• العربية
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

«نور آخرین روز»؛ سلمان رشدی ایرانی و داستان‌هایی با نام مستعار 

هادی کی‌کاووسی
هادی کی‌کاووسی

نویسنده و روزنامه‌نگار

۳ فروردین ۱۴۰۳، ۱۳:۱۴ (‎+۰ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۰:۵۳ (‎+۰ گرینویچ)

«نور آخرین روز» رمانی است درباره ایران اول انقلاب که با نام مستعار در ایتالیا منتشر شده؛ مانند داستان‌هایی از هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو که پس از مرگ‌شان مشخص شد نویسنده‌ واقعی‌ آن آثار بوده‌اند.

چندی پیش در سکوت خبری رسانه‌های ایتالیایی, رمانی ایرانی تجدید چاپ شد که در زمان خود سروصدای زیادی به راه انداخته بود: «نور آخرین روز» که بر روی جلد نام پرویز پرویزیان را داشت. این کتاب ۲۱ سال پیش و در دسامبر سال ۲۰۰۲ برای اولین بار در ایتالیا منتشر شد و تهدیدهایی علیه ناشران کتاب در پی داشت.

رمان «نور آخرین روز» که با سقوط مجسمه شاه آغاز می‌شود، درباره کارگردان جوانی به نام بیژن بابکیان است که اول انقلاب از ایران به ایتالیا می‌گریزد و به مرور زندگی پیش از تبعید خود می‌پردازد. یک ماه پس از انتشار این رمان، «فرانچسكو ماريا گالو» و «جانكار لوكالساكی»، ناشران اين اتوبیوگرافی از سوی افرادی ناشناس به مرگ تهدید می‌شوند. این تهديدكنندگان که خود را پيروان اسلام و روح‌الله خمينی معرفی کرده بودند، درباره تبدیل شدن پرویزیان به سلمان رشدی دوم هشدار می‌دهند و خواستار جمع‌آوری کتاب از کتابفروشی‌ها می‌شوند. تهدیدها باعث شد نام پرویز پرویزیان به عنوان نویسنده مستعار در پرده بماند.

اکنون پس از گذشت دو دهه از این وقایع، این رمان جنجال‌برانگیز یک‌بار دیگر روانه بازار شده، اما با یک تغییر بزرگ: این بار نام نویسنده‌ای ایتالیایی روی جلد کتاب به عنوان نویسنده به چشم می‌خورد: گوییدو کورنیا. نویسنده‌ای که در مقدمه کتاب پرده از رازی برمی‌دارد و می‌گوید نویسنده کتاب اوست و پرویز پرویزیان تنها وقایع را برای او نقل کرده است.

«من پرویز پرویزیان را آوریل سال ۲۰۰۱ در جایزه کتاب l'autore که به مناسبت اولین رمانم به من اعطا شد ملاقات کردم. او صبورانه منتظر ماند تا همه چیز تمام شود و سپس خود را معرفی کرد. رمانی که داشتیم درباره‌اش صحبت می‌کردیم در اسراییل امروزی می‌گذشت و ظاهر غیراروپایی آن مرد جوان من را به این فکر انداخته بود که او اهل آن کشور است. به همین دلیل و همچنین به خاطر ادب خاص او، با دقت به صحبت‌هایش گوش دادم. او اسرائیلی نبود، از شیراز، شهری در جنوب ایران آمده بود.»

پرویزیان پناهجویی ایرانی بود که قصد داشت خاطرات خود از دوران وحشت را بنویسد. برای همین به سراغ نویسنده ایتالیایی آمده بود. کورنیا می‌گوید وقتی آن وقایع را برای من می‌گفت، اصرار داشت سرزمینش را «پرشیای من» بنامد: «ماه‌ها او هر روز غروب به خانه می‌آمد، با یک بطری شراب و بعد داستان زندگی خود را می‌گفت و من رمان را از روی آن می‌نوشتم. وقتی کار تمام شد، دیسکت فایل نهایی را به او دادم.» 

«نور آخرین روز» چنین زاده می‌شود؛ با نقالی پرویزیان و نویسندگی کورنیا. ناشری در شهر بولونیا آن را منتشر می‌کند و چند ماه بعد به جایزه سالانه «سخنان بی‌صدا» فرستاده و اول می‌شود. این جایزه به نویسندگانی که اولین اثر داستانی خود را منتشر کرده‌اند، تعلق می‌گيرد. موفقیت چشمگیری که در انتظار کتاب بود با تهدیدها کاهش می‌یابد و نور آخرین روز رو به خاموشی می‌گذارد. رمانی که به سرعت به سمت شهرت می‌رفت، فراموش می‌شود و «پرويز پرويزيان» تا به امروز همچنان نامی مستعار باقی ماند. با کشته شدن مهسا ژینا امینی و جنبش ز«ن زندگی آزادی» پرویزیان بار دیگر ظاهر می‌شود و به کورنیا پیشنهاد تجدید چاپ کتاب را می‌دهد.

کورنیا می‌نویسد: «پرویز به آلمان رفت و روابط ما رو به وخامت گذاشت. بعد تقریبا به طور کامل ناپدید شد تا اینکه چند ماه پیش به من زنگ زد و گفت: ایران دوباره به ما نیاز دارد.»

چنین می‌شود که محصول دیدار نویسنده با پناهجوی ایرانی پس از دو دهه یک‌بار دیگر منتشر می‌شود؛ این‌بار توسط ناشری آزاد و با طرح جلدی متفاوت با نسخه اولیه. این بار تصویر دختری روی جلد است. به گفته کورنیا به غیر از این حتی یک ویرگول هم تغییر نکرده است: «دقیقاً همان‌طور مانند نسخه اول.»

مستعارنویسی موضوعی است که همیشه میان نویسندگان و شاعران تحت فشار رژیم‌های خودکامه رایج بوده است. در سال‌های پس از انقلاب، نویسندگان دیگری نیز بودند که مجبور شدند با نام مستعار داستان بنویسند.

آبان ماه سال گذشته و با درگذشت شهروز جویانی، مشخص شد این نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی خالق یک رمان‌ غیرایرانی به نام «شب طولانی تیز‌دندان» بوده است. مهرماه ۱۳۶۲ نشر نیلوفر تهران به نام «خورخه کاره‌ راگومز» منتشر شد، با مترجمی انگلیسی به نام جان بیورلی و انتشاراتی به نام پراکسیس و مترجمی فارسی به نام بیژن نیک‌بین. تا سال گذشته مخاطبان شبطولانی تیزدندان به این گروه آفرین می‌گفتند که قصه‌ای دردناک و دقیق از مصایب یک انقلاب را برای‌شان به ارمغان آورده است. شهروز جویانی با تمامی اسامی مستعاری که تدارک دیده بود مخاطب را به کشور شیلی می‌برد تا از وقایعی بگوید که بسیار شبیه وقایع پس از انقلاب ایران است. جویانیفضای تیره و تار پلیسی و خفقانی که گلوی مردم را می‌فشرد، توسط با چنان مهارت و دقتی در قالب نویسنده‌ای شیلیایی نوشته که مخاطب کوچکترین شکی به اینکه نویسنده‌ای ایرانی این قصه را نوشته، نمی‌برد. جویانی که پس از توقیف روزنامه آیندگان توسط جمهوری‌ اسلامی حرفه روزنامه‌نگاری را کنار گذاشته بود با نام مستعار به نوشتن تمام‌وقت روی آورد. دو رمان «شب طولانی تیز‌دندان» و «سفر زخم» که آن هم نام مستعار گرترود کلوگه و ترجمه مستعار حسین فارسیجانی را بر پیشانی دارد، محصول کناره‌گیری او از وضعیت سانسور و خفقان دهه ۶۰ است.

