• العربية
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo
تحلیل

۸۰ سال حضور آمریکا در خاورمیانه؛ اشتباه یا جبر جغرافیایی؟

سمیرا قرائی
سمیرا قرائی

ایران اینترنشنال

۸ آبان ۱۴۰۴، ۱۹:۳۹ (‎+۰ گرینویچ)

کتاب تازه «لگد زدن به لانه زنبور» نوشته‌ دنیل زغبی (Daniel E. Zoughbie) در میانه‌ موج تازه‌ای از بازخوانی سیاست‌های آمریکا در خاورمیانه منتشر شده؛ منطقه‌ای که حالا، پس از ۸۰ سال دخالت مستقیم و غیرمستقیم واشینگتن، همچنان در نقطه‌ جوش است.

زغبی در این کتاب، با نگاهی تند و بی‌پروا، تاریخ سیاست خارجی آمریکا از ترومن تا ترامپ را مرور می‌کند و می‌گوید تمام این روسای‌جمهوری، یکی پس از دیگری، «در حال لگد زدن به کندوی زنبور» بوده‌اند، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای به این فکر کنند که نیش‌های بعدی از کجا خواهند آمد.

کتاب درست در زمانی منتشر شده که بسیاری در واشینگتن به دنبال نشانه‌هایی از «ثمر دادن» حضور ۸۰ ساله‌ آمریکا در منطقه‌اند.

حملات اسرائیل و ایالات متحده توانسته بخشی از ظرفیت‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی و شبکه‌ی متحدانش، از حماس تا حزب‌الله، را فلج کند. رژیم سوریه با حمایت روسیه فروپاشیده و جایش را فرمانده سابق داعش گرفته که حالا لباس اصلاح‌طلبی به تن کرده است.

دیپلماسی آمریکا نیز، پس از ماه‌ها مذاکره، به آزادی آخرین گروگان‌های اسرائیلی در غزه انجامیده. با این‌حال، زغبی در همان صفحات ابتدایی هشدار می‌دهد که اگر کسی این تحولات را نشانه‌ «موفقیت استراتژیک» آمریکا بداند، دچار سراب شده است.

او با استناد به هشت دهه تصمیم‌گیری‌های پرخطا، از ترومن تا ترامپ، نتیجه می‌گیرد که واشینگتن هنوز در همان مسیر اشتباه گام برمی‌دارد: مسیر مداخله‌ نظامی، قضاوت اخلاقی، و ناتوانی در درک تاریخ و بافت واقعی منطقه.

زغبی در مقام پژوهشگر موسسه‌ی مطالعات بین‌المللی دانشگاه برکلی، روایت خود را بر اساس این فرض پیش می‌برد که سیاستمداران آمریکایی، از زمان جنگ جهانی دوم، نه‌تنها در پیش‌بینی آینده ناکام بوده‌اند، بلکه خود مسبب بسیاری از فجایع بعدی شده‌اند.

او می‌نویسد: «اگر جنگ خلیج فارس (Desert Storm) رخ نداده بود، احتمالاً یازدهم سپتامبر هم رخ نمی‌داد، نه جنگ دوم عراق پیش می‌آمد و نه پیدایش داعش.» جمله‌ای که مثل چاقو در حافظه‌ سیاسی واشینگتن فرو می‌رود.

کتاب تصمیمات مهم تاریخی را یکی‌یکی مرور می‌کند: از به رسمیت شناختن اسرائیل از سوی ترومن تا خروج ترامپ از توافق هسته‌ای ایران.

در همه‌ این موارد، زغبی واشینگتن را متهم می‌کند به «مدیریت تاریخ از مسیر میلیتاریسم بدبینانه و اخلاق‌گرایی صلیبی‌مآبانه»؛ ترکیبی خطرناک از قضاوت اخلاقی و ابزار نظامی که اغلب بدون درک بسترهای واقعی، نسخه‌ خود را برای جهان تجویز کرده است.

اما آن‌چه کتاب را خواندنی می‌کند، فقط تندی لحنش نیست، بلکه جزئیات تاریخی و نحوه‌ بازسازی مسیر خطاهاست.

زغبی نشان می‌دهد که چطور تصمیم ترومن برای شناسایی فوری اسرائیل، بر خلاف توصیه‌ ژنرال جورج مارشال، آغازگر روندی شد که نه‌تنها به صلح منجر نشد، بلکه منطقه را به انبار باروت تبدیل کرد.

