• العربية
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

پرتره‌های فرانک اوئرباخ؛ نفوذ به درون پیچیده انسان

ثریا دانشوری

کارشناس هنرهای تجسمی

۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ۰۸:۴۸ (‎+۱ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۷:۰۳ (‎+۰ گرینویچ)
Geordie Greig/Courtauld Gallery
Geordie Greig/Courtauld Gallery

پرتره‌هایی که فرانک اوئرباخ، نقاش تحسین‌شده در اوایل کارش خلق کرده، حالا در گالری «کورتالد» لندن به نمایش در آمده است: نمایش دیگری از تلاش برای نفوذ به درون پیچیده انسان از استاد کهنه‌کار آلمانی- بریتانیایی.

اوئرباخ در آوریل ۱۹۳۹، در هشت سالگی از آلمان به لندن فرستاده شد، مثل بسیاری دیگر از بچه‌های یهودی که از ترس هیتلر به لندن فرستاده شدند. والدین یهودی‌اش در آلمان ماندند و در سال ۱۹۴۲ در اردوگاه آشوویتس جان باختند. اوئرباخ در لندن رشد کرد و ضمن تجربه بازیگری در تئاتر، بر نقاشی متمرکز شد و خیلی زود در دهه ۵۰، زمانی که ۲۵ سال داشت اولین نمایشگاه انفرادی خود را برگزار کرد.

اوئرباخ از چهره‌های شاخص جنبش «مدرسه لندن» محسوب می‌شود که به همراه نقاشان شگفت‌انگیزی چون فرانسیس بیکن و لوسین فروید (که دوستان اوئرباخ بودند) به نقاشی فیگوراتیو توجه نشان دادند، در حالی که در آن زمان آثار هنری انتزاعی، مینی‌مال و مفهومی(کانسپچوآل) بیشتر مورد پسند بود.

اوئرباخ نقاشی‌هایش را با چند لایه رنگ برجسته خلق می‌کند و همین به ویژگی آثار او تبدیل شده است. از طرفی او به سوژه نقاشی‌هایش همیشه وفادار بوده است: چه آن‌جا که تحت تأثیر محله‌ای که در آن زندگی می‌کند فضا را می‌سازد (محله کمدن در لندن) و چه آدم‌هایی که سوژه آثار او شده‌اند و او بارها و بارها همان آدم‌ها را نقاشی کرده است.

the artist, courtesy of Frankie Rossi Art Projects, London/Courtauld Gallery
100%
the artist, courtesy of Frankie Rossi Art Projects, London/Courtauld Gallery

در این نمایشگاه هم با این تکرار سوژه‌ها روبه‌رو هستیم: او بارها و بارها افرادی چون لئون کوسوف (دوست نقاشش) یا استلا اولیو وست را طراحی کرده است و از هر کدام از آن‌ها چندین پرتره در این نمایشگاه وجود دارد. پرتره های گردآمده در این نمایشگاه به دهه ۵۰ و اوایل دهه ۶۰ میلادی تعلق دارند و جملگی با ذغال خلق شده‌اند. البته چند تابلوی نقاشی اوئرباخ هم در کنار این طراحی‌های ذغالی نصب شده‌اند تا امکان مقایسه را فراهم کنند.

سیاهی این پرتره‌ها و این واقعیت که برخی از قسمت‌های آن‌ها پاره شده‌ و دوباره خلق شده‌اند (در واقع بسیاری از طراحی‌ها تکه تکه هستند و به هم چسبیده‌اند)، فضای تیره‌ای به آثار اوئرباخ می‌دهد که به شکلی بازتاب بریتانیای بعد از جنگ و همین طور زندگی تلخ او و تجربه از دست دادن والدینش در کودکی است. اولین حس مخاطب از دیدن این آثار، نوعی سردرگمی، تلخی و حتی ترس است که در صورت‌ افراد دیده می‌شود. اوئرباخ دو تصویر هم از خودش کشیده که هر دو باز بسیار تو در تو، سیاه و تلخ به نظر می‌رسند و می‌توانند بازتاب احوال روحی او در آن سن و سال باشند.

در این رشته طراحی‌ها، اوئرباخ سوژه خود را که افراد نزدیک به او بودند، روی صندلی می‌نشاند و بعد از طراحی صورت آن‌ها، اثر را از بین می‌برد و دوباره کار را شروع می‌کرد و گاه روی همان نقاشی از بین رفته و پاک شده، صورت را دوباره کار می‌کرد. برای برخی از این آثار او حدود ۴۰ بار این کار را تکرار کرده است.

اوئرباخ در آن زمان، این طراحی‌ها را در کنار نقاشی همان شخص به نمایش می‌گذاشت تا هم به رابطه این نقاشی‌ها و طراحی‌ها بپردازد و هم مراحل کارش را تشریح کند،؛ پرتره‌هایی که در همان ابتدای کارش او را به عنوانی یکی از هنرمندان صاحب سبک و از چهره‌های قابل اعتنای نسل پس از جنگ جهانی دوم تثبیت کرد. خودش می‌گوید: «هیچ هستی باشکوه‌تری از فردیت انسان وجود ندارد... من دوست دارم آثارم نمایشگر تجربیات فردی باشند.»

در یکی از اولین آثار این نمایشگاه که «سر لئون کوسوف» نام دارد و در سال ۱۹۵۴ خلق شده، اوئرباخ سر دوست نقاشش را به شکل غریبی برجسته می‌کند. این طراحی که پس از چند نقاشی سیاه و سفید از همین سوژه خلق شده، سر کوسوف را به شکلی انتزاعی ترسیم می‌کند که در آن با مرگ پیوند می‌خورد. در طراحی دیگری با همین عنوان که دو سال بعد خلق شده، اوئرباخ بیشتر بر نور و سایه تأکید می‌کند و به ترکیب متفاوتی می‌رسد.