فضای تیره و تار پلیسی و خفقانی که گلوی مردم را می‌فشرد، با چنان مهارت و دقتی از قلم نویسنده‌ای شیلیایی نوشته شده که مخاطب کوچکترین شکی به اینکه نویسنده‌ای ایرانی این قصه را نوشته، نمی‌برد.

جویانی که پس از توقیف روزنامه آیندگان توسط جمهوری‌ اسلامی حرفه روزنامه‌نگاری را کنار گذاشته بود با نام مستعار به نوشتن تمام‌وقت روی آورد. دو رمان «شب طولانی تیز‌دندان» و «سفر زخم» که آن هم نام مستعار گرترود کلوگه و مترجم مستعار، حسین فارسیجانی را بر پیشانی دارد، محصول کناره‌گیری او از وضعیت سانسور و خفقان دهه ۶۰ است.

یک دهه بعد، «شاه سیاهپوشان» از دیگر مستعارنویسی‌های مشهور ادبیات داستانی ایران با نام منوچهر ایرانی از سوی نشر باران سوئد منتشر شد. ۲۵ دی ماه ۱۳۶۱ شاعری توسط پاسدارها دستگیر می‌شود و این سرآغاز رنجنامه این شاعر می‌شود. مصایب او چنان واقعی است که به نظر نمی‌رسید شخصی ناشناس به نام منوچهر ایران راوی واقعی رمان باشد. رنجی که شاعر به خصوص از زندان دهه ۶۰ جمهوری اسلامی تصویر کرده، این تصور را به‌وجود آورد که خود او باید از خیل شاعران و نویسندگان زیر ضرب بوده باشد. سال ۱۳۸۰ و پس از درگذشت هوشنگ گلشیری بود که انتشارات باران٬، داستان مردی را که در روز سرد ٢۵ دی‌ماه کتاب‌هایش را در کارتون می‌گذارند، گونی بر سرش می‌کشند و می‌برند را با نام نویسنده واقعی یعنی هوشنگ گلشیری منتشر کرد.

«آدم زنده» رمان دیگری است که در سال ۱۳۷۶ به نام ممدوح بن عاطل ابونزال، نویسنده عراقی منتشر شد، با ترجمه احمد محمود نویسنده شهیر ایرانی. داستان درباره مردی به‌نام قرقاوی است که اسیر مصایب عراق پس از انقلاب شده و زندگی سخت و فلاکت‌باری دارد. داستان مردمی که از فساد و تباهی و ویرانی خسته شده‌اند، مخاطب را به وضعیت ایران پس از انقلاب می‌اندازد. مانند شب طولانی تیزدندان، این قصه نیز فضایی نزدیک به اتفاقات ایران دارد. انتشار نامه‌ای از احمد محمود به ابراهیم گلستان مشخص کرد نویسنده واقعی کتاب احمد محمود است که به عنوان داستانی از «ممدوح بن عاطل ابونزال» منتشر کرده و برای اینکه انتقادی بهه وضعیت سانسور در ایران داشته باشد و همچنین اثرش از زیر تیغ سانسور سالم بیرون بیاید، کتاب را با نامی عربی معرفی کرده و اینگونه جلوه داد که حوادث داستان در بغداد اتفاق می‌افتد و نه تهران. احمد محمود همانند دیگر مستعارنویسان به نام نویسنده‌ای که وجود ندارد آدم زنده‌ای خلق کرد تا از این طریق وضعیت سانسور و خفقان جمهوری اسلامی اعتراض کند.

«کهربا» چهارمین رمان مشهور نوشته‌شده با قلمی مستعار است که در سال ۱۳۸۳ در انتشارات آرش سوئد منتشر شد؛ نوشته ژوزف بابازاده که با قلمی پخته و روایتی جذاب به محافل و کافه‌های روشنفکری پیش از انقلاب سرک می‌کشد و افشاگری‌ می‌کند. برخی از شخصیت‌های خلق‌شده در این رمان، ما‌ به ازای بیرونی دارند و از هنرمندان مشهور آن زمان هستند. این موضوع این شبهه را به‌وجود آورد که نویسنده خود یکی از هنرمندان به نام ایرانی است.

اواسط دهه ۹۰ شمسی و پس از درگذشت محمدعلی سپانلو، مسعود فیروزآبادی مدیر نشر آرش از هویت نویسنده واقعی «کهربا» پرده برداشت و اعلام کرد نویسنده کهربا محمدعلی سپانلو بوده. رمانی که برخی آن را نوعی تسویه حساب با روشنفکران انقلابی دهه ۵۰ خواندند و برخی نیز آن را تنها مشاهدات شاعر رند تهرانی از مناسبات میان نویسندگان و شاعران- با اسامی مستعار- دانستند.

Banner
Banner
Banner

پربازدیدترین‌ها

هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند
۱
اختصاصی

هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند

۲
تحلیل

حرکت روی لبه تیغ؛ تلاش پکن برای ایستادن در میانه جنگ

۳

تشدید شکاف میان آمریکا و بریتانیا در قبال ایران؛ ترامپ استارمر را به «حفاری نفتی» فراخواند

۴

آمریکا شبکه‌های مرتبط با پسر علی شمخانی و حزب‌الله لبنان را تحریم کرد

۵
تحلیل

چرا درآمد ۱۰۰ میلیارد دلاری عوارض تنگه هرمز یک افسانه است

Banner

انتخاب سردبیر

  • اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

    اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

  • وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است
    تحلیل

    وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است

  • فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

    فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

  • سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»
    روایت شما

    سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»

  • هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند
    اختصاصی

    هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند

  • پشت پرده مذاکرات اسلام‌آباد و تلاش‌ها برای از سرگیری گفت‌وگوها

    پشت پرده مذاکرات اسلام‌آباد و تلاش‌ها برای از سرگیری گفت‌وگوها

•
•
•

مطالب بیشتر

اثر گم شده مارکز؛ زنی در جست‌وجوی لذت یا آرامش؟

۲ فروردین ۱۴۰۳، ۱۹:۳۰ (‎+۰ گرینویچ)
•
محمد عبدی

«تا ماه اوت»، رمانی که گابریل گارسیا مارکز خالق اثر ستایش‌‌شده «صد سال تنهایی» نوشته اما از انتشار آن صرف نظر کرده بود، این روزها برای اولین بار منتشر شده است.