با این‌حال، منتقدان او یادآوری می‌کنند که حتی پیش از ۱۹۴۸، شورش‌های عربی و تنش‌های نژادی راه را برای درگیری هموار کرده بود؛ در نتیجه نمی‌توان همه‌چیز را به واشینگتن نسبت داد.

زغبی در عین حال نقش بازیگران منطقه‌ای را کاملاً نادیده نمی‌گیرد. او از اشتباهات رهبران عرب و فلسطینی هم می‌نویسد؛ از جمله رد طرح تقسیم ۱۹۴۷ که به گفته‌ او، «فرصتی تاریخی برای تشکیل دولت فلسطین» بود. اما در مجموع، کتاب تمایل دارد آمریکا را عامل اصلی آشوب بداند، نه شریک و یکی از عوامل متعدد.

زغبی فهرستی بلند از اشتباهات آمریکا ارائه می‌دهد: از ماجرای ایران‌کنترا در دوران ریگان، تا سرنگونی مصدق در زمان آیزنهاور و نقش آن در مسموم شدن روابط تهران و واشینگتن. از ناتوانی کندی در مهار جاه‌طلبی هسته‌ای اسرائیل تا انفعال جانسون پیش از جنگ شش روزه. حتی نیکسون، که بسیاری او را طراح صلح مصر و اسرائیل می‌دانند، در این کتاب به‌عنوان کسی تصویر می‌شود که جنگ یوم‌کیپور را پیش‌بینی نکرد و تنها بعد از فاجعه، برای نجات آبروی آمریکا دست به کار شد.

جورج بوش پدر هم از تیغ نقد در امان نیست. در حالی که بسیاری عملکرد او در جنگ خلیج فارس را نمونه‌ای از سیاست‌ورزی موفق می‌دانند، زغبی معتقد است آن جنگ «ضروری نبود» و تنها زمینه‌ساز فاجعه‌ ۲۰۰۳ شد.

به باور او، اگر واشینگتن در دهه‌ ۸۰ میلادی به‌جای محاصره و تهدید، بر بازسازی اقتصادی عراق تمرکز می‌کرد، شاید صدام هرگز به کویت حمله نمی‌کرد. حتی جیمی کارتر، قهرمان صلح کمپ‌دیوید، از نگاه زغبی مقصر است؛ چرا که حمایت زودهنگامش از مخالفان شوروی در افغانستان، بذر تولد مجاهدین و در نهایت طالبان را کاشت.

در پایان، نویسنده نسخه‌ای ارائه می‌دهد که بیش از هر چیز به شعارهای سیاسی دهه‌ اخیر شبیه است: پایان دادن به جنگ‌های بی‌پایان، تکیه بر دیپلماسی و توسعه به‌جای قدرت نظامی، و اجازه دادن به ملت‌های منطقه برای حل مشکلاتشان.

او می‌نویسد: «آمریکا باید از قدرت سخت فقط در موارد استثنایی استفاده کند و به ملت‌ها اجازه دهد سرنوشت خود را تعیین کنند.» پیامی که با وجود تکراری بودن، هنوز در واشینگتن خریدار دارد — دست‌کم در حرف.

«لگد زدن به لانه زنبور » گاهی جانب‌دارانه است و از موضع دانای کل به گذشته نگاه می‌کند. اما در دل همین لحن قضاوت‌گر، پرسشی جدی مطرح می‌کند: آیا آمریکا واقعاً می‌تواند آینده‌ خاورمیانه را ترسیم کند، در حالی که هنوز در گذشته‌اش سرگردان است؟ شاید پاسخ را بتوان در استعاره‌ عنوان کتاب پیدا کرد: وقتی سال‌هاست به کندوی زنبور لگد می‌زنی، نمی‌توانی از نیش‌ها شکایت کنی.