در دو سلف‌پرتره اوئرباخ اوج قدرتش را می‌بینیم. در اولی که در سال ۱۹۵۹ در استودیوی او در محله کمدن لندن و در مقابل آینه خلق شده، او به تکه تکه شدن خودش و به نوعی خلق دوباره بدنش می‌رسد، جایی که لایه‌های مختلفی از اثر گویی بخشی از تاریخ زندگی او را به نمایش می گذارند که چون وصله‌ای به هم چسبیده‌اند.

در «سر ا. ا. و.» ، او صورت استلا اولیو وست را تقریبا به شکل نگاتیو خلق می‌کند که نور و تاریکی در آن چشمگیر است و به شکلی حضور و غیبت شخص را در آن واحد به رخ می‌کشد، مثل زندگی که ترکیبی است از حضور و غیبت آدم‌ها که در مجموع عنصر پیچیده‌ای به نام زیستن و مرگ را شکل می‌دهد.

اوئرباخ در ۹۳ سالگی هنوز در همان استودیویی که این آثار خلق شده کار می‌کند و هنوز هم به طراحی و نقاشی از آدم‌هایی که می‌شناسد و به او نزدیک هستند، ادامه می‌دهد: کاری که طی بیش از هفت دهه ادامه داده و به ویژگی آثار او بدل شده است.

Banner
Banner
Banner

پربازدیدترین‌ها

هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند
۱
اختصاصی

هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند

۲

آمریکا شبکه‌های مرتبط با پسر علی شمخانی و حزب‌الله لبنان را تحریم کرد

۳

تشدید شکاف میان آمریکا و بریتانیا در قبال ایران؛ ترامپ استارمر را به «حفاری نفتی» فراخواند

۴
تحلیل

چرا درآمد ۱۰۰ میلیارد دلاری عوارض تنگه هرمز یک افسانه است

۵
تحلیل

وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است

Banner

انتخاب سردبیر

  • ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟
    تحلیل

    ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟

  • اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

    اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

  • وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است
    تحلیل

    وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است

  • فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

    فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

  • سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»
    روایت شما

    سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»

  • هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند
    اختصاصی

    هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند

•
•
•

مطالب بیشتر

«جنگ داخلی»؛ آمریکای ویران در فیلمی تخیلی

۷ اردیبهشت ۱۴۰۳، ۱۱:۰۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
بابک مستوفی

فیلم «جنگ داخلی» ساخته الکس گارلند، فیلمساز بریتانیایی که این روزها در آمریکا و بریتانیا اکران شده، با داستانی تخیلی که در آینده نزدیک می‌گذرد، یک آمریکای ویران خلق می‌کند که در آن ارتش‌ها و ایالت‌های مختلف به جان هم افتاده‌اند.

در ژانر فیلم فاجعه، معمولا تمام تمدن بشری در خطر قرار می‌گیرد و در این میان یک گروه سعی دارند با خصلت‌های انسانی به هدف خود برسند. این ژانر یک زیر ژانر به نام «ویرانی شهری» دارد که یکی از محبوب‌ترین قصه‌های آن، جنگ داخلی در آمریکاست، زمانی که قدرت مرکزی از هم می‌پاشد و هرج و مرج رخ می‌دهد. «جنگ داخلی» از این قصه بارها تکرار شده استفاده می‌کند تا سرانجام فیلمی شبیه به همان موارد قبلی خلق شود.

این‌جا با آغاز فاجعه روبه‌رو هستیم، جایی که نظم از بین رفته و آدم‌کشی در خیابان‌ها به بخشی از زندگی رومزه تبدیل شده است. در این میان، یک فوتو ژورنالیست معروف به نام لی به همراه همکارش جوئل و استادش سامی به سوی واشنگتن راه می‌افتند تا با رییس‌جمهوری مصاحبه کنند. این میان یک عکاس جوان به نام جسی هم با آن‌ها همراه می‌شود. فیلم به یک اثر جاده‌ای تبدیل می‌شود تا آن‌ها هزاران مایل را در داخل خاک آمریکای ویران شده طی کنند و هر بار با جنایت‌ها و اتفاقات تازه‌ای روبه‌رو می‌شوند تا سرانجام به واشنگتن می‌رسند، اما ارتش یک بخش مخالف دولت، همراه با آن‌ها به آن‌جا می‌رسد و وقایع متفاوتی رخ می‌دهد که آن‌ها انتظارش را نداشتند.

تمامی فیلم را می‌توان در همین چند جمله خلاصه کرد. از داستان‌های فرعی پرهیز شده تا بیشتر و بیشتر به فضاسازی پرداخته شود، فضاسازی‌ای که البته در نهایت چشمگیر نیست و نمونه‌های بهتری از آن را در فیلم‌های سال‌های اخیر می‌توان یافت. از طرفی داستان از مفهوم رایج فاصله گرفته و در واقع فیلم بیش از آن که به دنبال کردن قصه‌ بپردازد، قهرمانانش را در موقعیت‌های مختلف دنبال می‌کند، موقعیت‌هایی که گاه به رغم زد و خورد و اکشن بسیار، کشدار و خسته کننده می‌شوند.

شخصیت‌ها عملا پرداخت قابل توجهی ندارند و تمامیت فیلم که به نظر می‌رسد در ستایش از ژورنالیسم است (جایی که آن‌ها جان خود را به خطر انداخته‌اند تا واقعیت را ثبت کنند)، باورپذیر نیست و نمی‌تواند تماشاگر را با آن‌ها همراه کند. تماشاگر در بسیاری از صحنه‌ها از خود می‌پرسد که چرا آن‌ها این چنین در خط اول نبرد هستند و چرا هر بار این چنین قهرمانانه از رگبار گلوله جان سالم به در می‌برند. شخصیت لی بسیار سرد تصویر شده و این سردی تا پایان به همین شکل ادامه می‌یابد، در حالی که تماشاگر انتظار دارد در طول وقایع فیلم، لی تغییر کند اما در نهایت این تغییر به شکل مضحکی با گریه‌های او در صحنه‌های آخر همراه می‌شود.