کافکا پیش از مرگ از دوسش خواسته بود که دست‌نوشته‌های برخی از آثار منتشر نشده‌اش- از جمله قصر ، آمریکا و همین طور شاهکارش محاکمه- را از بین ببرد، اما دوستش آن‌ها را به چاپ سپرد؛ یعنی به کافکا خیانت کرد اما به ادبیات خدمت.

حالا انتشار تنها رمان منتشر نشده مارکز بحث‌های زیادی را برانگیخته است؛ عده‌ای شجاعت پسرانش در انتشار این اثر را ستوده‌اند و برخی به آنها انتقاد دارند که مارکز اگر صلاح می‌دانست، در سال‌های آخر عمرش، خود می‌توانست آن را منتشر کند.

پسران او، رودریگو و گونزالو، در مقدمه کتاب که انتشارات پنگوئن به انگلیسی هم منتشر کرده، توضیح می‌دهند که مارکز در سال‌های آخر از مشکل حافظه رنج می‌برده و در نتیجه قضاوت درستی درباره این اثر نداشته است. آنها می‌گویند که پدرشان به آنها گفته بود: «برای من حافظه ماده خام اولیه است و ابزار کار. بدون آن هیچ چیز وجود نخواهد داشت.» آنها اضافه می‌کنند: «فرآیند خلق این اثر مسابقه‌ای بین کمال‌گرایی هنری او و از بین رفتن قابلیت‌های ذهنی‌اش بود.» قضاوت نهایی خود مارکز این بود: «این کتاب جواب نمی‌دهد، باید از بین برود.»

پسران او معتقدند «تا ماه اوت»، شاهکار پدرشان نیست (که اعتقاد درستی است)، اما می‌شود از «قدرت خلق، زبان شاعرانه و داستان‌سرایی جذاب و درک او از انسان» لذت برد، بنابراین لذت مخاطب را بر خواست نویسنده ارجحیت داده‌اند و باور دارند که «احتمالا گابو آنها را خواهد بخشید.»

اما کریستو بالپرا، ویراستاری که با مارکز کار کرده، اطلاعات جالبی را در انتهای کتاب افزوده است: مارکز اولین فصل این اثر را در ماه مارس ۱۹۹۹ در مادرید در جلسه‌ای در کنار دیگر برنده نوبل ادبیات، خوزه ساراماگو، خوانده بود. او در سال ۲۰۰۲ پنج نسخه متفاوت از کتاب را تمام کرده بود، اما مرگ هم‌زمان مادرش مانع نگاه نهایی و فرستادنش برای انتشار شده بود؛ آن هم اثری که اتفاقاً با مادر و مرگ رابطه تنگاتنگی دارد.

پس از آن مارکز برای یک سال روی «خاطرات روسپیان غمگین من» کار کرد، آخرین اثر داستانی‌اش که در سال ۲۰۰۴ منتشر شد. اما ماه مه ۲۰۰۳، فصل سوم «تا ماه اوت» در نشریات منتشر شد و نشان می‌داد که مارکز به کلی از انتشار آن صرف نظر نکرده است.

اما «تا ماه اوت» که در لحن شباهت‌هایی هم به «خاطرات روسپیان غمگین من» دارد، داستان سرراست مختصری است که احوال یک زن ساده را می‌کاود؛ زنی ۴۶ ساله به نام آنا ماگدانلا باخ که ۲۷ سال است ازدواج کرده و رابطه ظاهرا خوبی هم با شوهرش دارد: تنها مردی که در تمام زندگی‌اش با او رابطه جنسی داشته.

او هر سال در روز شانزدهم ماه اوت به جزیره‌ای می‌رود که مادرش در آنجا به خواست خودش دفن شده. یک بار در آنجا با مردی آشنا می‌شود و شبی را با او می‌گذراند. او حالا هر سال در همان زمان و در همان جزیره، به دنبال مردی می‌گردد تا یک شب هوس‌آلود را با هم سر کنند.

مارکز سعی دارد به درونیات یک زن نفوذ کند و بخشی از حساسیت‌ها و نیازهای پیچیده زن را بشکافد (چیزی که اساسا در آثار پیشینش جایی نداشت). او مشخصا تأکید دارد که این زن زندگی جنسی و عشقی روبه راهی با شوهرش دارد، هر چند این رابطه خوب پس از تجربیات جنسی زن با مردان دیگر دستخوش تغییر می‌شود، اما در نهایت نویسنده در جملات انتهایی کتاب - با عملی نمادین درباره مادری که استخوان‌هایش از آن جزیره بازمی‌گردد- سعی دارد رابطه این زن و شوهر را ترمیم کند.

در راه روایت احساسات و درونیات یک زن، رمان گاه موفق است و گاه بی‌جهت از زاویه روایت زن فاصله می‌گیرد. مثلاً توصیف شوهر او به درازا می‌کشد، تا آنجا که گویی در آن بخش‌ها شوهر به شخصیت اصلی رمان بدل می‌شود، بی آن که ما نیازی به دانستن این جزئیات درباره او داشته باشیم.

مارکز این بار هم به روایتی اروتیک نزدیک می‌شود و گاه حس و حال رابطه جنسی را تشریح می‌کند، در عین حال که از روایت یک اتفاق جزیی به مسأله تن‌فروشی هم اشاره دارد، مسأله‌ای که در رمان آخر او (خاطرات روسپیان غمگین من) محور داستان بود. این‌جا زن پس از اولین رابطه اتفاقی‌اش با یک مرد، با یک نکته برخورنده و عجیب روبه‌رو می‌شود: صبح روز بعد، مرد پیش از رفتن، یک اسکناس ۲۰ دلاری را لای کتاب زن گذاشته است. این اسکناس به عنصری بدل می‌شود که بخشی از داستان را از منظر روان‌شناسانه زن (احساس فاحشگی) پیش می‌برد و سرانجام او- یک سال بعد در همان جزیره- در عملی نمادین این مشکل را با خودش حل می‌کند: اسکناس را از جیبش درمی‌آورد و به آرایشگری می‌دهد که او را برای شب قرار عاشقانه اتفاقی‌اش مهیا می‌کند، با جمله‌ایطعنه‌آمیز:«این اسکناس از گوشت و خونه.»

مسأله این اسکناس- که روح و روان زن را می‌آزاردـ در دیالوگ‌های کلیدی او با همسرش هم مطرح می‌شود، جایی که مرد برای اولین بار به رابطه با زنی دیگر اعتراف می‌کند و زن با طعنه می‌گوید: «اگر قرار بود یک اسکناس لای کتابش می‌گذاشتی، اسکناس چقدری می‌گذاشتی؟»

در «تا ماه اوت» از رئالیسم جادویی، جریان سیال ذهن و پیچیدگی‌های روایت که مارکز شهرتش را مدیون آنهاست، خبری نیست، اما به عنوان اثری از او که کامل و جامع نیست، اما کماکان بخش‌های جذابی دارد، می‌تواند خواننده‌اش را تا حدی راضی نگه دارد.