Banner
Banner
Banner
Banner

پربازدیدترین‌ها

آمریکا شبکه‌های مرتبط با پسر علی شمخانی و حزب‌الله لبنان را تحریم کرد
۱

آمریکا شبکه‌های مرتبط با پسر علی شمخانی و حزب‌الله لبنان را تحریم کرد

۲

نفوذ جمهوری اسلامی و کارزار جمع‌آوری کمک‌های مالی شیعیان کشمیر پس از کشته شدن خامنه‌ای

۳

واکنش مخاطبان ایران‌اینترنشنال به آتش‌بس: امید، خشم، سرخوردگی

۴

فاکس‌نیوز: ایران برای دور زدن محاصره، ۲۰ میلیون بشکه نفت را از شبکه پنهان جابه‌جا می‌کند

۵
تحلیل

ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟

انتخاب سردبیر

  • ۱۰۰ روز پس از دی‌ماه خونین، دادخواهی خانواده‌های کشته‌شدگان در سایه سرکوب ادامه دارد

    ۱۰۰ روز پس از دی‌ماه خونین، دادخواهی خانواده‌های کشته‌شدگان در سایه سرکوب ادامه دارد

  • ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟
    تحلیل

    ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟

  • اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

    اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

  • وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است
    تحلیل

    وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است

  • فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

    فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

  • سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»
    روایت شما

    سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»

•
•
•

مطالب بیشتر

کابوس جایگزینی انسان با ربات: آیا «یقه‌سفید‌ها» حذف می‌شوند؟

۸ آبان ۱۴۰۴، ۰۲:۱۷ (‎+۰ گرینویچ)
•
مرضیه حسینی

دو غول فناوری آمریکا — آمازون و مایکروسافت — تقریباً هم‌زمان اعلام کرده‌اند که حدود ۴ درصد از کارکنان اداری خود را اخراج می‌کنند. دلیل رسمی: «بازسازی سازمانی در راستای استفاده گسترده از هوش مصنوعی».

اما در واقع، این تصمیم چیزی فراتر از صرفه‌جویی مالی است؛ نشانه‌ای از دگرگونی عمیق در معنای کار، مهارت، و حتی نقش انسان در اقتصاد آینده.

آمازون؛ از بزرگ‌ترین کارفرما تا آزمایشگاه خودکارسازی

شرکت آمازون، که تا ژوئن ۲۰۲۵ بیش از ۱.۵۵ میلیون نفر کارمند در سراسر جهان داشت، اعلام کرده است که ۱۴ هزار شغل اداری — معادل حدود ۴ درصد نیروی اداری خود — را حذف می‌کند. خبرگزاری رویترز می‌گوید این رقم ممکن است در نهایت به ۳۰ هزار نفر برسد.

اندی جَسی، مدیرعامل آمازون، در یادداشتی داخلی نوشت: «با گسترش هوش مصنوعی مولد و عوامل هوشمند، به افراد کمتری برای برخی مشاغل نیاز خواهیم داشت.»

او در همان یادداشت تاکید کرد که این تحول محدود به آمازون نخواهد بود و طی سال‌های آینده، «میلیاردها عامل هوش مصنوعی در هر شرکت و هر حوزه‌ای فعال خواهند بود».

این یعنی هوش مصنوعی دیگر صرفاً ابزاری برای کمک به کارمندان نیست؛ بلکه به یکی از اعضای تیم بدل می‌شود — عضوی که هیچ حقوقی نمی‌خواهد، مرخصی نمی‌گیرد، و شبانه‌روز کار می‌کند.

در نگاه جَسی، آمازون باید مانند «بزرگ‌ترین استارت‌آپ جهان» عمل کند: چابک‌تر، ساده‌تر، و کم‌هزینه‌تر.

به گفته تحلیلگران مؤسسه گلوبال‌دیتا، این تصمیم «نقطه عطفی است در گذار آمازون از اتکای انسانی به زیرساخت‌های فناورانه و خودکار».

مایکروسافت هم در همان مسیر

تقریباً هم‌زمان، مایکروسافت نیز اعلام کرد که حدود ۹ هزار کارمند خود را اخراج می‌کند — باز هم نزدیک به ۴ درصد از کل نیروی کارش.

این شرکت، که میلیاردها دلار در توسعه مدل‌های هوش مصنوعی مانند «کوپایلت» (Copilot) و همکاری با شرکت «اوپن‌ای‌آی» (OpenAI) سرمایه‌گذاری کرده است، اکنون در پی آن است که بخشی از هزینه‌ها را با کاهش نیرو جبران کند.

اما موضوع فقط مالی نیست. مدیران مایکروسافت در گفت‌وگو با رسانه‌ها گفته‌اند: «بسیاری از کارهای تکراری و تحلیلی را اکنون می‌توان با دقتی بیشتر به هوش مصنوعی سپرد.»

