسااسلام‌گرایی» توضیح می‌دهد: دورانی که در آن، «انرژی و جذابیت اسلام سیاسی» فرسوده شده و حتی در میان بخش‌هایی از حامیان سابقش، میل به جدایی ایمان شخصی از پروژه قدرت سیاسی شکل می‌گیرد.

در این معنا، ایران نه جامعه‌ای «بی‌دین»، بلکه جامعه‌ای است که در آن، اسلام سیاسی به‌عنوان پروژه حکومتی به بن‌بست رسیده و واکنش اجتماعی به این بن‌بست، به صورت سکولاریزاسیون سیاست و خصوصی‌شدن ایمان بروز می‌کند.

«نه به جمهوری اسلامی» و «بله به خدا»

برای فهم این تضاد، نگاه هم‌زمان به چند دسته داده ضروری است.

نخست، جابه‌جایی در رفتار مذهبی: بر اساس یک گزارش تحلیلی منتشر شده در انتشارات MDPI در سال ۲۰۲۳، درصد ایرانیانی که گفته‌اند «همیشه یا اغلب» نماز می‌خوانند، از ۷۸.۵ درصد در سال ۲۰۱۵ به ۵۴.۸ درصد در ۲۰۲۳ کاهش یافته است. این کاهش حدود ۲۴ درصدی، صرفا یک نوسان مقطعی نیست، بلکه روندی طولی را نشان می‌دهد که با تشدید بحران‌های سیاسی و اقتصادی و سرکوب مذهبی گره خورده است.

دوم، جابه‌جایی در نگرش به نقش دین در دولت: همان‌طور که گفته شد، نظرسنجی نشت‌کرده وزارت ارشاد نشان می‌دهد ۷۲.۹ درصد ایرانیان از جدایی دین و دولت حمایت می‌کنند و مقاله MDPI این عدد را، با اتکا به داده‌های گَمان، در قالب حدود ۷۳ درصد حامیان حکومت سکولار بازخوانی می‌کند.

همچنین، گَمان در یک موضع‌گیری روش‌شناختی خطاب به پارلمان هلند تاکید کرده که در نظرسنجی‌های متعدد، «حدود ۸۰ درصد» ایرانیان نمی‌خواهند در «جمهوری اسلامی» زندگی کنند و اکثریت از «جدایی مسجد و دولت» حمایت می‌کنند.

اما در کنار این‌ها، داده‌های «نظرسنجی جهانی ارزش‌ها» (WVS) برای دوره ۲۰۱۷–۲۰۲۲ تصویری متفاوت ارائه می‌کند: ۹۶.۶ درصد پاسخ‌دهندگان خود را مسلمان معرفی کرده‌اند و فقط ۱.۳ درصد خود را «آتئیست» نامیده‌اند.

همین تضاد ظاهری است که اگر در تحلیل‌ها دیده نشود، به این سوءبرداشت می‌انجامد که «ایران جامعه‌ای کاملا بی‌دین شده» یا برعکس، «هنوز ۹۹ درصد مردم مسلمان‌اند، پس جامعه هم‌چنان مذهبی و وفادار به نظام است».

کلید حل این تناقض در روش‌شناسی و در تغییر معنای «دینداری» است. نظرسنجی جهانی ارزش‌ها بر پایه مصاحبه‌های حضوری در داخل فضای سرکوب‌گر اجرا می‌شود؛ جایی که پاسخ‌دهنده دلایل جدی برای پنهان‌کردن نارضایتی دینی و سیاسی دارد.

در مقابل، نظرسنجی‌های آنلاین ناشناس، مانند گَمان، با دسترسی از طریق وی‌پی‌ان و بسترهای رمزنگاری‌شده، امکان بیان صریح‌تری را فراهم می‌کنند و همان‌طور که خود گَمان توضیح می‌دهد، در رژیم‌های اقتدارگرا بهتر می‌توانند «ترجیح‌های پنهان» را آشکار کنند.

به‌علاوه، حتی در درون مفهوم «مسلمان بودن» هم جابه‌جایی عمیقی رخ داده است.

