• العربية
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

آلن دلون؛ شمایل زیبایی و مرگ

فرزاد رستمیان

روزنامه‌نگار

۲۸ مرداد ۱۴۰۳، ۱۳:۳۰ (‎+۱ گرینویچ)

آخرین عضو باشگاه بازیگران خوش‌تیپ که در درجه اول بازیگر بودند و سپس -از بخت و اقبال خوش- کاریزماتیک، و قدرت بازیگری ایشان بر چهره فریبنده و ظاهر جذابی که داشتند غلبه می‌کرد، درگذشت.

آلن دلون، بازیگر برجسته‌ای که تسلطش بر نقش مانع از آن می‌شد که او را صرفا به‌عنوان یک سوپرمدل یا مرد فریبنده و اغواگر به‌خاطر بیاورند، در آستانه ۹۰ سالگی درگذشت و -شاید- به سوی باقی اعضای باشگاه بازیگران خوش‌تیپ -که دیگر خالی از سکنه به‌ نظر می‌رسد- رهسپار شد.

اما این‌که «بازیگر قدرتمندی بود» یا «بر نقش تسلط داشت» به چه معناست؟

در واپسین فصل از فیلم سامورایی دلون در نقش جف کاستلو، با اسلحه‌ای خالی و با آگاهی به مرگ، پای به قتل‌گاه می‌گذارد.

او به اصول خود وفادار است و هم‌چون یک سامورایی سالک، نیک می‌داند اکنون زمان مردنش فرا رسیده است.

تا پیش از این صحنه، شیوه راه رفتنش با صلابت و سرعت قدم‌هاش حساب‌ شده بود اما در این صحنه دیگر آن صولت در حرکتش و الگوی رفتاری‌اش را کنار گذاشته -چهره‌اش اگر بی‌حس می‌نمود الان قدری اندوه در آن دیده می‌شود. و به‌قدری متفاوت از کل فیلم رفتار می‌کند که حتی پیشخدمتی که کلاه او را می‌گیرد، نگرانش می‌شود (چهره نگرانش را می‌توان در آینه تماشا کرد). وارد سالن می‌شود و با ترس به سرپیشخدمت نگاه می‌کند. ترس؟ او، قاتل حرفه‌ای -جف کاستلو- مگر از چیزی هم می‌ترسد؟

این‌جاست که نقش دلون عمق انسانی به‌ خود می‌گیرد -هر آدمی دم مرگ از مرگ می‌ترسد اما او چنان قدرت دارد که بازی را عوض نکند و علی‌رغم میل با اسلحه‌ای خالی به میدان نبرد یک‌طرفه برود.

سرپیشخدمت با چهره‌ای که انگار ترس و کینه را با هم بروز می‌دهد به کاستلو خیره شده. کاستلو برمی‌گردد سمت زن رنگین‌پوست پیانیست -والری. او همان زنی است که جف را در نیمه‌راه فیلم تکان می‌دهد.

در صحنه‌ ای والری به سرزنش از جف می‌پرسد: «آخر تو چه‌جور آدمی هستی؟»

و جف در خود فرو می‌رود.

آیا او آدم بدی است؟ شاید آدمی که احساس ندارد اصلا آدم نیست! اما در این صحنه واپسین، جف هوشیار شده و دیگر آن ماشین آدم‌کشی نیست. حالا به سوی زن می‌رود و با چهره‌اش می‌گوید: «ببین، من هم آدمم، می‌ترسم، گریه می‌کنم و حتی عاشق می‌شوم».

جف در پایان فیلم عاشق همان زنی شده که عامل مردنش است؛ همان زنی که جف را به «انسان بودن» سوق می‌دهد اما در عین حال نماد مرگ نیز هست. جف کاستلو به زن نگاه می‌کند، چشم‌هاش قدری خیس. مردمک‌هاش روی صورت زنی که دوستش دارد می‌چرخد اما زمان، زمان مرگ است. این صحنه حدود پنج دقیقه وقت می‌گیرد اما بی‌هیچ اغراق در متفاوت‌نمایی و کاملا زیرپوستی، جف کاستلو -آدم‌کش حرفه‌ای- در عرض پنج دقیقه بدل به عاشق فداکار می‌شود.

حالا او همان سامورایی است که نام فیلم را با خود حمل می‌کند.

اکنون به نقش دیگری توجه کنید که در واپسین صحنه‌اش درست چیزی شبیه به موقعیت سامورایی را متبادر می‌کند -دسته سیسیلی‌ها. در هر دو فیلم، دلون -در نقش روژه سارته- مرگ‌آگاهی دارد. این‌جا هم پای یک زن در میان است اما سرپیشخدمت فیلم قبل، اکنون رییس مافیاست -با بازی ژان گابن بزرگ.

به لحظه رانندگی دلون توجه کنید وقتی با آگاهی پای مرگ می‌رود. این‌جا دیگر نه آن ماشین آدم‌کشی است و نه فردی که به اصول خود وفادار است. این‌جا دلون فقط زخم‌خورده و در عین ترس از مردن، نمی‌خواهد بمیرد. به مقصد می‌رسد و کیف پر از پول را برانداز می‌کند. او برخلاف فیلم قبلی، عاشق پول است. به سمت اسکناس‌ها که خم می‌شود دقیقا تفاوت نقشش با جف کاستلو نیز عیان خواهد شد.

روژه سارته آدم خوبی نیست، کاستلو هم نبود اما سارته زندگی را در این دنیا می‌بیند و کاستلو قدری معنوی است. این‌ها جزییات رفتاری نقش‌هاست که دلون با تسلط بر شخصیت‌ها به آن‌ها عمق می‌دهد.