درواقع، همان الگوریتم‌هایی که ایمیل‌ها را می‌نویسند و کد می‌نویسند، حالا به استخدام مایکروسافت درآمده‌اند — و شاید در آینده مدیر بخش منابع انسانی هم بشوند!

از یقه‌سفید تا یقه‌آبی؛ نوبت کیست؟

در گذشته، هرگاه صحبت از خودکارسازی می‌شد، کارگران کارخانه‌ها نخستین قربانیان بودند. اما اکنون نوبت به «یقه‌سفیدها» رسیده است — حسابداران، تحلیلگران، و حتی خبرنگاران.
داریو آمودی، مدیرعامل شرکت «انتروپیک» (Anthropic)، در مصاحبه‌ای با اکسیوس هشدار داده است: «در پنج سال آینده، هوش مصنوعی می‌تواند نیمی از مشاغل ابتداییِ یقه‌سفید را از بین ببرد.»

یعنی همان کسانی که صبح‌ها با فنجان قهوه و لپ‌تاپ به دفتر می‌رفتند، ممکن است بزودی خانه‌نشین شوند — چون هوش مصنوعی همان کار را بهتر و ارزان‌تر انجام می‌دهد.

انقلاب AGI؛ هوش مصنوعی همه‌فن‌حریف

هدف نهایی شرکت‌های بزرگ، رسیدن به هوش مصنوعی عمومی (AGI) است — سیستمی که نه‌تنها یاد می‌گیرد، بلکه می‌تواند مانند انسان استدلال کند و در هر حوزه‌ای از او پیشی بگیرد.

از سال ۲۰۲۳ تا امروز، میلیارد ها دلار سرمایه‌گذاری جهانی صرف رقابت برای ساخت ای‌جی‌آی شده است. یک هوش مصنوعی همه فن حریف که هم می‌تواند پزشک باشد و هم حسابدار.

کارشناسان معتقدند بازه زمانی ۲۰۲۶ تا ۲۰۳۵ می‌تواند سال‌های تولد واقعی ای‌جی‌آی باشد — یعنی دوره‌ای که انسان برای نخستین بار رقیبی هوشمندتر از خود در کنارش دارد.

بیکاری فناورانه

بانک جهانی و مؤسسه مک‌کینزی برآورد کرده‌اند که تا سال ۲۰۳۰، ۲۰ تا ۳۰ درصد مشاغل جهانی ممکن است کاملاً خودکار شوند.
اقتصاددانان این پدیده را «بیکاری فناورانه» می‌نامند — موجی که ممکن است از کارمندان ساده شروع شود، اما به سطوح مدیریتی و حتی خلاقانه هم برسد.

بعضی از سیاست‌مداران و اندیشمندان راه‌حل را در درآمد پایه همگانی (UBI) می‌دانند؛ یعنی پرداخت ماهیانه‌ای به همهٔ شهروندان، صرف‌نظر از شغلشان. اما منتقدان هشدار می‌دهند که این راه، انسان را از نقش اجتماعی و عزت‌نفس ناشی از کار جدا می‌کند.

اقتصاددانان حتی اصطلاحی تازه ساخته‌اند: «نفرین هوش» (The Intelligence Curse) — وضعیتی که در آن دولت‌ها و شرکت‌ها دیگر نیازی به نیروی انسانی ندارند و ثروت از ذهنِ مصنوعی می‌جوشد، نه از تلاش انسان.

دانشگاه‌ها، مدرک‌ها و مهارت‌های بی‌اعتبار

اگر ماشین‌ها بتوانند بنویسند، طراحی کنند و برنامه‌ریزی کنند، پس تکلیف مدرک دانشگاهی چیست؟ کارشناسان آموزش عالی می‌گویند دوران تازه‌ای در راه است که در آن «توانایی کار با هوش مصنوعی» جایگزین مدرک خواهد شد.

دانشگاه‌ها در آمریکا و اروپا در حال بازنگری‌اند تا رشته‌هایی مانند مهندسی داده، اخلاق هوش مصنوعی، و طراحی تعامل انسان‌ـ‌ماشین را به هسته آموزش تبدیل کنند. در غیر این صورت، میلیون‌ها فارغ‌التحصیل ممکن است مهارتی داشته باشند که دیگر بازار به آن نیازی ندارد.