نظرسنجی گَمان درباره باورهای دینی در سال ۲۰۲۰ نشان داد که بخش قابل‌توجهی از پاسخ‌دهندگان هویت دینی خود را خارج از قالب‌های رسمی تعریف می‌کنند: بسیاری خود را نه تابع نهادهای سنتی مذهبی، بلکه دارای ایمانی شخصی و مستقل می‌دانند.

این وضعیتی است که می‌توان آن را نوعی «ایمان بدون تعلق» توصیف کرد؛ باوری به امر قدسی که دیگر در چارچوب روحانیت، مناسک رسمی یا ساختار دولت دینی سازمان‌دهی نمی‌شود، بلکه در سطح فردی و انتخابی بازتعریف شده است.

به بیان دیگر، «نه به جمهوری اسلامی» الزاما به‌معنای «نه به خدا» نیست؛ بلکه بیشتر به‌معنای «نه به اسلام سیاسی و نه به انحصار روحانیت و دولت بر دین» است.

جامعه هنوز مذهبی است؛ اما چگونه و علیه چه کسی؟

برای دیدن نیمه دیگر تصویر، کافی است به زندگی روزمره نگاه کنیم. مراسم محرم و اربعین، هرچند در برخی شهرها و میان نسل جوان کم‌رنگ‌تر شده، هنوز در بسیاری از مناطق، به‌ویژه شهرهای کوچک و روستاها، پررنگ است. نذر، زیارت، مجالس ختم، دعا و آیین‌های مذهبی خانوادگی همچنان بخش مهمی از تجربه زیسته میلیون‌ها ایرانی‌اند و گزارش‌های میدانی از شلوغی حرم‌ها این حضور را تایید می‌کند.

اما این دینداری دیگر شبیه دهه ۶۰ نیست. نسل‌های جوان که در نظرسنجی‌های ایران‌پل بالاترین نارضایتی را دارند، بیش از همه نسبت به «تملک دینی بدن و زندگی» حساس‌اند؛ از حجاب اجباری تا دخالت فقه در جزییات زندگی. در اعتراضات ۱۴۰۱، شعار «زن، زندگی، آزادی» اعلام جدایی از همین حاکمیت دینی بود.

در شبکه‌های اجتماعی نیز این دوگانگی دیده می‌شود. هشتگ‌هایی مثل #زن_زندگی_آزادی، #حجاب_بی‌حجاب، #نه_به_جمهوری_اسلامی و #نه_به_اعدام تقابل با اسلام سیاسی را نشان می‌دهند، در حالی که بسیاری از کاربران هم‌زمان از «ایمان شخصی» دفاع می‌کنند و با دین حکومتی مرزبندی دارند.

این وضعیت با مفهوم «پسااسلام‌گرایی» آصف بیات سازگار است: جایی که اسلام به‌عنوان ایمان باقی می‌ماند، اما اسلام سیاسی مشروعیت خود را از دست می‌دهد و حتی بخشی از متدینان به منتقدان فعال آن بدل می‌شوند.

وقتی سکولاریزاسیون از بالا و پایین هم‌زمان می‌شود

اگر سکولاریزاسیون کلاسیک اروپایی عمدتا «از بالا» بود (اصلاحات حقوقی، جدایی کلیسا و دولت، آموزش سکولار)، در ایران وضعیت پیچیده‌تر است. از یک سو، حکومت با سیاست‌های کوبنده مذهبی و امنیتی، خود به موتور سکولاریزاسیون تبدیل شده است: حجاب اجباری، گشت ارشاد، اعدام به اتهام ارتداد یا توهین به مقدسات، سانسور هنری و رسانه‌ای و تبلیغات ایدئولوژیک در مدارس، همگی در تجربه نسل‌های پس از ۱۳۶۰ به نماد «خشونت دینی» بدل شده‌اند.

نظرسنجی‌های گَمان نشان می‌دهد که اوج مخالفت با جمهوری اسلامی (حدود ۸۱ درصد «نه» در یک رفراندوم فرضی) دقیقا در دوران خیزش «زن، زندگی، آزادی» ثبت شده است؛ یعنی وقتی که بدن و زندگی روزمره زنان، صحنه اصلی تقابل با دولت دینی بود.