از نقطه‌ای که دختر جوان عکاس با آن‌ها همراه می‌شود، می‌توان حدس زد که یکی از این دو زن از دو نسل متفاوت، در طول فیلم قربانی خواهد شد. فیلم تماشاگر را در انتظار می‌گذارد تا صحنه پایانی که بالاخره این اتفاق می‌افتد، اما نوع نمایش این صحنه هم بسیار کلیشه‌ای از کار درآمده، به ویژه که عکس‌العمل آن که زنده می‌ماند، بسیار سرد و غیر قابل باور به نظر می‌رسد، آن هم در صحنه‌ای که دیگری جان خود را فدای او کرده است و تماشاگر خواه ناخواه نیاز به نمایش احساسات دارد.

اما فیلم به «حرفه‌ای گری» به عنوان یک اصل می‌پردازد و شخصیت‌هایش را از احساس تهی می‌کند، تا آن‌جا که مواجه شدن با شکنجه و کشته شدن آدم‌ها نباید هیچ احساساتی را در شخصیت‌های فیلم بیدار کند. در نتیجه نمایش این سرد بودن شخصیت‌ها نسبت به وقایع ترسناک اطراف‌شان، بسیار اغراق‌آمیز و بیش از اندازه است، تا آن‌جا که نه رفتار بی‌تفاوت لی در طول فیلم باور پذیر می‌شود و نه سنگدلی حرفه‌ای که قرار است جسی از استادش لی بیاموزد.

نمایش خشونت هم از حد می‌گذرد و فیلم‌ساز با صحنه‌های شوک‌دهنده و گاه آزارنده می‌خواهد ذهن تماشاگرش را در فاجعه شریک کند. صحنه‌ای که جسی در میان جسدهای مردم بی‌گناه می‌افتد، یکی از این صحنه‌هاست که پرداخت مناسبی ندارد. حمله سامی با اتوموبیل و زیر گرفتن سربازان خشن، از نظر ساخت اشکال دارد و صحنه‌های مربوط به دو مرد شکنجه شده هم بیش از آن که تماشاگر را به درون خشونت مورد نظر فیلم‌ساز هدایت کند، مهوع است.

این میان رسیدن آن‌ها به یک شهر آرام و مردمی که گویی بویی از جنگ نبرده‌اند، به یک سکانس سوررئال شبیه می‌شود، جایی که زندگی معمولی و عادی آدم‌ها، حالا سوررئال به نظر می‌رسد و نسبتی با واقعیت جهان اطراف ندارد. این مایه جذابی است که یک فیلم جدی‌تر می‌توانست آن را پیش ببرد و با آن به صحنه‌های جذاب‌تری برسد، این‌جا اما این صحنه هم در میانه اثر و در میانه خشونت بی حد و حصر گم می‌شود و دلیل قرار گرفتن آن در میانه بقیه بخش‌های فیلم، مشخص نیست.

در نهایت فیلم از همه کلیشه‌های رایج ژانر استفاده می‌کند و بدون هوشمندی در به کارگیری آ‌ن‌ها یا به بازی گرفتن‌شان، خود به یک فیلم کلیشه‌ای تبدیل می‌شود که از ابتدا می‌توان وقایع تکراری آن را حدس زد و پیش از پایان هر سکانس هم می‌توان انتهای آن بخش را پیش‌بینی کرد. این کلیشه‌ها با صحنه‌های اکشن فراوان ترکیب شده‌اند و فیلم در نهایت با آتش‌بازی در کنار و داخل کاخ سفید، شاید بتواند فیلمی نسبتا پر سر و صدا و جذاب برای تماشاگر عام آمریکایی باشد، بی‌آن‌که هیچ دستاورد دیگری داشته باشد.

«نسخه ایرانی»؛ بازخوانی فرهنگی از زندگی ایرانی در غربت

۵ اردیبهشت ۱۴۰۳، ۱۳:۱۴ (‎+۱ گرینویچ)
•
امیر گنجوی

«نسخه ایرانی» ساخته مریم کشاورز که این روزها در اروپا اکران شده، ماجراهای مهاجرت را با استفاده از استراتژی فیلم‌های کمدی روایت می‌کند.

«درد و رنج نمی‌تواند شما را تحت تاثیر قرار بدهد، اگر در موردش صحبت نکنید.»

این طلایی‌ترین دیالوگ فیلم «نسخه ایرانی»، دومین ساخته‌ مریم کشاورز است که اصل و اساس فیلم را بیان می‌کند. در حقیقت نسخه ایرانی بیش‌تر از هر چیز پیرامون رابطه گسسته در یک خانواده مهاجر ایرانی در آمریکاست، رابطه‌ پرسش‌برانگیز دو نسل، رابطه‌ دختر خانواده که در آمریکا تبدیل شده به یک کارگردان، و قرار است فیلمش را بسازد و مادرش که از نسلی قدیمی‌تر که در مهاجرت تبدیل شده به یک مشاور املاک شناخته شده و موفق.

مادر و دختر، با وجود عشق پنهانی که به هم دارند نمی‌توانند با هم ارتباط سالمی داشته باشند،. از حرف زدن با همدیگر پرهیز دارند و در واقع در سکوت هستند و قرار است با داستان جاده‌ای‌گونه در قالب کمدی روبه‌رو بشویم که طی آن دو شخصیت به کنکاشی عمیق‌تر در ماهیت این سکوت خوفناک و کشنده بپردازند و در طی کشف رازهایی پنهان به همدیگر نزدیک شوند.

در این مسیر‌ کارگردان از استراتژی فیلم‌های کمدی استفاده کرده و فضای سرگرم‌کننده‌ مهاجرتی را با استفاده از موسیقی، شخصیت‌های خاص، صحنه‌های خنده‌آور و همچنین تناقض‌ها و در کنار هم قرار دادن ترکیب‌هایی که به یکدیگر نمی‌خورند، ساخته است. در حقیقت از همان سکانس اول فیلم مشخص است که فیلم پیرامون این تناقض‌ها شکل می‌گیرد: در این سکانس دختر را می‌بینیم که یک لباس کاملا پوشیده و در واقع یک برقع پوشیده، در حالی که از پشت فقط یک شورت رنگی کوتاه زنانه به تن دارد که کاملا اندام او را مشخص می‌کند. این نمونه تناقض‌ها لحظات خنده‌داری را در کل فیلم شکل داده که تا سکانس آخر فیلم ادامه دارد.