شاید بتوان گفت آلن دلون بازیگر مرگ بود. او در فیلم‌های متعددی محکوم به مرگ می‌شود اما هر بار که با مرگ مواجه می‌شود، جور دیگری است. انگار دلون هر بار و در هر نقش، دسته‌های متفاوتی از آدم‌ها را نمایندگی می‌کند که بالاخره خواهند مرد و او چگونگی این مواجهه را یادآور می‌شود. حتی آن‌جا که نخواهد مرد، مرگ را به زنده ماندنش ترجیح می‌دهد.

در شاهکاری به‌ نام روکو و برادران، روکو جور همه را به دوش می‌کشد. از عشقش می‌گذرد تا برادرش زن را صاحب شود. برادرش که می‌میرد، قاتل را -که همان عشق سابقش بوده- نه تنها لو نمی‌دهد که حاضر است برای پرداخت قرض‌هاش، مشت هم بخورد. ولی در پایان این فرد بخشنده، چشم‌های پر اشکش را مقابل دوربین نشان می‌دهد -این چشم‌ها می‌گویند که کاش می‌مردم. و این «کاش می‌مردم» را می‌شود در دایره سرخ، کسوف و بسیاری فیلم‌های مهمی که او بازی کرده دید.

اکنون او خودش به پایان زندگی‌اش رسید. آلن دلون، شمایل مرگ بود در تاریخ سینمای فرانسه و هر بار مرگ را در شکل‌های متفاوت اجرا کرد.

آلن دلون
100%
آلن دلون
Banner
Banner
Banner
Banner

پربازدیدترین‌ها

ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟
۱
تحلیل

ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟

۲

شورای سردبیری ایران‌اینترنشنال با محکوم کردن ارعاب و تهدیدها: به کار خود ادامه می‌دهیم

۳

رویترز: مذاکره‌کنندگان جمهوری اسلامی از بیم ترور، خواستار اقدامات حفاظتی پاکستان شدند

۴
تحلیل

نیویورکر: آمریکا در ایران با چه کسی مذاکره می‌کند؟

۵

آمریکا چگونه می‌تواند مین‌های تنگه هرمز را پاک‌سازی کند

انتخاب سردبیر

  • ۱۰۰ روز پس از دی‌ماه خونین، دادخواهی خانواده‌های کشته‌شدگان در سایه سرکوب ادامه دارد

    ۱۰۰ روز پس از دی‌ماه خونین، دادخواهی خانواده‌های کشته‌شدگان در سایه سرکوب ادامه دارد

  • ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟
    تحلیل

    ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟

  • اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

    اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

  • وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است
    تحلیل

    وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است

  • فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

    فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

  • سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»
    روایت شما

    سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»

•
•
•

مطالب بیشتر

«هاملت» با سندروم داون

۲۷ مرداد ۱۴۰۳، ۱۵:۰۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
محمد عبدی

هفتاد و هفتمین دوره جشنواره هنری ادینبورگ در اسکاتلند که از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین رویدادهای هنری جهان محسوب می‌شود، میزبان اجرایی است از هاملت ویلیام شکسپیر که با همه اجراهای پیشین این اثر جاودانه تفاوت دارد: اجرایی با بازی بازیگرانی با سندروم داون.

سندروم داون که به دلیل اضافه بودن یک کروموزوم به وجود می‌آید، باعث اختلالات یادگیری و معلولیت ذهنی می‌شود. حالا اینجا در اجرایی از پرو، همه هشت بازیگر نمایش این بیماری را دارند و نوع اجرای آن‌ها از نمایش هاملت به چالشی بدل می‌شود که تماشاگر انتظارش را ندارد: آیا آن‌ها قادرند اجرا را آن‌طور که قرار است پیش ببرند؟ 

از لحظه اول با نوعی فاصله‌گذاری روبه‌رو هستیم. بر روی پرده، ویدیویی از به دنیا آمدن یک بچه به نمایش در می‌آید و بازیگران نمایش به آن چشم می‌دوزند. بعد هر یک از آن‌ها رو به تماشاگر خودشان را معرفی می‌کنند و چند جمله‌ای می‌گویند. آن‌ها به طریق متفاوتی به مشکلات خود اشاره می‌کنند و این که ممکن است در طول نمایش نتوانند جملات خودشان را به یاد بیاورند یا درست ادا کنند اما به شوخی به ما یادآوری می‌کنند که نگران نباشیم، چون نمایش که به زبان اسپانیولی است، زیرنویس انگلیسی دارد! 

اما عجیب این که آن‌ها تا انتها، درست به مانند بازیگران حرفه‌ای، اجرایی شسته‌رفته و بدون نقص ارائه می‌دهند که از استعداد بازیگری تک‌تک‌شان حکایت دارد؛ چیزی که تماشاگر پیش از تماشای نمایش مطلقا تصوری از آن نداشت.

استفاده از ویدیو به کمک فضاسازی می‌آید و دوربین گاه شخصیت‌ها را در پشت صحنه تعقیب می‌کند و بخشی از ماجرا را ما از زاویه دوربین بر پرده سینما تماشا می‌کنیم. پرده‌ای که بعدتر با پیوند هاملت با فیلم‌ها و اجراهای قبلی، صحنه‌های جذابی را خلق می‌کند، مثل جایی که مشهورترین جمله نمایش («بودن با نبودن، مساله این است») بعد از ادا شدن به وسیله بازیگر بر روی صحنه، به نسخه‌های متعدد سینمایی آن بر روی پرده می‌رسد که همه در کنار هم این جمله را تکرار می‌کنند.

در صحنه جذاب دیگری بخشی از اجرای لارنس اولیویه را در فیلم هاملت (۱۹۴۸) می‌بینیم که یکی از بازیگران در ژستی مشابه او، سعی دارد حرکاتش را تقلید کند اما بازیگر دیگری که او هم هاملت است (در طول نمایش چند نفر نقش هاملت و اوفلیا را بازی می‌کنند و در واقع نقش‌ها به طور مرتب جابه‌جا می‌شوند)، به این کار اعتراض می‌کند و می‌خواهد نقشش را به شیوه دیگری بازی کند؛ جایی که او مجبور می‌شود نظر تماشاگران را هم بپرسد.