از سوی دیگر، سکولاریزاسیون «از پایین» در حال وقوع است: زنان بدون روسری در خیابان راه می‌روند، خانواده‌های مذهبی بسیاری تصمیم می‌گیرند فرزندان‌شان را به کلاس‌های قرآن و هیات رسمی نفرستند، بلکه در خانه و به‌شکل خصوصی درباره ایمان صحبت کنند، و نسل جوان ترجیح می‌دهد اخلاق و معنویت را از منابع دیگری جز منبر و رسانه رسمی بگیرد.

سکولاریزاسیون لزوما به‌معنای ناپدیدشدن دین نیست؛ بلکه می‌تواند به معنای بازتوزیع دین از عرصه عمومی به عرصه خصوصی، از نهاد به فرد و از اجبار به انتخاب باشد. در ایران، این روند با یک تفاوت مهم همراه است: دین نه فقط از دولت جدا می‌شود، بلکه در تجربه نسل‌های جدید، در تقابل با دولت تعریف می‌شود. داشتن روسری در خیابان، برای بخشی از زنان، نه نشانه اطاعت از نظام، که انتخاب شخصی و گاهی حتی ژست اعتراضی در برابر مصادره سیاسی نمادهای دینی است.

ایران نه «جامعه بی‌دین»، نه «جمهوری خدا»

اگر بخواهیم تصویر دقیق‌تری از وضعیت امروز ایران بدهیم، باید از دو اغراق فاصله بگیریم. از یک سو، روایت «سکولاریزاسیون عمیق و انقلاب خاموش علیه دین» اگر دین را صرفا «نهاد رسمی» و «روحانیت» بداند، ساده‌سازی است؛ زیرا ایمان شخصی، آیین‌ها و معنابخشی دینی همچنان در جامعه حضور دارند.

بااین‌حال جمهوری اسلامی به‌عنوان پروژه اسلام سیاسی با بحران مشروعیت روبه‌رو است و اکثریت جدایی دین از دولت را ترجیح می‌دهند.

این نظام یکی از عمیق‌ترین روندهای سکولاریزاسیون منطقه را رقم زده، اما از مسیر تحمیل ایدئولوژی دینی. هرچه فشار بیشتر شده، راه برای جدایی دین و دولت و مصادره دوباره دین توسط مردم هموارتر شده است.

در چنین وضعی، ایران میدان نبرد میان «دینداری خصوصی و انتخابی» و «دینداری حکومتی» است؛ و سکولاریزاسیون سیاست، در آمار و خیابان، به تهدیدی ساختاری برای بقای جمهوری اسلامی بدل شده است.

بازار بورس تهران؛ ویترین ورشکسته فساد مافیایی

۱۲ آذر ۱۴۰۴، ۱۳:۴۸ (‎+۰ گرینویچ)

بورس تهران که سال‌ها به‌عنوان «ویترین» اقتصاد ایران معرفی می‌شد، در نگاه بسیاری از فعالان این بازار نماد شفافیت و اعتماد به شمار نمی‌رود.

نتایج یک پژوهش نشان می‌دهد کنشگران، بورس تهران را «بازاری آنومیک» و «ویترینی ورشکسته» می‌بینند که در آن رانت اطلاعاتی، ضعف نظارت و شبکه‌های قدرتمند بر سرنوشت سهام‌داران خرد سایه انداخته‌اند.

یافته‌های این تحقیق که از سوی اکبر زارع شاه‌آبادی، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه یزد و فاطمه پیرنهاد، دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی اقتصادی و توسعه این دانشگاه، انجام گرفت، در آخرین شماره نشریه «جامعه‌شناسی کاربردی» دانشگاه اصفهان منتشر شد.

به گفته نویسندگان، یافته‌های این تحقیق بخشی از خلأ موجود در فهم جامعه‌شناختی فساد مالی در ایران را پوشش می‌دهد.