ایرانیان یاد فرامرز اصلانی را در رسانه‌های اجتماعی گرامی داشتند

۲ فروردین ۱۴۰۳، ۱۵:۱۶ (‎+۰ گرینویچ)

خبر درگذشت فرامرز اصلانی، خواننده و آهنگ‌ساز برجسته، با واکنش‌های زیادی از سوی هنرمندان و شهروندان روبه‌رو شد. کسانی که با صدا و ترانه‌های او خاطره‌های زیادی دارند. بسیاری از کاربران با اشاره به اعلام همبستگی اصلانی با جنبش مهسا، از او با عنوان «خویشاوند ملت ایران» یاد کردند.

فرامرز اصلانی که اسفند سال گذشته از ابتلای خود به سرطان خبر داده بود، عصر روز اول فروردین ۱۴۰۳ در بیمارستانی در مریلند آمریکا درگذشت.

هشتگ نام او در رسانه اجتماعی ایکس تا بعد از ظهر روز پنج‌شنبه دوم فروردین حدود ۱۰ هزار بار استفاده شد.

هنرمندان و چهره‌های سرشناس با انتشار مطالبی به مرگ اصلانی واکنش نشان دادند.

داریوش اقبالی، خواننده سرشناس ایرانی، ضمن انتشار ویدیویی از آوازخوانی دو نفره خود با او در اینستاگرام نوشت: «فرامرز عزیزم، رفتنت باور کردنی نیست. آرام و عاشقانه زیستی و آرام و عاشقانه جان سپردی. پس تو هرگز نمی‌روی، همیشگی هستی، از دیروز تا هنوز ... سفرت خوش انسان شریف و دوست مهربانم.»

بهرام بیضایی، نویسنده، پژوهشگر، فیلمساز و کارگردان تئاتر با انتشار تصویری از یک دورهمی دوستانه در کنار فرامرز اصلانی، یاد این خواننده فقید را در اینستاگرامش گرامی داشت.

100%

معین، خواننده‌ای که در ماه‌های گذشته زمزمه‌های بازگشتش به ایران مطرح شده است نیز اصلانی را ستاره‌ای تکرار ناشدنی خواند و تاکید کرد که او تا ابد در قلب مردم زنده خواهد بود.

صفحات اجتماعی توماج صالحی، پیام این خواننده رپ زندانی را درباره فقدان فرامرز اصلانی منتشر کردند.

او در این پیام گفته است: «حرفتان که می‌شد، دوستان می‌گفتند حق ایشان بسیار بیشتر از این‌ها بوده و هست.»

در بخشی دیگر از پیام او آمده است: «در عصر ابتذالِ هنر، شما تا لحظه‌ آخر شریف ماندید و ما این را هرگز فراموش نخواهیم کرد.»

فرامرز اصلانی آبان سال ۱۴۰۱ به بازداشت توماج صالحی واکنش نشان داد، خواهان آزادی او شد و گفت: «هنگامی که کسى مانند توماج را در بند می‌کنید، زمانی‌ست كه آوایش به گوش همگى رسیده. فرياد را نمی‌توانید زنجیر كنید! شما نه تنها جنایتکارید، كه ابله نيز هستید.»

شاهین نجفی، خواننده، فرامرز اصلانی را هنرمندی بزرگ و فروتن خواند و گفت در غم از دست رفتن او سوگوار است.

علاوه بر هنرمندان، ‌شماری از چهره‌های سیاسی و کنش‌گر نیز به مرگ اصلانی واکنش نشان دادند.

مسیح علی‌نژاد،‌ روزنامه‌نگار و چهره سرشناس مخالف جمهوری اسلامی، در استوری اینستاگرامی‌اش تاکید کرد این هنرمند «تا آخرین لحظه زندگی‌اش کنار مردم ایران ایستاد و جنگید».

حسین رونقی، فعال سیاسی نیز در ایکس فرامرز اصلانی را هنرمندی ایران‌دوست و مردمی خواند که در تمام این سال‌ها کنار مردم ایستاد، برای سرزمینش و مردم خواند و هیچ‌گاه از یادها نخواهد رفت.

رونقی پستی از اصلانی را در روزهای خیزش انقلابی یادآوری کرد که در آن برای کشته‌شدگان و قربانیان جمهوری اسلامی از جمله مهسا ژینا امینی نوشته بود: «هیچ‌گاه شما از یادها نخواهید رفت. تا دنیا دنیاست، هر ایرانی راستین در سوگ شما گل‌های پر‌پر شده خواهد گریست و از رشادتان سربلند خواهد بود. روزی‌ که آزادی را در آغوش کشیم، شما نیز با ما خواهید بود.»

شمار زیادی از کاربران رسانه‌های اجتماعی تکه‌هایی از ترانه‌های مشهور و محبوب او را در کنار عکس‌هایی از حضورش در تجمع‌های جنبش «زن، زندگی، آزادی» منتشر کردند.

100%

بسیاری از شهروندان از دل‌تنگی و آرزوی ناکام اصلانی برای بازگشت به ایران و حسرت‌هایی گفتند که با حضور جمهوری اسلامی رقم خورده‌اند.

کاربری نوشت: «وقتی هنرمندی مثل فرامرز اصلانی می‌میرد، دو بار ناراحت می‌شویم؛ اول مرگش، دوم حسرت رفتن به کنسرتش که به‌خاطر جمهوری‌اسلامی هیچ‌وقت موقعیتش وجود نداشت.»

شهروندی دیگر در همین زمینه نوشت: «رفتن فرامرز اصلانی بی‌اختیار آدم را به یاد تمام حسرت‌هایی می‌اندازد که در این ۴۵ سال شوم، بر دل‌ها ماند ...»

انتشار خبر درگذشت این هنرمند در رسانه‌های حکومتی نیز مورد توجه تعدادی دیگر از شهروندان قرار گرفت.

کاربری خطاب به این رسانه‌ها نوشت: «میلیون‌ها ایرانی را از سرزمینشان آواره کردید، میلیون‌ها ایرانی را از دیدن و شنیدنش در یک کنسرت محروم کردید، حالا صاحب عزا شده‌اید؟»

یک روزنامه‌نگار سخنان سال ۸۹ اصلانی را یادآوری کرد که گفته بود آرزو دارد در تخت جمشید و حافظیه اجرا داشته باشد.

کاربری در همین زمینه نوشت: «حیف شما که دلتنگ کوچه‌های دماوند بودید و رفتید. حیف این خاک که فرزندانی چون شما را از آن گرفتند.»

ده‌ها کاربر در رسانه‌های اجتماعی اینستاگرام و ایکس، فرامرز اصلانی را پژواکی خواندند که هرگز پایان نپذیرد.

اشاره آنان به جمله‌ای است که در عکس‌نوشته خبر درگذشت این هنرمند در صفحات اجتماعی او منتشر شد.