روایت آن‌ها از داستان طبق معمول از جایی آغاز می‌شود که روح پدر بر هاملت ظاهر می‌شود و از خیانت برادر خود می‌گوید که حالا بر تخت پادشاهی نشسته است. از این لحظه نمایش به طرز جذابی بین داستان هاملت و داستان واقعی این شخصیت‌ها و مشکلات ناشی از بیماری ایشان در حال نوسان است.

در همان ابتدا بر این بده‌بستان بازیگران و دنیای نمایشی که قرار است در آن بازی کنند، تاکید می‌شود. بازیگری که نامش جیمی است خودش را «جیملت» می‌خواند که ترکیب نام او با هاملت است. او در جواب سوالات، به شکل هوشمندانه‌ای گاه به هاملت بدل می‌شود و گاه خودش، یعنی جیمی.

همین نوع فاصله‌گذاری بین دو جهان تا انتهای نمایش ادامه دارد. جایی که با یک حرکت یا دیالوگ ساده از یک جهان (هاملت) به جهان واقعی (بازیگران نمایش با سندروم داون) نقل مکان می‌کنیم و گاه مرز بین این دو جهان از بین می‌رود.

این مرز زمانی بیش‌تر نامریی می‌شود که بازیگران رو به تماشاگران حرف می‌زنند، از آن‌ها سوال می‌پرسند و در یک صحنه شگفت‌انگیز، چهار داوطلب از بین تماشاگران را انتخاب می‌کنند تا در صحنه بازسازی مرگ پدر هاملت به وسیله بازیگران تئاتر در دل نمایش، آن‌ها را یاری دهند.

استفاده بازیگران از این چهار داوطلب به بازی جذابی بین آن‌ها و مخاطب بدل می‌شود: حالا این بازیگران سندورم داون هستند که افراد سالم را کارگردانی می‌کنند و از آن‌ها می‌خواهند که بنا به خواسته و میل آن‌ها در صحنه بازی کنند.

گاه صحنه شکل بامزه‌ای به خود می‌گیرد (مثل زمانی که از یکی از بازیگران می‌خواهند نقش ماه را بازی کند) و گاه به شکل جدی به هدایت بازیگران داوطلب مشغول می‌شوند و بده‌بستان جذابی بین بازیگران و تماشاگران صورت می‌گیرد.

این بده‌بستان با تماشاگر تا انتها ادامه دارد. یکی از بازیگران در صحنه‌ای به میان تماشاگران می‌آید، روی یک صندلی خالی می‌نشیند و خطابه‌اش را به شکل بلندی ادا می‌کند.

بازیگر دیگری هم از تماشاگران می‌خواهد که ایده او برای اجرایی متفاوت را تایید کنند.

در نتیجه تماشاگران از ابتدا تا انتها در پیشبرد وقایع شریک می‌شوند تا به صحنه جذاب انتهایی می‌رسیم: جایی که بازیگران مرز میان صحنه و واقعیت را به کل از بین می‌برند و از تماشاگران می‌خواهند که به روی صحنه بیایند و با آن‌ها برقصند. یک پایان درخور و جذاب برای اجرایی که شبیه هیچ اجرای دیگری نیست و از نمایشنامه‌ای که ده‌ها هزار بار اجرا شده، به تمامی آشنایی‌زدایی می‌کند.

Edinburgh International Festival
100%
Edinburgh International Festival

«در انتهای شب»؛ آبگوشت فیلمفارسی با چاشنی روشنفکری

۲۴ مرداد ۱۴۰۳، ۱۵:۳۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
محمد عبدی

سریال «در انتهای شب» به رغم تحسین‌های بی‌حد و حصر بی‌دلیلی که نثارش می‌شود (که عمدتا هم حاصل رابطه و کمپین‌های تبلیغاتی گسترده به نظر می‌رسد)، چه در فرم و چه در محتوا، اثر واپس‌گرایی است که سازنده‌اش را چند قدم به عقب هدایت می‌کند.

طلاق (یا جدا شدن زوجی که با هم زندگی می‌کنند) یک امر رایج و معمول در جوامع پیشرفته است که به عنوان یک راهکار انسانی پذیرفته شده و زوج‌هایی که به هر دلیل امکان ادامه یک رابطه را ندارند، معمولا (به غیر از استثناها طبیعتا) به راحتی از هم جدا می‌شوند و هر یک زندگی خود را به شکل دیگری ادامه می‌دهند. دلایل جدایی هم حتما لازم نیست ضرب و شتم یا اعتیاد یا چیزهایی از این دست باشد؛ زوجی که به سادگی فقط از هم خسته شده‌اند یا به کس دیگری تمایل دارند، به راحتی از هم جدا می‌شوند.

در جامعه بسته‌ای چون ایران که هنوز درگیر جدال سنت و مدرنیته است و قضاوت‌های عرفی و مذهبی و سنتی کماکان وجود دارد، طلاق به سادگی جوامع غربی نیست اما آمار طلاق (که از هر سه ازدواج یکی به جدایی می‌رسد)، نشان از آن دارد که جامعه‌ای در حال پوست انداختن، به عنوان یک راهکار انسانی در حال پذیرش طلاق است.

«در انتهای شب» اما در سنتی‌ترین و کلیشه‌ای‌ترین شکل ممکن، باز از طلاق یک غول بی‌شاخ و دم می‌سازد که زندگی‌ها را ویران می‌کند.

طلاق برای هر دو شخصیت اصلی، جز مصیبت و ادبار چیزی ندارد و قرار نیست که دو شخصیت ظاهرا فهمیده و تحصیل‌کرده، مثل آدمیزاد طلاق بگیرند و به سراغ زندگی خودشان بروند.