پژوهشگران در این مطالعه ضمن تحلیل مصاحبه‌ها با ۲۸ کنشگر زن و مرد فعال در بورس تهران، روایت این افراد از فساد را دسته‌بندی کردند.

سه محور اصلی در این روایت‌ها قابل شناسایی است: «بازار آنومیک»، «فساد نهادی» و «فساد مافیایی». این سه محور در مجموع تصویری تیره و نگران‌کننده از یکی از مهم‌ترین بازارهای سرمایه در ایران ترسیم می‌کنند.

بازار آنومیک؛ رانت اطلاعاتی در قلب بحران

در محور «بازار آنومیک»، مصاحبه‌شوندگان از فضایی سخن گفتند که در آن قواعد روشن و قابل پیش‌بینی دیده نمی‌شود و بی‌هنجاری و نبود قانون شفاف به شکل‌های مختلف خود را نشان می‌دهد.

فساد در ابعادی مانند رانت اطلاعاتی، قانون‌شکنی، تبانی و دستکاری بازار ظهور یافته و بازار را از نماد کارایی به نمونه‌ای از بی‌ثباتی و بی‌اعتمادی تبدیل کرده است.

آنومی به وضعیتی در جامعه گفته می‌شود که در آن هنجارها و قواعد رفتاری تضعیف شده‌ یا از میان رفته‌اند و افراد در نبود معیارهای روشن برای کنش، دچار سردرگمی، بی‌اعتمادی و احساس بی‌نظمی در روابط اجتماعی هستند.

یکی از مصاحبه‌شوندگان در همین رابطه می‌گوید: «بعضی سبدگردان‌ها با کارگزارهای خاص ائتلاف می‌کنند تا سودشان را تضمین کنند، حتی اگر این کار به ضرر مشتری باشد.»

بر اساس این مطالعه، گروهی محدود از بازیگران بازار به داده‌های مالی و خبری مهم پیش از دیگران دسترسی دقیق دارند، در حالی‌ که سایر فعالان ناچارند بر پایه‌ شایعات و اطلاعات ناقص تصمیم‌گیری و معامله کنند.

همین نابرابری، «ادراک فساد» را در میان فعالان بازار تشدید و بسیاری از سهام‌داران خرد را متضرر می‌کند.

در این مطالعه، «ادراک فساد» به‌عنوان برداشت ذهنی افراد از وجود و گستره‌ فساد تعریف شده است؛ برداشتی که می‌تواند تاثیرات عمیقی بر رفتار سرمایه‌گذاران، سطح اعتماد عمومی و ثبات کلی بازار سرمایه بر جای بگذارد.

100%

فساد نهادی؛ نهاد ناظر در جایگاه متهم

در محور «فساد نهادی»، منظور از فساد «سوءاستفاده شخص از اختیار عمومی برای منتفع‌سازی خود یا حزب، جناح، دوستان و خویشاوندان» تعریف شده که نشان‌دهنده ناکارآمدی و ضعف در ساختارهای نظارتی و «نفوذ فساد در تمام لایه‌های بازار سرمایه» است.

بسیاری از مصاحبه‌شوندگان نهادهای نظارتی را ساختارهایی می‌دانند که در عمل در اختیار گروه‌های سیاسی و اقتصادی قدرتمند قرار گرفته‌اند و با ضعف شفافیت و تعارض منافع روبه‌رو هستند.

یکی از مصاحبه‌شوندگان معتقد است: «فساد و جرائم مرتبط با بازار سرمایه ممکن است توسط اعضای شورای عالی بورس و مدیران و کارکنان و اعضای تشکل‌های خودانتظام اتفاق بیفتد که برخی جرائم بورسی و برخی جرائم کیفری و برخی جرائم عمومی هستند.»

پژوهشگران این وضعیت را نمونه‌ای از «فساد نهادی» توصیف می‌کنند که در آن خود سازوکار نظارت به بخشی از مشکل تبدیل شده است.

شبکه‌های مافیایی و «انتقال منافع»

سومین محور این پژوهش «فساد مافیایی» است. در این بخش، بسیاری از فعالان بازار به وجود شبکه‌هایی سازمان‌یافته میان سهام‌داران عمده، برخی کارگزاران و افراد بانفوذ اشاره کرده‌اند.