مرجان اصلانی، همسر این هنرمند، صبح روز پنج‌شنبه دوم فروردین به خیل طرفداران فرامرز اصلانی و وابستگی و علاقه‌اش به میهن، فرهنگ ایرانی و اشتیاقش برای حفاظت از زبان فارسی اشاره کرد و خطاب به او نوشت: «تو خويشاوند ملت ایران بودی.»

100%

فرامرز اصلانی، خواننده معروف، درگذشت

۲ فروردین ۱۴۰۳، ۰۳:۳۰ (‎+۰ گرینویچ)

فرامرز اصلانی، خواننده و آهنگ‌ساز ایرانی، در ۷۹ سالگی در مریلند درگذشت. او در اسفند ماه از ابتلا به سرطان خبر داده بود. اصلانی با سبک منحصر به فرد خود و آلبوم‌های به‌یادماندنی همچون «به‌ یاد حافظ»، «دل‌مشغولی‌ها» و «روزهای ترانه و اندوه»، جایگاهی ویژه در موسیقی پاپ ایران دارد.

فرامرز اصلانی، عصر روز چهارشنبه، اول فروردین ۱۴۰۳ در بیمارستانی در مریلند درگذشت.

مرجان اصلانی، همسر فرامرز اصلانی، شامگاه روز اول فروردین در صفحه اینستاگرام این خواننده سرشناس نوشت:«در شامگاه روز اول فروردین ۱۴۰۳، ۲۰ مارس ۲۰۲۴ میلادی، سرطانی جانسوز فرامرز اصلانی، شاعر، خواننده، آهنگساز، روزنامه‌نگار، و یک انسان خوب را، همراه با نسیم نوروزی، با بدرودی همیشگی، با خود برد، در حالی که دستانش در دستان عزیزانش بود.»

فرامرز اصلانی خود در چهاردهم اسفند ماه ۱۴۰۲، در شبکه‌های اجتماعی خود از ابتلا به سرطان خبر داده بود.

او در یادداشتی نوشت:« من نیز سایه لمس سرطان را ملاقات کرده‌ام. بنابراین اعلام می‌کنم که قصد دارم باقیمانده این سال را به درمان و مراقبت از روحیه‌ام اختصاص دهم. هر طلوع خورشید که چشمان بیداری‌ام را شکوفا می‌کند، قلبی با استواری و امید، و جانی با اندیشه و انرژی، مقاومت بیشتری برمی‌انگیزد تا گامی در مسیر بهبودی بردارم. پس عزیزانم، من قول می‌دهم که آسمانی از سفر خود را به عنوان یک مسافر در این آب‌های ناشناخته همراه با شما به اشتراک بگذارم، با وعده‌ی دوباره‌ی ملاقات زیر آغوش تابش نور در سپیده‌دم در سال ۱۴۰۴. ارتباط و تماس‌هایم محدود خواهد بود. و خود در اندیشه شما، ایران و ترانه و آواز هستم.»

همسر فرامرز اصلانی، روز سه‌شنبه ۲۹ اسفند، با انتشار پستی در صفحه اینستاگرام فرامرز اصلانی، فرارسیدن نوروز را از جانب خود و همسرش به ایرانیان تبریک گفته بود.

او در این پست نوشت:«با طلوع نوروز، من و فرامرز، امید و سلامتی را برای خانواده، دوستان و طرفداران او آرزو می‌کنیم. این فصل جدید را با امید به آینده‌ای بهتر و همراه با آزادی برای ایران و تمامی مردمش می‌گذرانیم. از صمیم قلب، این آرزوها را برای شما ارسال می‌کنیم و امیدواریم که سال جدید با شادی، سلامتی و آرامش برای همگی پر از نیکوکاری و موفقیت باشد.»

فرامرز اصلانی به‌ویژه برای ترانه‌هایی مانند «آهوی وحشی»، «اگه یه روز»، « دل اسیره»، «دیوار»، «قلعه تنهایی»، «عبور» و «تو» شناخته شده است.

فرامز اصلانی در ۲۲ تیرماه ۱۳۳۳ در تهران به دنیا آمد. او از کودکی با دنیای موسیقی آشنا شد. پدر و مادرش از دوستداران موسیقی بودند و خانه آنها، معمولا میزبان هنرمندانی مثل پرویز یاحقی، غلامحسین بنان، علی تجویدی، رهی معیری، رحیم معینی کرمانشاهی بود.

با این حال، او به دلیل مخالفت پدر تا اواخر دوران نوجوانی از موسیقی دور ماند.

فرامرز اصلانی، پس از پایان دوران دبیرستان به لندن رفت و در رشته روزنامه‌نگاری از دانشگاه لندن فارغ‌التحصیل شد. او پس از پایان دانشگاه به کار روزنامه‌نگاری پرداخت و در سال ۱۹۷۲ به لس‌آنجلس رفت.

فرامرز اصلانی در سال ۱۹۷۵ به ایران بازگشت و در روزنامه انگلیسی زبان تهران ژورنال مشغول به کار شد.

او به‌طور اتفاقی در یک میهمانی با رییس شرکت سی‌بی‌اس رکوردز اینترنشنال آشنا شد و اندکی بعد آلبوم «دل‌مشغولی‌ها» را منتشر کرد. آلبوم «روزهای ترانه و اندوه» از دیگر آثار معروف فرامرز اصلانی است.

فرامرز اصلانی پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران را ترک کرد و به انگلستان رفت. او در سال ۱۹۹۷ به لس‌آنجلس رفت و به فعالیت‌های خود در عرصه موسیقی ادامه داد.

در سال ۱۳۹۷، گزیده‌ای از ترانه‌های فرامرز اصلانی در کتابی به نام « روزهای ترانه و اندوه: گزینهٔ ترانه‌های فرامرز اصلانی» در ایران منتشر شد.

فدرا و رکسانا، دو دختر فرامرز اصلانی نیز در زمینه موسیقی فعالیت می‌کنند.

«منطقه مورد علاقه»؛ شنیدن صدای مرگ در آشوویتس

۲۹ اسفند ۱۴۰۲، ۱۶:۱۷ (‎+۰ گرینویچ)
•
فرزاد رستمیان

فیلم «منطقه مورد علاقه» که اسکار بهترین فیلم بین‌المللی را به خانه برد، با صدا تصویر می‌سازد؛ تصویر مرگ در اردوگاه آشوویتس.