در این راستاست که سازندگان- خواسته یا ناخواسته- با ایدئولوژی مذهبی و حکومتی همراه می‌شوند تا از ابتدا تا انتها اثری در مذمت طلاق بسازند.

این که آیدا پناهنده، فیلمسازی جایزه برده در جشنواره کن که خودش را فیلمسازی اجتماعی می‌داند که با فیلم‌هایی زن‌محور چون «ناهید» و «تی تی»، خود را مدافع حق و حقوق زنان فرض می‌گیرد، به ناگهان چشم بر خواسته مدنی معقول و انسانی زنان ایران علیه حجاب اجباری می‌بندد و به جای همراهی با سینمای رو به رشد زیرزمینی ایران - که به این تکه‌پارچه برده‌داری پدرسالاری نه می‌گوید - تن می‌دهد به تیغ سانسور و حجاب اجباری و حتی پا در سرمایه‌های مشکوک سریال‌سازی حکومتی در ایران می‌گذارد، می‌تواند از سر غم نان باشد یا اصلا ایمان و اعتقاد به ایدئولوژی حاکمیت(که اینجا بحث من نیست) اما این که در نهایت رویکرد سریال به همان تبلیغات ایدئولوژیک حکومت علیه طلاق پیوند می‌خورد، مساله‌ای اصلی و اساسی است که گره‌های اجتماعی مسائل زنان ایران را پیچیده‌ترمی‌کند: این که آشکارا به زنان می‌گوید در رابطه زناشویی زجر بکش اما طلاق نگیر!

برخی از این به وجد آمده‌اند که سریال فضا باز می‌کند چرا که زوج را در رختخواب نشان می‌دهد، زن و مرد درباره مسائل جنسی حرف می‌زنند و مردی دست‌های مادرش را می‌گیرد، غافل از این که این گریز از سانسور تنها به مدد ایدئولوژی پنهان در سراسر اثر صورت می‌گیرد که نه تنها تناقضی با ایدئولوژی حکومت ندارد، بلکه به شکلی هوشمندانه در جهت تبلیغ آن است.

جز این شیوه پرداخت اثر هیچ تفاوتی با فیلمفارسی‌های دهه ۴۰ ندارد؛ به همان اندازه سرسری، سطحی و عقب‌مانده. اگر سیامک یاسمی یا رضا صفایی زنده بودند، فیلمفارسی‌های امروزی آنها دقیقا مشابه در انتهای شب می‌شد؛ یعنی کمی خوش‌ساخت‌تر و تر و تمیزتر از فیملفارسی‌های دهه ۴۰ و ۵۰ (به قول بهرام بیضائی با پیشرفت تکنولوژی کدام فیلم این روزها خوش ساخت نیست؟!) 

رویکرد فیلمفارسی منطق و جهان سریال را شکل می‌دهد. حالا البته از آبگوشت خبری نیست و شخصیت‌ها به کمتر از پاستا و قهوه رضایت نمی‌دهند، چون قرار است با چاشنی روشنفکری اثر حال و هوای امروزی داشته باشد.

شخصیت‌ها ظاهر روشنفکری دارند و در جهان هنر سیر می‌کنند اما نوع رفتار آنها هیچ تفاوتی با لات‌های چاله‌میدان ندارد. در واقع بهنام روی دیگر شوهر قبلی ثریاست و در طول سریال چند بار وارد کتک‌کاری می‌شود و یک‌جا رسما کسی را جلوی بچه‌اش کتک می‌زند.

ماهی، دختر تحصیل‌کرده و فهمیده، با تیغ دوست قدیمی‌شان را زخمی می‌کند و حتی می‌خواهد او را در بیابان رها کند تا بمیرد!

هر دو نقاش شناخته شده سریال (عطا و رضا) کاریکاتورهای مضحکی از یک روشنفکر هستند که هیچ ربطی به جهان هنر ندارند.

شخصیت عطا از مضحک‌ترین شخصیت‌های فیلم است که رفتارش در قبال شخصیت‌های اصلی هم بی‌معنی و بی‌تناسب است، از جمله همراهی بی‌دلیلش با بهنام برای پرونده‌سازی علیه ماهی.

از طرفی مشخص است که بسیاری از صحنه‌ها و قسمت‌ها، بی‌دلیل کش آمده‌اند تا زمان لازم برای یک سریال فراهم شود. در واقع داستانی که می‌توانست به راحتی در چهار یا پنج قسمت روایت شود، بی‌جهت به ۹ قسمت تبدیل شده تا لابد قول و قرار اولیه سازندگان برای ساخت یک سریال طولانی‌تر عملی شود.

تمام قسمت دوم (طلاق در محضر) از جمله این بخش‌های زائد و بی‌دلیل است که هیچ منطقی ندارد. زوج به یک دفتر طلاق آمده‌اند و تمام این قسمت با حرف‌های توهین‌آمیز محضردار همراه است که بیننده نمی‌داند باید به آنها بخندد یا آنها را تمثیلی قلمداد کند؛ صحنه‌هایی که نزدیک به یک ساعت طول می‌کشند (یا تمام صحنه‌های دعوای عطا در خانه این زوج، یا تمام وقت تلف کردن‌ها با تلفن همراه و فرستادن پیغام در قسمت پنجم، یا تمام صحنه‌های بعد از خواندن صیغه با ثریا، همه قضایای طولانی بنکدار و تابلوی قدیمی که چند بار بی‌دلیل به آن برمی‌گردیم تا مثلا قدر گذشته را بدانیم و ...).

در ساخت هم با سریالی روبه‌رو هستیم که مشخص است در مدت زمان محدود و با سرعت تمام تصویربرداری شده تا لابد به زمان از پیش تعیین شده پخش برسد، تا آنجا که مثلا در قسمت اول، در انتهای برخی نماها دوربین آشکارا لق می‌زند و پیداست که فیلمساز برداشت دیگری نداشته تا جایگزین این نماهای معیوب کند.