فیلم‌های کمدی که به ماجراهای مهاجرتی می‌پردازند در حقیقت در سال‌های اخیر به واسطه موفقیت فیلم‌هایی مثل «میناری» بیشتر شده‌اند. سال گذشته نیز فیلم «زندگی‌های گذشته» نمایش داشت که به زندگی مهاجرین کره‌ای در آمریکا می‌پرداخت. در این نمونه فیلم‌ها با خانواده‌ مهاجری روبه‌رو هستیم که مثل خانواده‌های مرسوم آمریکایی، آرزوها و رویای آمریکایی در سر می پرورانند و قرار است برای آن‌ها بجنگند. این افراد دیگر قرار نیست فقط قربانی جامعه با آرزوهای محدود نشان داده شوند؛ کسانی هستند که فردگرایی در آن‌ها کاملا دیده می‌شود و به این که می‌توانند به جامعه بهتر یا وضعیت بهتری در زندگی دست پیدا کنند، اعتقاد دارند. این نمونه فیلم‌ها فرهنگ مهاجر را بخشی از جامعه آمریکا و نه خارج از جامعه آن می‌دانند. فرد مهاجر در آن‌ها بخشی از جامعه آمریکایی است و همانند یک آمریکایی برای موفقیت عمل می‌کند. فرهنگ مسلطی در این فیلم‌ها نیست؛ به طور مثال در این نمونه فیلم‌ها دیگر ابایی از استفاده کردن از زیرنویس وجود ندارد و از ترکیب عناصر دو فرهنگی به کرات استفاده می‌شود. در فیلم کشاورز هم در قسمت‌های مختلف از همین استراتژی استفاده شده است(‌یکی از نمونه‌های قابل اشاره: ترکیب موسیقی آمریکایی و موسیقی ایرانی).

ژانر فیلم کشاورز کمدی است و در حقیقت فیلمی است که با انواع مختلف استریوتایپ‌های قومیتی و جنسیتی در آن روبه‌رو هستیم. کارگردان استریوتایپ‌ها را استفاده کرده و در کنارش سعی دارد آن‌ها را مورد پرسش قرار بدهد و بازخوانی تازه‌ای از فرهنگ ایرانی در غربت داشته باشد. قهرمان اصلی فیلم یک دختر همجنس‌گراست که ابایی از هجو کردن خود و هویتش ندارد. در کنار آن، کارگردان با ساختارهای مرسوم جنسیتی و هویتی در جامعه بازی می‌کند. به طور مثال خلاف چیزی که در جامعه تصور می‌شود، شخصیت جراح اینجا یک زن است؛ یا به طور مثال خلاف چیزی که در فیلم‌های ایرانی دیده‌ایم، مادر اهرم قدرتمند خانواده است و پسر و پدر ‌آدم‌های بی‌عرضه‌ای هستند و خواهر/دختر در این خانواده به شکل قوی‌تری دیده می‌شود؛ یا می‌بینیم که دختر بعد از یک رابطه یک‌شبه از مردی باردار می‌شود که نه تنها یک مرد الفا نیست بلکه یک drag queen است.

بازی با استریوتایپ‌ها در مورد فضای ایران هم دیده می‌شود. فضای سیاه ایران را در لحظاتی می‌بینیم اما خلاف فیلم‌هایی مثل «شیدا »از نورا نیاسری، فضای فیلم کشاورز فضایی مترقی‌تر و شادتر را از جامعه ایرانی به نمایش می‌گذارد. در این‌جا با فضای قبل از انقلاب ایران روبه‌رو هستیم که در آن ثروت و رفاه به چشم می‌خورد. حتی وقتی که وارد روستا می‌شود، در حالی که فیلم در دهه ۷۰ می‌گذرد، روستایی که می‌بینیم، روستایی عقب‌افتاده نیست؛ یک رشته آداب و رسوم قدیمی در آن دیده می‌شود ولی رنگ و لعاب آن تمیز و چشم‌نواز است و زنان‌شان همیشه توسری‌خور نیستند. در حقیقت می‌بینیم که کارگردان استریوتایپ‌ها را مورد سوال قرار می‌دهد، عوض می‌کند، و از راه غلغلک دادن آن‌ها یک فضای خاص و جهانی متفاوت را برای تماشاگر خودش خلق می‌کند.

در کنار روایت رابطه‌ دختر و مادر و سکوتی که قرار است بشکند، فیلم تقریبا به دو قسمت تبدیل شده: نیمی از فیلم به دختر می‌پردازد و نیمی دیگر به مادر. کارگردان سعی می‌کند هر دو شخصیت را به نمایش بگذارد و مخاطب را به زندگی آن‌ها نزدیک کند، تا پله‌پله به درک بهتری از آن‌ها دست پیدا کند و به قضاوت درست‌تری برسد. این استراتژی سبب شده که شناخت تماشاگر از شخصیت‌ها بیش‌تر شود و زندگی آن‌ها را بهتر بشناسد، اما زمان فیلم محدود است و داستان‌های زیادی باید گفته شود، در نتیجه استفاده کردن از تمهید فوق باعث ایجاد این حس شده که فیلم پرش زیادی دارد، به سرعت از یک شخصیت، داستان و زمان تاریخی، به شخصیت و داستان و زمان تاریخی دیگر می‌پرد و از این جهت، دنبال کردن یک مسیر داستانی در این فیلم همیشه راحت نیست. تا آماده می‌شوی که با شخصیتی نزدیک شوی داستانی دیگر شروع می‌شود. از طرف دیگر فیلم گاه زیاد از حد پاک و منزه است و به نظر می‌رسد کاملا همسو با جریانات سیاسی/اجتماعی/جنسیتی روز است؛ جایگاه شخصیت‌ها با توجه به جریانات هویتی/جنسی و فرهنگی مسلط روز شکل گرفته و جهان ایده‌ها بر جهان شهودی هنرمند مسلط شده است. اما از جهتی دیگر جایگاه هر چیزی در فیلم با تأمل و درنگ از قبل مشخص شده و معلوم است که هر شخصیت در نهایت به کجا می‌رسد: نتیجه آن شده که تنوع و شگفتی فیلم از جنس بازی‌گوشی با روزمره‌گی نیست و منطق روایی آن، گاه تحمیلی و از بالا به نظر می‌رسد.