روی تصویر سیاه، صداست که شنیده می‌شود؛ دوصدای درهم، نوای شادمان پرنده‌ها و صدایی خوفناک و تهدیدآمیز. تصوی رسیاه بر سیاهی‌اش آن‌قدر می‌ماند که «صدا» اهمیت خود را بیابد -و کارکرد تناقض‌آمیزش را: دو صدا که توأمان حسی متناقض را می‌رساند، و این ناسازگاری (که ابتدا از طریق صدا حضور می‌یابد) عصاره‌ روایت «منطقه مورد علاقه» است؛ روایت غریب سرگذشت افسری نظامی، رودولف هوس -مسوول اردوگاه آشوویتس- که زندگی آرامی را کنار خانواده‌اش سپری می‌کند. همه‌چیز برای یک زندگی آسوده فراهم است؛ فرزندانی آرام، همسری در کنار و خانه‌ای... خانه‌ای باشکوه که آرامش آنان را دوچندان جلوه داده است؛ آرامشی مملو از فریاد! در واقع عمارت زیبای آنها هم‌جوار با اردوگاه آشوویتس است و همچنان که در خلوت خود صدای پرندگان و آوای دلنشین پیانو را گوش می‌سپارند، صدای ضجه‌های یهودیان، صدای ناله‌هایبی‌جان‌شان از سوختن، صدای جیغ، صدای مردن و زنده‌زنده جان‌دادن با آنهاست. با این‌حال گویی ناله‌ها و شیون آدم‌ها به آرامش آنان می‌افزاید و دمی به روی خود نمی‌آورند و همچنان محل زندگی‌شان، یک «منطقه مورد علاقه» است.

«منطقه مورد علاقه» در صوت به تصویرسازی می‌پردازد. این جمله خود درگیر تناقض است اما این صداست که امکان تخیل و ترسیم کردن تصاویری نادیدنی را میسر می‌سازد. هنگامی که زن (زاندرا هوله) باغچه‌اش را رسیدگی می‌کند و حواسش به نهال‌ها و برگ‌ها و گل‌هاست، صدای فریاد یهودیان است که به تصویر ذهن بیننده می‌آید. در این لحظات است که تماشاگر اصلاً سبزی باغ و زیبایی گل‌های قرمزش را نمی‌بیند بلکه آن‌چه می‌بیند شاید تداعی تصاویری است که پیشتر از آشوویتس دیده! در واقع صدا عامل تخیل می‌شود و می‌تواند امکان ورود به اردوگاه را برای بیننده فراهم آورد. از این روی، این فیلم می‌تواند بیش از هر فیلم دیگری، اثری درباره آشوویتس باشد؛ فیلمی که لحظه‌ای خشونت نشان نمی‌دهد ولی کیست که نداند تصور خشونت بیش از تماشای آن آزاردهنده است. «تصویرها نعره می‌کشند»۱ انگار. صدا دارند -صدایی مضاعف از آن‌چه شنیده می‌شود.

در طول فیلم صدای زندانیان به‌شدت قلیل است و نیازمند درست گوش سپردن. باید دقت کرد تا صدای مرگ را شنید. در میانه‌ها حرف‌ها و خندیدن‌ها و بازیگوشی‌ها و صدای بشقاب و کاردی که سر میز شام شنیده می‌شود و صدای خلوت زن و شوهری و در میانه‌ تمام اصوات، ناگهان یک صدای شلیک، یک فریاد، یک شیون، و همین برای یک مدت تخیل مرگ کافی است. از این روی، صدا مینیمالیستی به‌کار گرفته شده تا قدرت تصویرسازی ذهن فعال شود.

اما تصویرها خود نیز قابل توجه می‌نماید. دو جنس/ شکل تصویر در «منطقه مورد علاقه» وجود دارد. اصلی‌ترین شکل تصویرگری، قاب‌هایی است که به زندگی «رودولف هوس» و خانواده‌اش می‌پردازد؛ خانواده‌ای که آرامش را در خانه‌ خود و رودخانه و باغ‌نمایی که نزدیک آن است یافته‌اند. گاه میهمانی می‌دهند و گاه تنهایی خلوت می‌کنند و لحظه‌ای راه به اندوه نمی‌دهند.

شکل تصاویر مربوط به این خانواده، به‌شدت نقاشانه است. دوربین ثابت و به‌صورت «تابلوی زنده» (Tableau vivant) درآمده و در هر قاب، نقاطی متحرک و مشخص برای جلب توجه وجود دارد. برای نمونه، قاب‌ها عمدتاً تصویرکننده سرسبزی باغ و سرزندگی خانه است اما گوشه‌های قاب را مثلا دودکشی در دوردست (اردوگاه) یا آتشی شعله‌ور که نشان می‌دهد زنده‌ها و مرده‌ها را دارند می‌سوزانند، پُر کرده که بلافاصله تمرکز را به‌خود می‌گیرد؛ این تمهید البته معلول صدایی است که نخست توجه را به خود می‌گیرد. تماشاگر ابتدا از طریق صداست که به آشوویتس پی می‌برد و طبیعی است که در قاب‌ها به‌دنبال منبع صدا می‌گردد. صدا، عاملی است به ایجاد یک روایت ذهنی (این‌که چه بر سر یهودیان می‌آید) و تصویر هرچه‌قدر در تلاش برای نشان ندادن باشد، یک نقطه، یک جزء، یک اشاره به اردوگاه کافی است که حواس را از ابتذال زندگی افسر «هوس» و خانواده‌اش پرت کند به سمت یک جنایت تاریخی. 

این تصاویر یادآور سبک ویلهم هامرشوی -نقاش دانمارکی- است. «تنهایی» یکی از مضامین کلیدی در نقاشی‌های هامرشوی است. او قاب را چنان ترسیم می‌کند که انسان در محاصره‌ اشیا قرار گرفته و تنهایی‌اش بیش از پیش نمایان می‌شود؛ گویی انسان قرن نوزدهمی در نقاشی‌های هامرشوی از جامعه‌ صنعتی به خانه‌اش پناه برده و این خانه محملی برای تنهایی است. از این روی معمولاً انسان میان چارچوب در یا از گوشه‌ اتاق دیده می‌شود. این سبک را می‌توان در تابلو- زنده‌های«منطقه مورد علاقه» دریافت کرد؛ خانواده‌ای که به خانه -به منطقه‌ مورد علاقه‌شان- پناه آورده‌اند. با این تفاوت که هامرشوی این تنهایی را ناگزیری انسان مدرن می‌خواند در حالی که «منطقه مورد علاقه»درباره خانواده‌ یک افسر آلمانی است که به‌انتخاب خود و باکمال میل در جوار جسدهای سوخته‌ یهودیان زیست می‌کنند؛ بنابراین طبیعی است که رنگ‌های کدر که پایه‌ نقاشی‌های هامرشوی است در «منطقه مورد علاقه»به رنگ‌های زنده و جلوه‌گر بدل شود.

آدام لهرر در جستار یادداشت‌هایی بر منطقه مورد علاقه۲ اما به فرمی دیگر از نقاشی اشاره می‌کند. لهرر معتقد است تصاویر برگرفته از سبک وانیتاس (Vanitas) است؛ سبکی متعلق به دوره‌ باروک که طبیعت بی‌جان را کدر و مرده به تصویر می‌کشید. در این سبک، اشیا نقشی نمادین برای نشان دادن گذر عمر و فانی بودن زندگی انسان دارد؛ از اشیای شیشه‌ای که معنای شکنندگی و نابودی را می‌رساند تا گل و گیاه که توأمان معنای زندگی و مرگ را. وانیتاس به‌یاد می‌آورد که «روزی خواهیم مُرد» و درون سبک خود مرگ‌آگاهی را پرورش می‌دهد. در «منطقه مورد علاقه» نیز رویکرد نقاشی وانتیاس قابل دریافت است زیرا اول این‌که خانواده‌ «هوس» به‌شدت دلبسته‌ خانه و طبیعت حیاط‌شان هستند -انگار هویت‌شان را از چیزهایی می‌گیرند که هرآن امکان نابودی‌اش وجود دارد و با این وجود دل‌بسته‌ آن هستند و دوم، تماشای جلوه‌گری‌ها و زیبایی‌های طبیعت -به‌دلیل کارکرد صدا- رسانای مرگ است.