از «دوچرخه ذهن» تا «موتورسیکلت مغز»

استیو جابز روزی گفت: «کامپیوتر دوچرخه‌ای برای ذهن انسان است.» امروز شاید بتوان گفت هوش مصنوعی موتورسیکلت مغز است — سریع‌تر، قدرتمندتر، اما خطرناک‌تر.

اگر یاد بگیریم سوارش شویم، می‌تواند ما را به آینده‌ای کارآمدتر و انسانی‌تر ببرد. اما اگر افسارش را رها کنیم، ممکن است به سمت اقتصادی بدون انسان شتاب بگیرد.

صادرات ارزان نفت، آتش به مال ملت ایران

۸ آبان ۱۴۰۴، ۰۰:۵۹ (‎+۰ گرینویچ)
•
سمیرا قرائی

افزایش بی‌سابقه تخفیف نفت ایران به چین را باید یکی از نشانه‌های تازه از وضعیت شکننده‌ تهران در بازار جهانی انرژی دانست.

بازاری که از زمان آغاز جنگ اوکراین، نظم پیشینش به‌کلی بر هم خورده و رقابت بر سر فروش نفت ارزان در آسیا، به میدان تازه‌ای از تنش ژئوپولیتیکی میان ایران، روسیه و غرب بدل شده است.

بر اساس گزارش منابع تجاری، تخفیف نفت سبک ایران نسبت به شاخص برنت در بازار چین حالا به بیش از ۸ دلار در هر بشکه رسیده؛ رقمی که در برخی معاملات حتی تا ۱۰ دلار نیز پایین آمده است. این بیشترین فاصله قیمتی در بیش از یک سال گذشته است و معنایش ساده است: ایران برای پیدا کردن خریدار، مجبور شده نفت خود را ارزان‌تر از هر زمان دیگری بفروشد.

اما ریشه این وضعیت کجاست؟ از یک سو، تشدید تحریم‌های آمریکا و اروپا علیه روسیه و ایران، دسترسی دو کشور به بازارهای رسمی را به‌شدت محدود کرده است. از سوی دیگر، پالایشگاه‌های مستقل چینی که بزرگ‌ترین خریداران نفت تخفیفی محسوب می‌شوند، به‌دلیل سهمیه‌بندی سختگیرانه دولت پکن برای واردات نفت خام، با کمبود مجوز مواجه‌اند. همین موضوع باعث شده عرضه از دو طرف زیاد شود اما ظرفیت جذب کاهش یابد — نتیجه‌اش سقوط قیمت و سردرگمی بازار است.

  • رویترز: تخفیف‌های نفت ایران به چین به بیشترین میزان در بیش از یک سال گذشته رسیده است

    رویترز: تخفیف‌های نفت ایران به چین به بیشترین میزان در بیش از یک سال گذشته رسیده است

در ظاهر، ایران و روسیه در یک جبهه مشترک در برابر غرب قرار دارند. اما واقعیت این است که دو کشور حالا در رقابتی مستقیم برای تصاحب بازار چین گیر کرده‌اند. پس از آنکه غرب واردات نفت روسیه را تحریم کرد، مسکو برای جبران ضرر به سرعت وارد بازار شرق شد و همان تخفیف‌هایی را ارائه داد که پیش‌تر ایران برای جلب خریداران از آن استفاده می‌کرد. این تغییر موازنه، جای ایران را در بازار چین تنگ کرده است.

در دهه‌ گذشته، چین عملاً به تنها مقصد ثابت نفت ایران تبدیل شده است. بخش بزرگی از صادرات نفت ایران در قالب معاملات خاکستری و با استفاده از کشتی‌ها و شرکت‌های واسطه انجام می‌شود. در این میان، پالایشگاه‌های کوچک و متوسط چینی که به «تی‌پات‌ها» معروف‌اند، نقشی کلیدی داشته‌اند. اما همین خریداران اکنون به دلیل فشارهای تحریمی جدید واشینگتن محتاط‌ تر شده‌اند. آمریکا در ماه‌های اخیر چند پالایشگاه چینی و تعدادی بندر و کشتی را به‌خاطر مشارکت در خرید نفت ایران تحریم کرد. نتیجه این شد که بسیاری از خریداران بالقوه فعلاً خرید خود را متوقف کرده‌اند تا ببینند سمت‌وسوی سیاست‌های آمریکا و پکن در قبال ایران به کدام سو می‌رود.