پاکو پنیا و فلامنکو؛ غم و شادی یک ملت با دامن افشان

۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ۰۹:۳۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
بابک مستوفی

پاکو پنیا یکی از چهره‌های شاخص فلامنکو، با گروهش در تالار سدلرز ولز لندن اجرای جذابی داشت که بار دیگر این موسیقی و رقص جنوب اسپانیا را بر سر زبان‌ها انداخت.

فلامنکو که از اواخر قرن هجدهم میلادی پا گرفت، موسیقی فولکلور جنوب اسپانیا به ویژه آندلوس است که طی دو قرن اخیر بسیار توسعه یافته و جهانی شده است، تا آنجا که مثلا در لندن جشنواره‌های ویژه‌ای برای موسیقی و رقص فلامنکو برگزار می‌شود و مشتاقان زیادی دارد. کف‌زدن به همراه سازها، رقص پا با کفش‌هایی با صداهای ویژه، خواننده‌هایی با صداهای خش دار و رقصی باشکوه در قالب داستان‌های عشقی، ویژگی‌های فلامنکو را شکل می‌دهند که به شدت با فرهنگ و آداب و رسوم و داستان‌های محلی جنوب اسپانیا پیوند می‌خورد و غم و شادی یک ملت را به زبان هنر به نمایش می‌گذارد.

پاکو پنیا، گیتاریست و آهنگساز فلامنکو، در ۸۱ سالگی کماکان یکی از مشهورترین گروه‌های موسیقی و رقص فلامنکو را رهبری می‌کند و حالا با تازه‌ترین اثرش به نام «سولرا» که اشاره‌ای به شراب کهنه است، تماشاگران یکی از معروف‌ترین تالارهای رقص جهان را به وجد آورد. پنیا که در کوردوبا متولد شده، از شش سالگی نواختن گیتار را آموخت و در ۱۲ سالگی به تنهایی کنسرت برگزار کرد. او بارها به عنوان بهترین نوازنده گیتار فلامنکو برگزیده شده و در سال ۱۹۸۵ در روتردام به عنوان «اولین پروفسور گیتار فلامنکو» انتخاب شد. پنیا گروه خودش را در کوردوبا در سال ۱۹۸۱ تاسیس کرد و از آن زمان تا به امروز اجراهای مختلفی در سراسر جهان داشته است. جود کلی دهه‌هاست که به عنوان کارگردان گروه، با آن همکاری دارد.

اجرای سولرا ترکیبی است از نوازندگان و رقصندگان جوان با هنرمندان با تجربه که به نظر می‌رسد این ترکیب در سال‌های اخیر به یکی از اولویت‌های پنیا تبدیل شده که در عین اجرایی حرفه‌ای و جذاب، فرصت تازه‌ای را برای جوان‌ترها و استفاده از انرژی آن‌ها فراهم کند: «جوانان هنرمند در هر فرهنگی می‌خواهند همه چیز را تغییر دهند. این چیزی است که مورد ستایش من است و از آن استقبال می‌کنم. هنرمندان باتجربه از قبل بوده‌اند و کار کرده‌اند. پس می‌شود این شهرت را با این ویژگی جوان‌ترها ترکیب کرد.»

نیمه اول اجرا به یک تمرین خودمانی شبیه است که در آن شخصیت‌ها وارد یک استودیو می‌شوند، در کنار هم می‌نشینند و با هم حرف می‌زنند و نواختن و خوانندگی و رقص را به شکلی غیر رسمی آغاز می‌کنند. جود کلی کارگردان این اجرا می‌گوید: «ما نیمه اول کار را در استودیو شکل دادیم تا بر تبادل ایده‌ها، تجربه‌گرایی و فضا دادن به اتفاقاتی که بین هنرمندان در طول اجرا رخ می‌دهد، تأکید کنیم. هنرمندان جوان‌تر اغلب شیفته عمق دانش پیرترها و وفاداری آن‌ها به سنت‌های فلامنکو می‌شوند و پیرترها تحت تأثیر انرژی جوان‌ترها و بلندپروازی‌ها و علاقه آن‌ها به کارهای نو قرار می‌گیرند.»

اجرا با یک فضای عادی و معمولی در خیابان آغاز می‌شود. افراد گروه در خیابان هستند و به نظر می‌رسد در صف اتوبوس ایستاده‌اند تا به استودیو برسند. در استودیو با هم احوال‌پرسی می‌کنند و سازهای‌شان را آماده می‌کنند. همه چیز به شکل خودمانی شکل می‌گیرد، چیزی که به عصاره اصلی فلامنکو نزدیک است: موسیقی‌ای که اساسا در کافه و محفل‌های کوچک شکل می‌گیرد و بهترین نوع اجرای آن در کافه‌های کوچک است. حالا این‌جا قرار است این صمیمیت و راحتی اجرا را در یک اجرای بزرگ هم ببینیم. به همین دلیل وقتی که نوازنده‌ها و خواننده‌ها طبق سنت روی صندلی رو به تماشاگر می‌نشینند و اجرا می‌کنند، رقصنده‌هایی که حالا در این بخش نقشی ندارند، در گوشه‌ای لم می‌دهند و تماشا می‌کنند، در حالی که یکی از آن‌ها سرش را روی پای دیگری می‌گذارد.

در اولین بخش، رقصنده مرد جوان‌تر (گابریل ماتیاس) فضا را به دست می‌گیرد تا شور جوانی خودش را به نمایش بگذارد، اما بعدتر زمانی که نوبت به رقصنده مرد باتجربه‌تر می‌رسد (آنخل مونیوز) تکنیک چشمگیرتر او تماشاگر را به وجد می‌آورد.