به بیان دیگر، این تصاویر تزیینی است و هرچه فریاد یهودیان (در صوت) شدت می‌گیرد، قاب‌ها بیش‌تر جلوه‌گرانه می‌نماید تا جایی که در میان صوت خشونت‌بار (فریادهای پیاپی) قاب‌هایی از گل‌‌های زیبای باغ یک‌به‌یک نشان داده می‌شود. و نمایش کارت‌پستال‌های گل‌ها به یک گل قرمز رسیده و به‌آرامی، تمامی قاب، رنگ قرمز به خود می‌گیرد. گویی پشت این زیبایی‌ها، خون‌هاست که سرازیر می‌شود.

در میانه‌ این تصاویر اما یک شکل بصری دیگرگون نیز وجود دارد؛ شکلی به‌کل متفاوت از آن‌چه در غالب نماها دیده می‌شود و ابتدا زمانی نمایش داده می‌شود که پدر (رودولف هوس) در حال قصه‌خوانی هانسل و گرتل برای فرزندانش است. اولین‌بار این‌جاست که سر و کله‌ این قاب‌های سوخته پیدا می‌شود؛ قاب‌هایی سیاه‌وسفید که به‌شکل نگاتیو تصویر شده و دختری کوچک را نشان می‌دهد که در حال مخفی کردن تعدادی سیب در بوته‌هاست. مدتی دیگر نیز دوباره این تصاویر دیده می‌شود؛ همان دختر وارد اردوگاه می‌شود و تعدادی سیب را در قسمت‌هایی از زمین مخفی می‌کند و با دوچرخه‌اش به خانه بازمی‌گردد. 

این دخترک، «الکساندارا»ست و درست مانند رودولف هوس یک شخصیت تاریخی است؛ دختری لهستانی و ۱۲ که به‌عنوان جوان‌ترین عضو ارتش لهستان با دوچرخه به اردوگاه می‌رفت تا به زندانیان گرسنه غذا (سیب) برساند. او در این راه، پارتیتوری می‌یابد که قطعه‌ای است ساخته‌شده توسط یک زندانی. روایت فیلم ناگهان از سطح داستان «هوس» جدا شده و بخش‌هایی از زندگی دخترک لهستانی را با سر و شکلی عجیب نشان می‌دهد. در واقع نگاتیو بودن(سوخته بودن) جنس این تصاویر، سوختن و آشوویتس را به ذهن متبادر می‌کند. گویی تصاویر نقاشانه، به‌شکل نمادین جلوه‌ای از زندگی خانواده‌ رودولف هوس است و تصاویر سوخته، جهان نابودشده‌ دخترک و خانواده‌اش را می‌رساند.

به‌نظر می‌رسد «منطقه مورد علاقه» به‌طرزی چشم‌گیر فیلمی است درباره تاریخ و هنر. بهره‌گیری از کارکرد عکس (منفی و مثبت شدن)، استفاده از نقاشی‌ها و سبک‌های نقاشانه، اشاره‌ای ناگهان -در متن روایت- به ماجرای الکساندرا بیسترون -دختر ۱۲ ساله- تا شنیدن قطعه‌ای که توسط یک زندانی نوشته شده است. در عین حال هنگامی که دخترک به خانه‌اش می‌رود، تصاویر به نقاشی‌های رامبرانت پهلو می‌زند یا زمانی که رودولف هوس در میهمانی است، جلوه‌ای واقع‌گرایانه از نقاشی‌های ماکس بکمان آلمانی را می‌توان دریافت کرد. ولی به‌راستی این اشارات متعدد به نقاشی و عکس و هنر به چه علت در فیلم به‌کار گرفته شده است؟

پاسخ را می‌توان در واپسین صحنه‌ فیلم دریافت کرد. رودولف هوس، پله‌های عمارت را پایین می‌رود -قصد بازگشت به خانه‌اش دارد ولی در میانه‌های راه‌پله‌، به راهی تودرتو می‌خورد. شاید گم شده است. سرگردان است. دو زن با لباس‌های امروزی به مکانی وارد می‌شوند که انگار موزه است. چندی بعد موزه‌ آشوویتس خودش را هویدا می‌کند. انگار «هوس» از سال‌های تاریخ می‌گذرد. در عمارتی که اکنون موزه شده، لباس‌های برجای مانده، ابزارها و... عکس‌هاست که مانده. از آن‌همه جنایت تنها چند عکس مانده و چند تکه لباس. ولی میراث آشوویتس، نه فقط تعدادی اشیاء که تخیل خلاقی است که آدمی را لحظه‌ای آرام نمی‌گذارد. از این روی، فیلم از همان آغاز دارد با تصویر و صدا، با هنر و تاریخ کار می‌کند و در نهایت روایتش را می‌گذارد پشت ویترین موزه‌ آشوویتس. و تمام می‌شود. با نمایش عنوان‌بندی پایانی باز صداست که می‌آید؛ صدای ناله‌ها و شیون عده‌ای که موسیقی پایانی را می‌سازند. «منطقه مورد علاقه»درباره‌ تاریخی است که از جنایت، هنر می‌سازد. اصلاً فیلمی است درباره‌ امروز و نه دیروز؛ فیلمی است درباره حافظه و تخیل: این‌که یادآوری جنایات تاریخ بدون کمک هنر امکان‌پذیر نیست.

۱. شعری از نادر نادرپور (تصویرها در آینه‌ها نعره می‌کشند) 

۲. Notes on 'Zone of Interest', by Adam Lehrer

فعالان فرهنگ و هنر: دادگاه قتل مهرجویی نمایشی و لاپوشانی نظام‌مند بود

۲۶ اسفند ۱۴۰۲، ۱۵:۱۶ (‎+۰ گرینویچ)

شماری از دست‌اندرکاران فرهنگ و هنر ایران با انتشار بیانیه‌ای دادگاه متهمان قتل داریوش مهرجویی و همسرش وحیده محمدی‌فر را نمایشی، لاپوشانی نظام‌مند و پیاده کردن سناریوهای ساختگی خواندند. آنان تاکید کردند سکوت و بی‌تفاوتی، به استمرار سرکوب و ستم دامن می‌زند.

این بیانیه از مواجهه نهادهای حکومتی با پرونده قتل داریوش مهرجویی و وحیده محمدی‌فر انتقاد و تاکید کرد این روند نه مصداق پیگیری و نه دادرسی بود.