یا نگاه کنید به صحنه درگیری بهنام با شوهر سابق ثریا در پارک که عینا گویی از روی یک فیلمفارسی تمام عیار کپی شده با همان سبک و سیاق کارگردانی؛ یا درگیری بنکدار با بهنام که از فرط کارگردانی بد و نداشتن نما به اندازه کافی، مضحک از کار در آمده است.

در انتها اما به یک چرخه باطل می‌رسیم. بهنام و ماهی با محبت روی نیمکت می‌نشینند و سریال تلویحا نتیجه‌گیری می‌کند که آنها از نقطه اول اشتباه کردند که طلاق گرفتند. بدتر این که فیلمساز ظاهرا فمینیست ما باز تن می‌دهد به کلیشه‌ای‌ترین و کهنه‌ترین نوع افکار سنتی: در این مدت مرد حق داشت که با زن دیگری بخوابد اما ماهی - یک زن ظاهرا تحصیل‌کرده و فهمیده؛ قهرمان فیلم - پس از طلاق باید «مادر ترزا» باشد و در این مدت حتما باید دست نخورده باقی بماند تا بتواند احتمالا به شوهرش برگردد؛ هم‌او که خلاف نسل جوان زنان امروز که علیه پدرسالاری حکومتی جانشان را در خیابان‌ها بر کف گرفته‌اند، اجازه می‌دهد پدرش به او سیلی بزند و هیچ اعتراضی هم نمی‌کند.

«محل تقاطع»؛ جست‌و‌جوی یک دختر ترنس در استانبول امروز

۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ۱۳:۰۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
عماد وکیلی

«محل تقاطع»، ساخته لوان آکین، محصول مشترک ترکیه و گرجستان، داستان ناگفته‌ای را روایت می‌کند: جست‌و‌جوی یک دختر ترنس در استانبول که از فشار خانواده‌اش در روستایی در گرجستان گریخته است.

پرداختن به موضوع اقلیت‌های جنسی همچون همجنس‌گرایان و افراد ترنس در سال‌های اخیر در فیلم‌های مختلفی مورد توجه قرار گرفته و جشنواره‌های معتبری هم به این آثار علاقه ویژه نشان داده‌اند. یکی از این جشنواره‌ها، جشنواره جهانی فیلم برلین (برلیناله) است که در بخش مهمی به نام پانوراما، به فیلم‌هایی با این مضامین توجه خاصی نشان می‌دهد و اغلب فیلم‌های این بخش در این باره هستند؛ از جمله فیلم «محل تقاطع» (Crossing) که بخش پانورامای جشنواره امسال را افتتاح کرد و حالا این روزها در آمریکا، کانادا و بریتانیا اکران عمومی شده است.

این فیلم در گرجستان آغاز می‌شود، با یک معلم بازنشسته که زنی قوی به نام لیا است. او که میانسالی را طی کرده، در اواخر عمر حالا تنها یک هدف دارد: پیدا کردن تکلا، فرزند خواهرش که سال‌ها پیش به استانبول گریخته است و کسی خبری از او ندارد.

لیا همراه پسر جوانی به نام آچی که در محیط نامساعدی با برادرش زندگی می‌کند، به سمت استانبول به راه می‌افتند تا تکلا را بیابند.

با جلوتر رفتن قصه می‌فهمیم که تکلا یک دختر ترنس است و بر اثر فشار خانواده و پذیرفته نشدن در اجتماع کوچک محل زندگی‌اش مجبور به ترک آنجا شده است. به نظر می‌رسد حالا او در استانبول زندگی می‌کند و به محض رسیدن شخصیت‌ها به این شهر، فیلم به سیاحتی در محله ترنس‌ها در استانبول تبدیل می‌شود؛ جایی که یک وکیل جوان به نام اوریم برای حق و حقوق آنان می‌جنگد و سعی دارد از ایشان در برابر قانون محافظت کند.

از زمانی که لیا و آچی به استانبول می‌رسند، فیلم کاملا به اثری درباره این شهر تبدیل می‌شود که با ستایش به آن نگاه می‌کند.

همه چیز این شهر شلوغ و بسیار پرجمعیت و بزرگ، بخش اصلی فیلم را شکل می‌دهد که در آن دو مسافر گرجستانی به سیر و سیاحت شهری دراندشت اما جذاب مشغول‌اند و ما هم همراه آن‌ها به مشاهده‌‌کنندگانی تبدیل می‌شویم که به گوشه و کنار و مناطق شهری مختلفی سفر می‌کنیم که معمولا از نگاه توریست‌های بی‌شمار این شهر مخفی می‌مانند.

یکی از این محلات جایی است که افراد ترنس زندگی می‌کنند. برخی از آن‌ها به تن‌فروشی مشغول‌اند و لیا زمانی که می‌فهمد خواهرزاده‌اش در اینجا زندگی و احتمالا کار می‌کرده، در گوشه‌ای می‌نشیند و اشک می‌ریزد اما فیلم درباره دلسوزی و ترحم نسبت به ترنس‌ها نیست؛ بلکه برعکس به فیلمی در ستایش حق و حقوق آن‌ها تبدیل می‌شود.

در این میان اوریم به عنوان وکیل نقش مهمی در داستان پیدا می‌کند، هم در جهت کمک به لیا و آرچی و هم در جهت شناساندن محل زندگی و دنیای افراد ترنس. در نتیجه رفته‌رفته تماشاگر (و شخصیت اصلی) از حس تاسف درباره این افراد دست می‌کشد و به دنیای درونی آن‌ها نزدیک‌تر می‌شود که با کلیشه‌های معمول تفاوت دارد.