این شبکه‌ها در پشت صحنه با هماهنگی‌های پنهان، روند قیمت‌ها و جهت‌گیری بازار را تعیین می‌کنند و عملا سازوکار رقابت سالم را مختل می‌سازند.

بسیاری از فعالان، بازار بورس را به «قمارخانه‌ای» تشبیه کرده‌اند که در آن سرنوشت معاملات نه بر مبنای تحلیل و منطق اقتصادی، بلکه بر اساس میزان نزدیکی به مراکز قدرت و دسترسی به اطلاعات تعیین می‌شود.

یکی از مصاحبه‌شوندگان در توصیف این روابط می‌گوید: «فساد انتقال منافع است. انتقال منافع یعنی من منفعتی ببرم که حقم نیست، یعنی حق یک نفر دیگر بیاد داخل جیب.»

بسیاری از مصاحبه‌شوندگان با اشاره به سقوط بازار در سال ۱۳۹۹، رویدادهایی از این دست را «نتیجه فساد و سوء‌مدیریت» می‌دانند.

به باور نویسندگان مقاله، این نوع فساد آشکار، احساس بی‌عدالتی و خشم را در میان سهام‌داران خرد شدت بخشیده و تصویر بورس را به «ویترینی شکسته و ورشکسته» تبدیل کرده است.

آن‌ها تاکید می‌کنند «با افزایش ادراک فساد» در میان کنشگران بازار به‌دنبال «بی‌عدالتی و نابرابری در میان سرمایه‌گذاران، عدم کفایت مدیران و نهادهای نظارتی»، بورس دیگر گزینه‌ای امن برای سرمایه‌گذاری محسوب نمی‌شود و بیشتر به حوزه‌ای برای «بازتولید» نابرابری و بی‌اعتمادی تبدیل شده است.

بر این اساس، فساد «نهادینه» در بورس تهران را نمی‌توان به چند تخلف پراکنده محدود کرد، بلکه این فساد در بافت نهادی و فرهنگی این بازار ریشه دارد.

بن‌بست خامنه‌ای؛ آیا جمهوری اسلامی باید شروط ترامپ را بپذیرد؟

۱۱ آذر ۱۴۰۴، ۲۳:۱۰ (‎+۰ گرینویچ)
•
کامبیز حسینی

پس از آشکار شدن سه شرط صریح واشنگتن برای آغاز گفت‌وگو، جمهوری اسلامی در موقعیتی قرار گرفته که نه امکان بازگشت به گذشته را دارد و نه توان ادامه‌دادن مسیر پیشین را.

مساله اصلی امروز این نیست که حکومت این شروط را می‌پذیرد یا نه؛ پرسش بنیادین این است که چرا سرنوشت یک ملت، بار دیگر، در غیاب مردم و پشتِ‌درهای بسته رقم می‌خورد.

جمهوری اسلامی، ایران را در وضعیتی قرار داده که ادامه‌دادن آن ممکن نیست. بحران‌های فزاینده اقتصادی، محدود شدن ظرفیت‌های بازدارندگی و بالا گرفتن نارضایتی‌ها، کشور را وارد مسیر تازه‌ای کرده که در آن تغییر اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد.

اما اینکه این تغییر به سمتِ کاهش بحران حرکت کند یا به سوی بی‌ثباتیِ بیشتر، وابسته به تصمیم‌هایی است که همچنان بدون مشارکت جامعه گرفته می‌شود.

پس از هفته‌ها تکذیب، تناقض‌گویی و تهدید کسانی که از «پیام» یا «مذاکره» سخن گفته بودند، مقامات جمهوری اسلامی سرانجام تایید کردند که دولت ترامپ سه شرط مشخص برای آغاز گفت‌وگو مطرح کرده است: توقف غنی‌سازی، جمع‌کردن شبکه نیابتی‌ها و اعمال محدودیت‌های جدی بر برنامه موشکی.