گروه از ۹ نفر تشکیل شده، پاکو پنیای ۸۱ ساله که گیتار می‌زند به همراه دو نوازنده جوان‌تر، دو رقصنده مرد، یک رقصنده زن، یک خواننده مرد و یک خواننده زن به همراه یک نوازنده پرکاشن. هر کدام از اعضای گروه ضمن هماهنگی و همراهی در بخش‌های مختلف (که روح جمعی فلامنکو را شکل می‌دهد) تک به تک هم فرصت هنرنمایی پیدا می‌کنند. رقصنده‌ها هر یک به ترتیب به رقصی تک‌نفره دست می‌زنند و گاه دو نفره یا سه نفره با هم می‌رقصند. پنیا گاه به تنهایی می‌نوازد و گاه به نوازنده جوان‌تر کناری‌اش فرصت می‌دهد که او هم به تنهایی بنوازد و در بخشی خودش هم به او می‌پیوندد تا یک دونوازی جذاب شکل بگیرد.

بحش دوم اجرا از فضای استودیویی خارج می‌شود و اجرایی حرفه‌ای شکل می‌گیرد که در آن نورها و لباس‌ها هم تغییر می‌کنند. همه چیز در این بخش مهیا می‌شود تا در پایان، یک رقص سه نفره کامل شکل بگیرد که همان‌گونه که خالقان اثر انتظار دارند، تجربه و کمال‌گرایی را با شور و شوق و انرژی جوانی ترکیب می‌کند.

علی عباسی؛ یک گام هالیوودی با فیلمی درباره ترامپ؟

۳۱ فروردین ۱۴۰۳، ۰۹:۴۲ (‎+۱ گرینویچ)
•
فرزاد رستمیان

علی عباسی با فیلم‌های شلی، مرز و عنکبوت مقدس و همین طور دو قسمت مینی‌سریال آخرین بازمانده ما در کارنامه، ماه آینده با فیلم کارآموز درباره دونالد ترامپ راهی جشنواره کن، مهم‌ترین جشنواره سینمایی جهان می‌شود.

علی عباسی، کارگردان ایرانی- دانمارکی که با فیلم «عنکبوت مقدس» برای تماشاگر فارسی‌زبان آشناست، فیلم‌سازی است که نه به فیلم‌سازان ایرانی ساکن ایران شباهت دارد و نه می‌توان جایگاه او را با فیلم‌سازان ایرانی خارج از ایران مقایسه کرد. تفاوت او با سایرین شاید در دو نکته نهفته باشد: نخست، او فیلم‌سازی را در شکل حرفه‌ای و صنعتی‌اش در بزرگ‌ترین صنعت سینمای جهان -هالیوود- تجربه می‌کند و دوم این‌‌که عباسی موفق‌ترین کارگردانِ غیر مؤلف ایرانی است.

فیلم نخست او یک اثر آماتوری و کم‌هزینه در ژانر ترسناک بود. عباسی در اولین فیلم بلند خود «شلی» تجربه‌ای از سر می‌گذراند که قدمی است به نزدیک‌تر شدنش به صنعت سینما. ژانر ترسناک- با نشانه‌هایی از زیر‌‌ژانر رازآلود- اگرچه تجربه‌ای است متوسط که نمونه‌های بهتر آن در همان صنعت سینمای هالیوود بارها دیده شده، اما نسبت به امکانات بسیار محدود یک فیلم‌اولی که تجربه‌های قصه‌گویی کلاسیک را در دانمارک از سر می‌گذارند، فیلمی است در حد خود توفیق‌یافته.

تجربه بعدی او فیلم «مرز» است که جایزه نوعی نگاه جشنواره کن را از آن خود کرده؛ اثری در حال و هوای ژانر فانتزی با زیرژانر دلهره، و باز در قالب کلاسیک روایت. با این‌حال به ‌نظر نمی‌رسد که اگر علی عباسی زبان قصه‌گویی کلاسیک را نمی‌دانست و مخاطب اصلی‌اش مردم عادی نبود، جشنواره کن و موفقیت‌های مرز و فیلمی آماتوری (شلی) برای جلب رضایت سرمایه‌گذاران پروژه بسیار پرهزینه عنکبوت مقدس کافی باشد.

عنکبوت مقدس داستانی است ملتهب درباره یک قاتل زنجیره‌ای ایرانی که به نام دین، زنان بدکاره را می‌کشت. نقش «شهر» در این داستان بسیار حائز اهمیت است زیرا شهر مذهبی مشهد - به ‌ظاهر- عامل این قتل‌هاست؛ بنابراین باید جلوه‌های شهر و حرم امام هشتم را با ‌جزئیات نشان داد. در عنکبوت مقدس شهر مشهد به‌ شکل جزئی‌نگر بازسازی شده - بی‌آن‌که مانند فیلم‌های خارجی درباره ایران نظیر آرگو، سنگسار ثریا و ... بتوان متوجه این شد که فیلمی است ساخته شده در خارج از ایران - تا حدی که از این لحاظ به یکی از موفق‌ترین فیلم‌های ایرانی در سال گذشته بدل شد.

باید تفاوت قائل شد میان فیلم‌ساز مؤلف و غیرمؤلف. کارگردانی یک فیلم لزوما یک امر خلاقه نیست؛ بلکه می‌توان از طریق مبانی آکادمیک و شکل مرسوم تصویر کردن ایده‌های فیلم‌نامه یک فیلم را کارگردانی کرد. معمولا یک کارگردان غیرمؤلف موفق، فن‌سالار قابلی است ولی لزوما دنیای شخصی‌اش و رویکردهای هنری سینما را نمی‌توان در فیلم‌هایش پی‌گیری کرد.

فیلم‌های عباسی تا این‌جای کار هیچ‌کدام یک اثری هنری نیستند، بلکه داستان‌هایی هستند جالب‌توجه که به شکلی مردم‌پسند به تصویر کشیده شده‌اند. با این‌حال او در همین جایگاه، تنها فیلم‌سازی است که در پنج سال گذشته این میزان موفقیت تجاری و هنری را در سینماها و جشنواره‌ها به دست آورده است.