به نظر می‌رسد نگاه سازندگان دقیقا بر همین مبنا شکل گرفته که از کلیشه‌های معمول بگریزند و نگاهی متفاوت درباره زندگی افراد ترنس را رو در روی تماشاگر قرار دهند. نگاهی که لزوما با اندیشه‌ها و تفکرات آن‌ها سازگار نیست.

در واقع قرار است تماشاگر یک بار دیگر همراه با شخصیت اصلی(لیا) باورهای خود در این باره را به چالش بکشد و احتمالا سازندگان انتظار دارند تماشاگر به همراه لیا، باورهای خود را تغییر دهد.

در طول فیلم با شخصیتی همراه هستیم که در روستایی در گرجستان دنباله‌روی فضا و انتظارات جمعی بوده و به همین دلیل به همراه خواهرش به آزار تکلا پرداخته است.

حالا پس از گذشت سال‌های طولانی، لیا در یک اودیسه بزرگ در شهر استانبول، با دنیا و جهان دیگری آشنا می‌شود که نتیجه منطقی آن نوعی تجدید نظر درباره نگاه او به تکلا و همین‌طور جهان اطرافش است.

زمانی که نگاه سنتی در برابر واقعیت زندگی جهان مدرن قرار می‌گیرد، لیا چاره‌ای جز تغییر ذهنیات خود ندارد و در نتیجه او که تنها به خواست خواهرش به هنگام مرگ به دنبال تکلا آمده تا او را برگرداند، حالا تمام خواسته‌اش در پیدا کردن او برای نوعی عذرخواهی خلاصه می‌شود، چرا که او و مادرش خواسته‌های او را درک نکرده و طردش کرده‌اند. 

حاصل این جست‌وجو، پایانی عجیبی است. تماشاگر به چیزی نمی‌رسد که انتظارش را دارد و با نوعی پایان باز روبه‌رو هستیم که بیشتر پایانی تمثیلی است که زن را در برابر جهانی بزرگ‌تر و مدرن‌تر از قبل به نمایش می‌گذارد و به شکلی رها می‌کند.

اما سکانس رویای پایانی، زیباترین صحنه‌های فیلم را خلق می‌کند؛ جایی که گذشته و حال و آینده به هم پیوند می‌خورند و فضای جذابی خلق می‌شود تا تماشاگر بتواند احیانا با ذهنیتی تازه‌تر سالن سینما را ترک کند.

«گردبادها»؛ گردباد ما را با خود خواهد برد

۱۹ مرداد ۱۴۰۳، ۱۴:۰۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
بابک مستوفی

«گردباد» به «گردبادها» تبدیل شده است: اولین قسمت فیلم گردباد (توئیستر)، به یکی از سودآورترین فیلم‌های سال ۱۹۹۶ تبدیل شد و به همین دلیل عجیب بود که تولید قسمت دوم با وقفه بیست‌وچند ساله همراه شد.

موفقیت این روزهای قسمت تازه این فیلم با عنوان «گردبادها» در گیشه‌ها، به نظر می‌رسد هالیوود را به سرعت به تولید قسمت سوم خواهد کشاند.

«گردبادها» ساخته لی ایزاکچونگ همان داستان قبلی را به شکل دیگری تکرار می‌کند که این بار قهرمانش به نام کیت کارتر در ابتدای فیلم با یک فاجعه دردناک مواجه می‌شود و سال‌ها طول می‌کشد تا برای درمان خود و رسیدن به مقصود نیمه‌کاره‌اش، دوباره دست به کار شود.

او پروژه دانشجویی‌اش را همراه دوست پسرش و چند نفر از دوستانش پیگیری می‌کند تا با رفتن به میان گردبادهای مخرب و باز کردن بسته‌های سدیم پلی اکریلات، گردباد را بخواباند و از خرابی‌های آن در شهرها و روستاها جلوگیری کند.

ابتدای فیلم با یک شوک همراه است چرا که غالب شخصیت‌هایی که تماشاگر در چند دقیقه اول با آنها آشنا شده، می‌میرند. پروژه کیت در همان آغاز با مشکل مواجه می‌شود و با گیر افتادن او و گروهش در میان گردباد، دوست پسر و دو نفر از دوستانش را از دست می‌دهد. به این ترتیب بار گناه با شخصیت اصلی فیلم همراه می‌شود تا دست از این کار بکشد و به شغل تازه‌ای در شهر روی بیاورد اما فیلم بعدتر با این قضیه بار گناه به شکل کلیشه‌ای برخورد می‌کند و نمی‌تواند به درون احساسات این زن که موجب مرگ عزیزانش شده نفوذ کند.

اما طبیعتا فیلم قهرمانش را باز به داخل ماجرا می‌آورد تا پروژه ناتمامش را به اتمام برساند. در این راه فیلمساز از تمام فرمول‌های از پیش موفق ژانر استفاده می‌کند و بر اساس آن ما می‌دانیم که فیلم به چه سمت و سویی خواهد رفت. فیلمساز از این ماجرا ابایی ندارد و فیلم را کاملا منطبق بر نیاز و انتظار تماشاگر پیش می‌برد و به هیچ وجه از فرمول‌های از پیش تعیین شده عدول نمی‌کند. سازندگان قصد نوآوری ندارند و تنها می‌خواهند یک داستان بسیار ساده را در دل طوفان‌های سهمگین پیش ببرند. یعنی عملا داستانگویی را به حداقل می‌رسانند تا تماشاگر مقهور صحنه‌های جذابی شود که حالا با پیشرفت تکنولوژی دیدنی‌تر از فیلم قبلی هستند و روی پرده سینما عظمت خاصی دارند.