به گفته امضاکنندگان بیانیه که نام جمعی از چهره‌های سرشناس فرهنگ و هنر ایران در میان آنان دیده می‌شود، روند بررسی پرونده نه به کشف حقیقت انجامید و نه توانست پاسخگوی پرسش‌ها و تردیدهای به وجود آمده درباره قتل این دو هنرمند باشد.

داریوش مهرجویی، فیمساز و همسر نویسنده‌اش وحیده محمدی‌فر، شامگاه ۲۲ مهر سال جاری در ویلای شخصی‌شان در کرج به قتل رسیدند.

کمتر از یک هفته بعد، ‌پلیس از شناسایی و بازداشت تمامی متهمان قتل این دو نفر خبر داد و دادگستری استان البرز، علت و انگیزه قتل را وجود اختلافات شخصی بین متهمان و مقتولان اعلام کرد.

قتل فجیع این سینماگر و همسر فیلمنامه‌نویس او واکنش‌های متعددی در پی داشت و شماری از چهره‌هایی سیاسی و هنری، آن را شبیه قتل‌های سیاسی-زنجیره‌ای دهه ۷۰ دانستند.

در جریان قتل‌های زنجیره‌ای از سال ۱۳۶۹ تا سال ۱۳۷۷ داریوش فروهر و همسرش پروانه اسکندری، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، احمد تفضلی، حمید حاجی‌زاده و فرزند خردسالش کارون، علی‌اکبر سعیدی‌ سیرجانی، احمد میرعلایی و شمار دیگری از دگراندیشان در ایران به شکلی فجیع کشته شدند.

اهالی فرهنگ و هنر در بیانیه‌ای که روز جمعه ۲۵ اسفند منتشر شد دادگاه متهمان پرونده قتل مهرجویی و محمدی‌فر را «نمایشی، بر اساس اقرارهای متزلزل و‌ زیر فشار» خواندند.

به گفته آنان، نهادهای حکومتی با لاپوشانی‌ نظام‌مند و پیاده‌کردن سناریوهای ساختگی، از یک‌طرف جرم‌ها را بر دوش «ناتوان عده‌ای بار کردند» و از سوی دیگر فضای عمومی را با انبوهی از شایعه‌ها و روایت‌های ساختگی انباشتند.

امضاکنندگان بیانیه، دامن زدن به ترس و بی‌تفاوتی در تاریخ معاصر ایران را «روالی دیرین و سیاقی پلید» خواندند که حقیقت و عدالت را به زیان شهروندان دادخواه و به سود قدرت، قربانی می‌کند.

آن‌ها تاکید کردند برای چنین دادگاهی که با تکیه بر «تحقیقاتی ناقص، کیفرخواستی پُرایراد و با شتابی چشمگیر به کار خود پایان داد» هیچ مشروعیتی قائل نیستند.

روز ۲۳ بهمن، حسین فاضلی هریکندی، رییس دادگستری استان البرز اعلام کرد متهم ردیف اول این پرونده به اتهام قتل عمد به اعدام محکوم شده است.

این فرد به اتهام سرقت به ۲۰سال حبس، شلاق و دیه و به اتهام ورود به منزل به‌صورت غیرقانونی و تهدید با چاقو به هشت سال حبس و شلاق محکوم شد.

به گفته فاضلی هریکندی، دادگاه متهمان ردیف دوم و سوم را به‌ اتهام شروع به قتل و سرقت هر کدام به ۳۶ سال حبس، شلاق و دیه و متهم ردیف چهارم را با اتهام معاونت در شروع به قتل و سرقت، به هشت سال حبس محکوم کرد.

دادگاه رسیدگی به اتهامات متهمان این پرونده در روزهای ۲۷ و ۲۸ دی در شعبه اول دادگاه کیفری یک استان البرز برگزار شد.

پس از برگزاری جلسه نخست این دادگاه، روزنامه شرق در گزارشی نوشت متهم ردیف اول اتهام قتل را رد کرده و گفته: «به زور اعتراف کردم.»

پیش از این و در روز ۲۰ آذر، مانوش منوچهری، وکیل مونا مهرجویی، دختر مقتولین این پرونده، به کیفرخواست صادر شده علیه متهمان اعتراض کرده بود.

اکبر محمدی‌فر، برادر همسر مهرجویی بر این باور است که متهمان اصلی پرونده به دست فرد یا افراد دیگری اجیر شده‌اند.

برادر وحیده محمدی‌فر پیش از این قتل این دو هنرمند را یک «اقدام ارعابی سازمان‌یافته و پیچیده» توصیف کرد. موضوعی که اهالی فرهنگ و هنر امضاکننده بیانیه هم به آن اشاره کردند و گفتند پایان «تلخ و پُردرد» زندگی مهرجویی و محمدی‌فر مظهر شرایط فاجعه‌باری ا‌ست که دگراندیشان ایرانی سال‌های سال است اسیر آن شده‌اند.

آن‌ها برای نمونه از بر دار شدن کیومرث پوراحمد و پرسش‌های بی‌شماری که بی‌پاسخ ماند تا سرانجامِ دگراندیشانی یاد کردند که قربانی قتل‌های سياسی يا «مرگ‌های مشکوک» شدند و دادخواهی‌شان با سرکوبی و فشار «مختومه» اعلام ‌شد.

به گفته امضاکنندگان بیانیه، این نمونه‌ها بیان‌گر الگویی است که در آن حذف‌های «سازمان یافته و موذیانه» رخ می‌دهد و جنایت‌ها با لاپوشانی دستگاه قضایی مخدوش می‌شوند.

آن‌ها همراهی هنرمندان با جنبش «زن، زندگی، آزادی» را عامل برانگیختگی خشم و کینه‌ نهادهای سرکوبگر حکومتی دانستند.

امضاکنندگان بیانیه در پایان گفتند در چنین شرایطی سکوت، بی‌تفاوتی و لاپوشانی تنها به سرخوردگی و انزوا می‌انجامد و به استمرار سرکوب و ستم دامن می‌زند.

آنان تاکید کردند که باید به اعتراض، افشاگری و دادخواهی مستمر ادامه داد.

بهرام بیضایی، داریوش آشوری، جعفر پناهی، علی رفیعی، پرویز صیاد، شبنم طلوعی، کتایون ریاحی، ‌ترانه علیدوستی، بهمن فرمان‌آرا، پرستو فروهر، شهریار مندنی‌پور، عباس میلانی، صالح نجفی، شیرین نشاط، محمد یعقوبی و آذر نفیسی از جمله ده‌ها امضاکننده این بیانیه هستند.

داریوش مهرجویی، متولد آذر ۱۳۱۸ و از برجسته‌ترین فیلم‌سازان و نویسندگان سینمای ایران بود که به عنوان یکی از چهره‌های جریان موسوم به موج نو از او یاد می‌شود.

فیلم‌های گاو، آقای هالو، پستچی، دایره مینا، سنتوری،‌ هامون، لیلا و پری، از مهم‌ترین آثار او به شمار می‌روند.