علی عباسی یک مؤلف نیست امّا مؤلف بودن مگر اهمیت دارد؟ برای کارگردانی در جایگاه او، شاید لزومی هم نداشته باشد. عباسی دقیقا مانند کارگردان/ تکنسین‌های بی‌شمار سینمای هالیوود که پروژه‌های بزرگ و نام‌آشنای بدنه اصلی را مدیریت می‌کنند، هر فیلمش یک تجربه متوسط (و موفق) در ژانر است. در سال‌های اخیر بهترین فن‌سالارهای کره جنوبی و ژاپن پشت بزرگ‌ترین محصولات تجاری هالیوود قرار داشتند و اکنون یک ایرانی به چنین جایگاهی رسیده است. او اتفاقا در فیلم‌هایش سعی دارد داستان‌های روز را با تکنولوژی ‌به‌روزِ سینما اما به کلاسیک‌ترین شکل ممکن کارگردانی کند و شاید همین باعث شده امکان ساخت فیلم‌هایی پرهزینه برایش محقق شود.

او داستان‌سرای مخاطب عادی است و می‌داند تماشاگر عام با چگونه فیلمی ارتباط برقرار می‌کند. حالا چرا او موفق‌ترین کارگردان ایرانی است؟ زیرا این شکل از قصه‌گویی در فرهنگ ایرانی - و فرهنگ اسکاندیناوی- مرسوم نیست. اسکاندیناوی - قله مدرنیسم در ادبیات نمایشی- اساسا شهرت سینمایی‌اش را وامدار فیلم‌سازانی است که جهان شخصی و مدرن خود را به عرصه سینما رسانده‌اند. هنر سینما مدیون فیلم‌سازان مؤلف اسکاندیناوی است، و ایران نیز کشوری است که پیشینه درام‌نویسی ندارد و به‌جز دوره‌ای کوتاه پیش از انقلاب، صنعت سینما نیز نداشته. هیچ‌کدام از این دو کشور بسترهای خوبی برای تبدیل کردن علی عباسی به یک کارگردان صنعتی نبوده در حالی که او تنها با کارگردانی سه فیلم وارد پروژه عظیم «آخرین بازمانده ما» شده است. رسیدن به سریال‌سازی (آن هم چنین محصول پرسروصدایی) بی‌شک بزرگ‌ترین موفقیت برای یک «کارگردان» است.

ناگفته نماند که پیش از علی عباسی، رامین بحرانی کارگردان ایرانی غیرمؤلفی است که به صنعت سینمای هالیوود وارد شده اما در کارنامه او نه می‌توان پروژه‌های معتبری چون آخرین باز مانده ما را دید و نه در رسیدن به آثار معتبر هالیوود سرعت رشد عباسی را داشته است. برای سینماگران غیرمؤلف، تولید فیلم به مثابه تولید یک کالای فرهنگی است و اصولا یک فیلمساز مؤلف نمی‌تواند چنین رویکردی را برگزیند. در عین حال ارزش‌گذاری میان فیلم به‌ عنوان کالای فرهنگی و فیلم به‌ مثابه هنر کاری است بیهوده. سینما به هر دوی این‌ها نیاز دارد.

با این‌ حال و از آن‌جا که علی عباسی به‌عنوان یک غیر مؤلف، فیلمنامه‌ فیلم‌هایش را خود می‌نویسد، می‌توان مؤلفه‌هایی مشترک در داستان‌ها برای سینمای او برشمرد. عباسی به داستان‌هایی گرایش دارد که انسان‌ها در فضایی مالیخولیایی، دست به ویرانی خود و دیگری می‌زنند. شخصیت‌های روان‌نژند فیلم‌های او آدم‌هایی مطرود جامعه هستند که به‌ مرور به هیولایی بدل شده و بیماری خود را تکثیر می‌کنند. یک‌جور جلوه آخرالزمانی در فیلم‌هایش به‌چشم می‌خورد و آدم‌ها -چونان بیگانگان خطرناک- جهان را به تسخیر خود درمی‌آورند. برای نمونه به ‌پایان سه فیلم بلند او توجه کنید که هرکدام با تمرکز بر یک کودک (نماینده نسل آینده) به همه‌گیری بیماری درونی انسان‌ها می‌پردازد. در دو فیلم نخست، کودک نشانی از شیطان دارد که پا به نسل آینده می‌گذارد و در فیلم سوم عنکبوت مقدس، ادامه‌دهنده نسل توحش، فرزند قاتل است.

نکته حائز اهمیت این‌جاست که سریال آخرین بازمانده ما یک مجموعه پسا-آخرالزمانی است و دو قسمت پایانی که عباسی کارگردان آن بوده، به تکثیر هیولاها (انسان‌هایی دهشتناک‌تر از زامبی‌نماها) می‌پردازد و اصلا این‌که هالیوود دو قسمت واپسین - و کلیدی- مینی‌سریال آخرین بازمنده ما را به او سپرده، یعنی او بیش از تصور ما کارگردان موفقی است.

«ناوالنی»؛ داستان مسموم کردن یک مخالف پوتین

۲۹ فروردین ۱۴۰۳، ۱۰:۱۱ (‎+۱ گرینویچ)
•
بابک مستوفی

مستند «ناوالنی» ساخته دانیل روهیر فیلم تحسین‌شده‌ای است که جایزه تماشاگران جشنواره ساندنس و اسکار بهترین مستند در نود و پنجمین دوره جوایز آکادمی را به خانه برد؛ فیلمی که داستان مسمومیت الکسی ناوالنی، مشهورترین مخالف پوتین را به تصویر می‌کشد.

ناوالنی که به مخالفت آشکار با پوتین و سیاست‌های او می‌پرداخت، خشم دستگاه حکومتی روسیه را برانگیخت. در یک سفر با سم مهلکی قصد جانش را داشتند اما بخت با او یار شد و با درمان در آلمان زنده ماند؛ هرچند بعدتر با بازگشت به روسیه دستگیر شد و مدتی بعد، زمانی که به نظر می‌رسید با یک زندانی نزدیک به پوتین در غرب معاوضه خواهد شد، دولت روسیه خبر مرگش را در زندان منتشر کرد. فیلم پیش از مرگ او ساخته شده و از ابتدای سوء‌قصد تا بازگشتش به روسیه را در بر می گیرد، زمانی که پس از درمان در آلمان، مدتی آن‌جا ماند و با ویدئوهایی جنجالی داستان مسموم شدنش را به گوش جهانیان رساند.