در طول فیلم چندین بار تماشاگر به تمامی در دل یک گردباد سهمگین قرار می‌گیرد و موقعیت خود به عنوان تماشاگر در محیط امن سالن سینما را فراموش می‌کند تا آنجا که یکی از صحنه‌های زیبای فیلم در داخل سالن سینما اتفاق می‌افتد و گردباد وارد سالن می‌شود و آن را ویران می‌کند تا همذات‌پنداری تماشاگر در داخل سینما بیشتر شود.

Universal Pictures
100%
Universal Pictures

صحنه‌های گردباد از ابتدا تا انتها دقایق زیادی از فیلم را به خود اختصاص می‌دهند و هر صحنه میانه که معمولا چندان طول نمی‌کشد، در واقع مقدمه‌ای می‌شود برای یک صحنه اکشن دیگر از گردبادی که می‌تواند به قیمت جان شخصیت‌های اصلی تمام شود. به همین دلیل شخصیت‌پردازی به اندازه صحنه‌های اکشن اهمیت ندارد. از دید سازندگان، ما نیازی به شناخت بیشتر شخصیت‌ها نداریم و فیلم فقط اشاره‌هایی به خصوصیات آنها دارد تا به یک صحنه اصلی اکشن برسد.

اما در همان دیالوگ‌های کوتاه، فیلم سعی دارد شخصیت‌هایی نامتعارف خلق کند. مثلا شخصیت یوتیوبی معروف به نام تیلر در ابتدا با ویژ‌گی‌های منفی به عنوان یک فرصت‌طلب و سودجو معرفی می‌شود اما در ادامه، فیلم جای شخصیت مثبت و منفی را جابه‌جا می‌کند و ما می‌فهمیم دوست کیت یعنی شخصیت مثبت، بیش از تحقیق علمی، به همراه شریکش به دنبال سودجویی مادی‌ای است که از طریق یک مارشال فرصت‌طلب رقم می‌خورد و هر بار پس از ویرانی یک شهر، آنها آنجا حاضر می‌شوند تا زمین‌ها را ارزان‌تر از قیمت برای مارشال بخرند.

اما به شکل وارونه، تیلر از میانه فیلم به شخصیت مثبت تبدیل می‌شود که طبق فرمول معمول، کیت هم به او دل می‌بازد. از اینجا با عاشقانه‌ای همراه هستیم که قرار است باز طبق فرمول از پیش تعیین شده، تحقیق علمی هم از راه همکاری این دو نفر پیش برود.

اما وقایع فیلم که به قصه‌های جن و پری شبیه‌تر است تا واقعیت زندگی، دوست کیت را هم به جمع «خوبان» روزگار برمی‌گرداند که به نظر می‌رسد باج دادن خوش‌بینانه بی‌دلیلی است که تماشاگر نیازی به آن ندارد.

انتقاد از محققان و دانشمندانی که در خدمت ثروت‌اندوزی قرار می‌گیرند و خود را به سرمایه‌داری می‌فروشند، می‌توانست یکی از مایه‌های مهم فیلم را شکل دهد اما سازندگان ترجیح داده‌اند مایه‌ای را که حرف زدن درباره آن را خود در دل فیلم گنجانده‌اند، به شکل سربسته‌ای رها کنند و به دنیای اکشن جن و پری فیلم بازگردند که البته به خودی خود و در راستای فیلم پرفروش هالیوودی اشکالی ندارد اما مشخص نیست که اگر قرار بر این نوع پایان کلیشه‌ای برای فیلم بود (که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود، آن هم فیلمی که در ابتدا با «خوبی و خوشی» پیش نمی‌رود و با مرگ دردناک شخصیت‌ها همراه می‌شود و شروع متفاوتی را شکل می‌دهد) اساسا چرا وارد بحث پیچیده‌ای درباره خودفروشی علم می‌شود که در نهایت مجبور باشد این گونه بی‌هدف رهایش کند.

«دست‌هایش»؛ پرویز دوایی و عاشقانه‌هایی در باب زیبایی

۱۷ مرداد ۱۴۰۳، ۱۳:۰۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
محمد عبدی

پرویز دوایی شناخته شده‌ترین منتقد سینمای ایران در دهه سی و چهل، چهار سال پیش از انقلاب به جایی دوردست و نه چندان معمول - پراگ زیر سلطه کمونیسم- مهاجرت کرد، جایی که حالا از پس پنج دهه، بخشی از جان و هویت او را شکل می‌دهد.

دوایی پس از سال‌ها دوری از نقدنویسی، با کتاب‌هایی چون «بازگشت یکه سوار» و «ایستگاه آبشار»، قلم زیبایش را در وصف خاطرات کودکی و نوستالژی دوران از دست‌رفته به کار گرفت و بعدتر با مجموعه کتابی چون «نامه‌هایی از پراگ»، به قطعات ادبی کمتر مرتبطی با سینما رسید که نویسنده را در جست‌و‌جوی لحظات ناب از دست‌رفته به سبک و سیاقی شخصی هدایت می‌کند که در ادبیات فارسی چندان نمونه و مشابهی ندارد.

100%

تازه‌ترین کتاب از مجموعه نامه‌هایی از پراگ، دست‌هایش نام دارد؛ کتابی که به شدت با حال و هوا و معماری و جهان مردم پراگ آمیخته است، در عین حال اما نوستالژی و خاطره و کودکی نویسنده در آن نقش بسیار مهمی دارد، تا آنجا که عنوان کتاب اشاره‌ای است به دست‌های مادر او که به قول نویسنده بسیار زیبا بوده‌اند و جوانی با دیدن آن دست‌ها در اتوبوس، عاشق مادرش شده و برای خواستگاری‌اش آمده است.

یک بار دیگر- در قطعه‌ای دیگر- نویسنده باز به دست‌ها باز می‌گردد، دست‌های خواهرش که دست در دست هم از سینما بیرون می‌آمدند و حالا آن خواهر برای همیشه- در سن چهل و دو سالگی- از دنیا رفته و یاد و حسرت آن دست‌ها بخش‌هایی از داستان را شکل می‌دهد.