  • نماینده مجلس: پیام ترامپ درباره سه پیش‌شرط مذاکره، از طریق بن‌سلمان به تهران رسید

    نماینده مجلس: پیام ترامپ درباره سه پیش‌شرط مذاکره، از طریق بن‌سلمان به تهران رسید

این اعتراف در زمانی صورت می‌گیرد که جمهوری اسلامی نه فقط در میدان نظامی، بلکه در عرصه روانی، تبلیغاتی و اقتصادی نیز در موقعیتی شکننده قرار گرفته است. بازدارندگی آسیب دیده، نیروهای نیابتی زیر فشار مستقیم آمریکا و اسرائیل تقریبا ناکارآمد شده‌اند و اقتصادی که پیش از حملات اخیر نیز با ناترازی و تورم مزمن دست‌به‌گریبان بود، اکنون به مرز ناپایداری کامل رسیده است.

واشینگتن روی مسائلی دست گذاشته که برای جمهوری اسلامی فقط ابزار سیاست خارجی نیستند؛ بخش‌هایی از ستون‌های اصلی بقای نظام به‌شمار می‌آیند.

توقف غنی‌سازی، عقب‌نشینی از نماد ایدئولوژیکی است که دو دهه بر آن سرمایه‌گذاری سیاسی شده. پایان دادن به شبکه نیابتی‌ها به‌معنای از دست دادن مهم‌ترین ابزار نفوذ منطقه‌ای سپاه و یکی از کلیدی‌ترین اهرم‌های بازدارندگی غیرمستقیم است. محدودیت بر برنامه موشکی نیز یعنی محدود شدن تنها حوزه نظامی‌ای که جمهوری اسلامی آن را تضمین بقای خود می‌داند. این سه محور سال‌ها «خط قرمز» معرفی می‌شدند، اما اکنون زیر فشار قرار گرفته‌اند و دفاع از وضع موجود دشوارتر از هر زمان دیگری شده است.

در سوی مقابل، ایالات متحده پس از حمله اخیر در موقعیت برتری قرار دارد. واشینگتن هزینه‌ای پرداخت نکرده و به‌خوبی می‌داند که تهران امروز قدرت تعیین شروط را ندارد. پیام دولت ترامپ نیز شفاف و بی‌پرده است؛ یا شروط پذیرفته می‌شود یا حمله دوم در راه خواهد بود.

  • آمریکا در پاسخ به پیام پزشکیان از طریق ریاض، پیش‌شرط‌های سه‌گانه را تکرار کرد

    آمریکا در پاسخ به پیام پزشکیان از طریق ریاض، پیش‌شرط‌های سه‌گانه را تکرار کرد

جمهوری اسلامی هم‌زمان با سه فشار عمده روبه‌روست؛ تهدید نظامی و امکان حملات بیشتر، بحرانی عمیق در اقتصادی نیمه‌جان که زیر بار تحریم، فساد و ورشکستگی در حال خرد شدن است، و فشار اجتماعی در کشوری که تاب‌آوری مردم آن به پایین‌ترین سطح طی دهه‌های اخیر رسیده است.

در نگاه جامعه اما مساله اصلی نه غنی‌سازی است و نه برنامه موشکی. مردم ایران از برنامه هسته‌ای، طی دو دهه، چهار پیامد مشخص دیده‌اند: تحریم، گرانی، فشار معیشتی و ناامیدی. هزینه این سیاست‌ها مستقیما از جیب مردم پرداخت شده، بی‌آنکه کوچک‌ترین نقشی در تعیین مسیر آن داشته باشند.

شکاف میان اولویت‌های جامعه و اولویت‌های حاکمیت امروز کامل‌تر از هر زمان دیگری دیده می‌شود. جامعه به امنیت، زندگی عادی و آینده قابل پیش‌بینی فکر می‌کند، اما تصمیم‌گیری‌های کلان کشور همچنان به تصمیماتی گره خورده که سودی برای مردم نداشته و تنها بار آن بر دوش آن‌ها نشسته است.