فیلم با یک سوال شاید کلیشه‌ای شروع می‌شود: فیلم‌ساز از او می‌پرسد اگر به دست دولت روسیه به قتل برسد، چه پیامی برای مردم روسیه دارد؟

ناوالنی این سوال را پاسخ نمی‌دهد و به شکلی به کلیشه‌ای بودن آن اشاره می‌کند. اما فیلم با همین سوال به شکل دیگری پایان می‌یابد: ناوالنی می‌گوید پیامش این است که نباید از پا افتاد و باید ادامه داد. حالا با مرگ مشکوک او در زندان که همسرش آن را قتل نامیده، پایان فیلم تلخ‌تر به نظر می‌رسد.

فیلم در واقع یک ژورنالیسم تحقیقی است که برای مدتی طولانی ادامه می‌یابد و به نتیجه می‌رسد. یک روزنامه‌نگار که در فیلم تأکید می‌شود هیچ ارتباطی با ام‌آی‌سیکس و سی‌آی‌ای ندارد، خود به تنهایی با به کارگیری سیستم‌های پیچیده و رشوه دادن به هکرها به اطلاعاتی دست می‌یابد و بر اساس آن می‌تواند چند نفری را که در آن پرواز و سپس برای مدتی طولانی ناوالنی را تعقیب کرده‌اند پیدا کند. فیلم هیجان و جذابیتش را از همین جا پیدا می‌کند: روزنامه‌نگار به اسامی و مشخصات آن‌ها می‌رسد و عکس‌های آن‌ها را روی تخته‌ای در اتاق نصب می‌کند. مشخص نیست چرا تصویر یکی از این اشخاص در همه تصاویر فیلم محو شده است، اما بقیه به وضوح دیده می‌شوند.

در صحنه‌ای فوق‌العاده، ناوالنی به تک‌تک این افراد زنگ می‌زند و خود را معرفی می‌کند. عکس‌العمل بلافاصله آن‌ها این است که تلفن را قطع می‌کنند، در نتیجه ناوالنی روشش را عوض می‌کند و این بار سعی دارد از یک جوک و ضرب‌المثل معروف بر اساس دست گذاشتن روی حماقت افراد استفاده کند. این بار خود را کس دیگری معرفی می‌کند و یکی از قاتلان، به شکل احمقانه‌ای او را با یک مامور اشتباه می‌گیرد و به سوالات او درباره نحوه تعقیب و مسموم کردن ناوالنی پاسخ می‌دهد. این‌جاست که ناوالنی و همراهانش بی‌سر و صدا خوشحالی خود را در پشت خط تلفن نشان می‌دهند و تماشاگر شاهد صحنه‌ای است تاریخی: یک قاتل درباره نقشه قتل توضیح می‌دهد.

پوتین در طول کنفرانس‌های خبری خود نام ناوالنی را بر زبان نمی‌آورد تا او را ظاهرا بی‌اهمیت جلوه دهد. او را تنها «شخص» یا «همان شخصی که گفتید» می‌خواند و در یک کنفرانس تلاش برای مسموم کردن او را مسخره می‌کند. پس از آن، ناوالنی فرصت مناسبی پیدا کرد تا ویدئوی حرف زدن با یکی از قاتلان را پخش کند؛ ویدئویی که به سرتیتر خبرهای رسانه‌ها تبدیل شد و صدها میلیون بازدیدکننده داشت. فیلم در انتها به ما می‌گوید مدت‌هاست از آن قاتل ساده‌لوح به دام‌افتاده در پشت خط تلفن خبری نیست و تماشاگر می‌تواند این نتیجه‌گیری را داشته باشد که این شخص کشته شده است.

با آن که برخی حرف‌ها و سخنرانی‌های ناوالنی ممکن است قهرمانانه به نظر برسند، اما در مجموع فیلم تصویری انسانی از او ارائه می‌کند و سعی دارد از اغراق پرهیز کند. نمایش او در کنار همسر و فرزندانش، به تصویر وجه انسانی او کمک می‌کند. بازگشت او به روسیه هم پیش از آن که عملی قهرمانانه به نظر برسد، در طول فیلم شکلی طبیعی به خود می‌گیرد، هرچند تماشاگر حالا می‌داند که این بازگشت به قیمت جان او تمام شد و در واقع حاصل یک محاسبه اشتباه بود: جایی از فیلم ناوالنی می‌گوید او در روسیه مشهور شده بود و به همین دلیل فکر نمی‌کرد که دولت روسیه به دلیل این شهرت، قصد جانش را داشته باشد، اما فیلم‌ساز به او یادآوری می‌کند که محاسبات او اشتباه بوده چرا که آن‌ها سعی کردند او را از طریق مسمومیت بکشند.

در انتهای فیلم هم به نظر می‌رسد ناوالنی باز همین اشتباه را مرتکب می‌شود و به روسیه بازمی‌گردد؛ جایی که فیلم جمعیت مشتاقی را در انتظار او به نمایش می‌گذارد، اما ناوالنی به محض ورود بازداشت می‌شود. دوربین فیلم‌ساز این بازداشت را ثبت می‌کند در حالی که پلیس به او می‌گوید اگر مقاومت کند، به زور متوسل خواهند شد.

یولیا، همسر او در این صحنه حضور چشم‌گیری دارد و در انتها هم این صحنه با حرف‌های او تمام می‌شود. او در طول فیلم هم حضور پررنگی دارد. جدا از روایت زندگی شخصی ناوالنی، با تأثیر این زن بر کارهای این مخالف شناخته‌شده روبه‌رو هستیم، زنی که پس از مرگ ناوالنی، شاید به پرچمدار مبارزه با فساد و قدرت‌طلبی پوتین تبدیل شود.