اما نویسنده که دوست داشت روی جلد کتابش با عکس دست‌های زیبای یک زن آراسته شود، به دلیل سانسور روبرو شده است با نقاشی روی جلد زشتی از دست. یک بار دیگر هم سانسور به کتاب لطمه می‌زند، جایی که نویسنده پس از وصف طولانی درباره یک حسرت عاشقانه دامنه‌دار، بالاخره به معشوق می‌رسد، اما وصف این وصال و احتمالاً معاشقه، به سانسور برمی خورد و با چند خط نقطه‌گذاری شده روبرو هستیم که این نقطه‌ها به خواننده‌اش می‌گوید این سطور سانسور شده (یا نویسنده که می‌دانسته این بخش در ایران قابل چاپ نیست، ترجیح داده با یک رشته نقطه از آن عبور کند).

اما دست‌هایش در ادامه جهان خاص پرویز دوایی، در جست‌و‌جوی زمان از دست رفته‌ای است که از جهاتی شبیه به رمان سترگ مارسل پروست هم می‌شود؛ از این حیث که نویسنده ابایی ندارد یک موقعیت ساده و معمول را به شکل بسیار مفصل وصف کند. به همین دلیل دوایی از ابتدا تکلیف‌اش را با خواننده روشن می‌کند: یا خواننده عاشق‌پیشه با این دنیا ارتباط برقرار می‌کند و غرق در رؤیایی می‌شود که نویسنده با قلم زیبایش وصف می‌کند، یا با فاصله می‌ایستد و در این صورت این نوشته‌ها برایش بی‌دلیل به نظر می‌رسند و کاملاً بی‌هدف و مغشوش.

برای خرده‌گیران، کتاب دستمایه مناسبی فراهم می‌کند، اما نویسنده طبق معمول در فاصله‌گذاری‌هایی که حالا دیگر به سبک نوشتن او بدل شده‌اند (مثل اشاره به این نکته که جمله قبلی خیلی «ادبی» شد، یا از «اصل مطلب» دور افتاد یا سوالی که چند بار در طول کتاب تکرار می‌شود که آیا «این حرف‌ها به درد کسی می‌خورد؟») در جایی مستقیم تکلیف‌اش را با این «یقه‌گیران» روشن می‌کند: «شاید در ناخودآگاه در رعایت حال بزرگسالان بزرگوار جدی منطقی فلسفی اخلاقی غیرتی که یخه، ببخشید یقه نگیرند، که ای بدبخت عقب‌مانده هنوز به پای این آثارهای! جلف لوس پوک عاری از آموزش و اخلاق و هنر مانده‌ای بدبخت؟- بدبخت تکرار شد، ببخشید. یخه که سهل است، بالاترش- یا پایین‌ترش- را هم بگیرند کی تره خرد می‌کند برای جمع کلّشان.»(ص ۳۳)

از آرایه‌های ادبی، الفاظ و کلمات روشنفکرانه و پیام‌های نجات‌بخش در این نوشته‌ها خبری نیست، هر چه هست دل نوشته‌های یک عاشق «دل‌شکسته از مهر خوبان» است که به قول خودش در این «سیاره بی‌هدف» پی معنای زندگی می‌گردد و حالا در حوالی نود سالگی، بیش از گذشته معنای زندگی را در زیبایی می‌جوید . برای همین تعجبی ندارد که نویسنده با یک نگاه عاشق می‌شود و جان و جهانش با چشم‌های آبی رهگذری می‌آمیزد که در واقعیت فقط و فقط در همان لحظه در جهان نویسنده حضور دارد، اما تأثیرش تا ابد باقی می‌ماند.

در داستان «ایشان» با وصف عشقی دوردست روبرو هستیم؛ چند سالی پس از رسیدن نویسنده به پراگ، زمانی که او چهل و اندی سال دارد و در کافه معروف اسلاویا هر بار به تماشای زیبایی یک دختر می‌نشیند که چه دوردست به نظر می‌رسد و دست‌نیافتنی. همین قصه با پایانی تکان‌دهنده چکیده دنیای نویسنده است با انبوهی زیبایی‌های از دست رفته که به دست نمی‌آیند و حسرت‌شان می‌ماند برای همیشه. اما نویسنده در فصول بعدی باز به این داستان مینی‌مال- که در خودش کامل است- باز می‌گردد و همان دختر که در کتاب «ایشان» نامیده شده، در اتفاقات مختلفی به دنیای نویسنده باز می‌گردد و رؤیای او بدل می‌شود به واقعیت.

اما نویسنده به عنوان یک ستایشگر ناب و دست اول زیبایی می‌‌داند که زیبایی هم همیشگی نیست و از دست می‌رود. تلخی جهان نویسنده- که حالا اینجا عجین شده با محدودیت‌های کرونا و واقعه سقوطش از پله‌های کافه کتابخانه که به چندین عمل جراحی و محدودیت‌های حرکتی برای او انجامید- بیش از پیش مشهود است، اما نویسنده در پایان این کتابی که خودش «ظاهراً و شاید باطناً آخرین کتابش» می‌خواند (‌که امیدوارم این طور نباشد) به آنتوان چخوف روی می‌آورد و بخشی از نوشته او در برابر زیبایی وصف‌ناپذیر یک زن و «اندوه» حاصل از یک لحظه دیدار را ذکر می‌کند و درباره لحظه دیدنی که به قول خودش در کتابی دیگر«دردم این است که نمی‌توانم ‌آن لحظه را بگیرم و ثابتش کنم و تا ابد به آن خیره شوم»، در انتها به خودش یادآوری می‌کند که: «دوا، تو (از جمله) برای دیدن و دریافتن تأثیر جادویی این لحظه به وجود آمده‌ای، حواست باشد...»