جمهوری اسلامی اکنون در برابر یک دوراهی دشوار قرار گرفته است. پذیرش شروط واشینگتن، به‌معنای عقب‌نشینی از اصولی است که چهار دهه مشروعیت و قدرت خود را بر آن بنا کرده؛ اقدامی که می‌تواند به سرنگونی‌اش منجر شود. اما نپذیرفتن این شروط نیز کشور را وارد چرخه تازه‌ای از فشار حداکثری، حملات بیشتر و تشدید بحران اقتصادی خواهد کرد.

تجربه چهار دهه گذشته نشان می‌دهد تصمیم‌هایی که بدون مردم گرفته می‌شود، در نهایت علیه مردم عمل می‌کند. نه توافق، نه جنگ، نه فشار خارجی و نه مذاکره پشت‌پرده، هیچ‌کدام بهبود واقعی ایجاد نخواهد کرد تا زمانی که شکاف بنیادین میان قدرت و جامعه ترمیم نشود.

جمهوری اسلامی پس از جنگ ۱۲روزه در موقعیتی ایستاده که بازگشت به مسیر گذشته ممکن نیست. این یک بن‌بست استراتژیک است؛ بن‌بستی که محصول سال‌ها تصمیم‌سازی بدون مشارکت مردم است. تغییر ناگزیر است، اما اینکه این تغییر به سوی کاهش بحران حرکت کند یا کشور را به سمت بی‌ثباتیِ بیشتر ببرد، وابسته به تصمیم‌هایی است که همچنان پشتِ‌درهای بسته گرفته می‌شود و از چشم جامعه دور نگه داشته شده است.

سرنوشت میلیون‌ها ایرانی در دست کسانی است که نه‌تنها خوبی آن‌ها را نمی‌خواهند، بلکه اساسا «مردمی» نمی‌شناسند و ایرانیان را «امتی» می‌بینند که از نظر آن‌ها شعور و آگاهی کافی ندارند تا بدانند خوبی برایشان چیست.

همین نگاه، خامنه‌ای و جمهوری اسلامی را به پایان نزدیک کرده است.

اشغالگران ایران، قاتلان ایرانیان

۱۱ آذر ۱۴۰۴، ۲۲:۵۲ (‎+۰ گرینویچ)
•
مراد ویسی

اشغالگران ایران و قاتلان ایرانیان. به‌نظر من این دقیق‌ترین توصیفی است که می‌توان درباره حاکمان فعلی ایران به کار برد؛ کسانی که هم اشغالگر ایران‌اند و هم عامل کشتار ایرانیان.

آن‌ها اشغالگرند، زیرا با تکیه بر زور و بدون رضایت اکثریت مردم، جایگاه حکومت را در ایران تصرف کرده‌اند و امکان انتخاب آزادانه را از مردم سلب کرده‌اند. با وجود نارضایتی گسترده، حاضر به کناره‌گیری نیستند و استمرار حضور خود در قدرت را تنها از مسیر سرکوب میسر می‌کنند.

اما علاوه بر اشغالگری، عملکرد آن‌ها در حوزه‌های مختلف باعث آسیب جدی و مرگ مردم شده است. روزی با گلوله‌باران معترضان در خیابان‌ها، روزی با موج اعدام‌ها و روز دیگر با فشار اقتصادی، گرانی، سوءتغذیه گسترده و فقیرتر کردن مردم و امروز نیز با آلودگی شدید هوا که جان هزاران انسان را تهدید می‌کند، وضعیتی شکل گرفته که می‌توان آن را نوعی قتل دسته‌جمعی دانست.

طبق آمارهای رسمی، سالانه حدود ۵۵ هزار نفر در ایران در اثر آلودگی هوا جان می‌بازند؛ پدیده‌ای که نمی‌توان آن را صرفا محصول «سوءمدیریت» دانست، بلکه نتیجه مستقیم سیاست‌های آگاهانه و عامدانه‌ای است که سال‌هاست دنبال می‌شود.

دلیل این ادعا روشن است. خود مسئولان می‌گویند بخش عمده‌ای از آلودگی هوا ناشی از وسایل نقلیه فرسوده است. راه‌حل بدیهی این مشکل، تولید یا واردات خودرو باکیفیت است اما حکومت نه خودرو باکیفیت می‌سازد و نه اجازه واردات خودروهای استاندارد خارجی را می‌دهد، چراکه بقای سازوکارهای رانتی خودروسازهای داخلی برایش اهمیت بیشتری دارد.

در چنین سازوکاری، منافع گروه‌های قدرتمند حاکمیتی در اولویت است، حتی اگر نتیجه آن افزایش مرگ‌ومیر ناشی از آلودگی هوا باشد. این تصمیم‌ها کاملا آگاهانه است و اثراتش نیز کاملا روشن.

در حوزه سوخت نیز همین منطق برقرار است. بخش مهمی از بنزین مصرفی کشور در واحدهای پتروشیمی تولید می‌شود و استانداردهای لازم را ندارد. مسئولان می‌دانند که ترکیبات موجود در این بنزین‌ها برای سلامت مردم خطرناک است، اما همچنان آن را تولید و توزیع می‌کنند.

گزارش‌ها نشان می‌دهد که روزانه حدود دو میلیون لیتر ماده‌ی MTBE ــ که استفاده از آن سال‌هاست در کشورهای توسعه‌یافته ممنوع شده ــ با بنزین پالایشگاهی مخلوط می‌شود. آگاهانه در معرض قرار دادن مردم با چنین مواد سمی، نمی‌تواند دیگر ناآگاهی یا بی‌توجهی تلقی شود.

نمونه دیگر، استفاده گسترده نیروگاه‌ها از مازوت و گازوئیل بی‌کیفیت است؛ سوخت‌هایی که به اذعان خود مقامات به‌شدت آلاینده و سرشار از گوگرد و ترکیبات سمی‌اند.

ادعا می‌شود که به‌دلیل کمبود گاز، چاره‌ای جز استفاده از این سوخت‌ها نیست اما این «کمبود گاز» نیز نتیجه سال‌ها سیاست‌گذاری غلط، خصومت خارجیِ هزینه‌ساز و جلوگیری از سرمایه‌گذاری بین‌المللی در صنعت نفت و گاز ایران است.

کشوری که دومین دارنده ذخایر گازی جهان است، نباید دچار چنین بحرانی باشد. بااین‌حال به‌دلیل تحریم‌ها، فرسودگی تجهیزات و عدم ورود فناوری‌های جدید، تولید گاز به‌تدریج کاهش یافته و کشور ناچار شده برای تامین برق و گرم‌کردن منازل، به سوخت‌های آلاینده رو بیاورد. این نیز یک روند عامدانه در سطح سیاست کلان است و آثار آن متوجه مردم می‌شود.

در کنار همه این‌ها، گزارش‌های متعدد نشان می‌دهد که بخش مهمی از سوخت باکیفیت تولیدی کشور به‌جای توزیع داخلی، از سوی شبکه‌های فساد سازمان‌یافته قاچاق می‌شود؛ شبکه‌هایی که به مراکز قدرت و نهادهای متعدد حکومتی متصل‌اند.

نمونه‌هایی چون کشف خط لوله مخفی انتقال سوخت هواپیما در بندرعباس نشان می‌دهد که این سطح از قاچاق، بدون همکاری افراد صاحب قدرت ممکن نیست. اختلافات داخلی میان گروه‌های رانتی نیز گاهی به شکل توقیف نفت‌کش‌ها یا افشاگری‌های موردی آشکار می‌شود.

هم‌زمان، مجازات سنگین برای دزدان خرد اجرا می‌شود، اما چهره‌های مشهور فساد سازمان‌یافته ــ از جمله برخی محکومان بزرگ اقتصادی ــ پس از مدت کوتاهی آزاد می‌شوند.

مجموعه این روندها نشان می‌دهد که آلودگی هوا در ایران صرفا حاصل «بی‌برنامگی و سوء مدیریت» نیست، بلکه نتیجه مستقیم سیاست‌هایی است که آگاهانه اتخاذ شده و سال‌ها ادامه یافته است؛ سیاست‌هایی که سلامت و جان مردم را قربانی منافع سیاسی و اقتصادی گروه‌های حاکم می‌کند.