آمارها نشان می‌دهد واردات نفت ایران به چین در ماه سپتامبر به حدود ۱.۲ میلیون بشکه در روز کاهش یافته — پایین‌ترین سطح از ماه مه. این رقم حدود ۱۴ درصد از کل واردات نفت چین را تشکیل می‌دهد، اما روند نزولی آن برای تهران نگران‌کننده است. ایران به‌طور میانگین روزانه ۱.۳۸ میلیون بشکه به چین فروخته، اما اگر سهمیه‌های جدیدی از سوی دولت چین صادر نشود، احتمال افت بیشتر وجود دارد.

از دید اقتصادی، تخفیف ۸ تا ۱۰ دلاری در هر بشکه شاید تنها یک عدد به نظر برسد، اما در مقیاس صادرات روزانه بیش از یک میلیون بشکه، معنای واقعی آن زیان ده‌ها میلیون دلار در روز است؛ پولی که تهران به آن برای تأمین بودجه، پرداخت حقوق کارمندان، و حفظ ثبات اقتصادی نیاز حیاتی دارد.

100%

اما ماجرا فقط پول نیست. تخفیف‌های سنگین، نشانه‌ای از ضعف چانه‌زنی ایران در بازاری است که زمانی بخشی از نفوذ سیاسی تهران به حساب می‌آمد. در دوران تحریم‌های ۲۰۱۲ و پیش از توافق برجام، ایران نیز مجبور شد نفت خود را با تخفیف‌های بالا به چین بفروشد تا در ازای آن کالا یا خدمات دریافت کند. حالا تاریخ، با جزئیاتی متفاوت، در حال تکرار است.

در آن زمان روسیه با غرب در مناقشه‌ای نبود و ایران تنها صادرکننده‌ای بود که به حاشیه رانده شده بود. اما امروز وضعیت پیچیده‌تر شده: روسیه با همان تخفیف‌ها بازار را پر کرده و ایران را در موقعیت دشواری قرار داده است. به بیان دیگر، کشوری که قرار بود شریک استراتژیک ایران در مقابله با تحریم‌های غرب باشد، حالا به رقیب مستقیمش در فروش نفت ارزان به شرق تبدیل شده است.

از منظر سیاسی نیز این وضعیت پیامدهای مهمی دارد. وابستگی بیش از حد به چین به این معناست که پکن در موقعیتی ممتاز برای تعیین قیمت، زمان و حتی شرایط پرداخت پول نفت ایران قرار گرفته است. اگرچه مقام‌های ایرانی تلاش دارند روابط اقتصادی با چین را «راهبردی» جلوه دهند، واقعیت آن است که در این رابطه، تهران دست پایین را دارد و در مقابل هر فشار جدیدی، مجبور به عقب‌نشینی اقتصادی می‌شود.

در نهایت، افزایش تخفیف نفت ایران به چین نه فقط نتیجه تحریم‌ها، بلکه نشانه‌ای از تغییر ژرف در موازنه قدرت در بازار انرژی آسیاست. ایران در این معادله بیش از هر زمان دیگری به نفتش وابسته است، اما هر بشکه‌ای را ارزان‌تر از قبل می‌فروشد. همان نفتی که زمانی ابزار قدرت سیاسی بود، حالا به پاشنه آشیل اقتصادی جمهوری اسلامی تبدیل شده است — بازاری که در آن، حتی متحدان ظاهری‌اش نیز از فشار تحریم‌ها برای خرید ارزان‌تر استفاده می‌کنند.

کوروش و ترسِ جمهوری اسلامی، از ایران

۷ آبان ۱۴۰۴، ۲۲:۲۷ (‎+۰ گرینویچ)
•
کامبیز حسینی

در روایت تاریخ است که کوروش، بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی، به‌جای ویرانی، نظم و مدارا را برگزید. او در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، بابل را فتح کرد، بی‌آن‌که افتخارش در آتش‌زدن شهر باشد.

اسیران، از جمله یهودیان تبعیدشده را آزاد کرد و همین سبب شد که در متون دینی یهود از او به نیکی یاد شود.

پادشاهی که مفهوم قدرت را انسانی کرد
استوانه منسوب به کوروش، یا همان منشور بابلی، فرمان‌هایی درباره آزادی اسیران و پرهیز از آزار مردمان دارد؛ و از همین‌رو، بسیاری آن را نخستین سند تاریخی در دفاع از کرامت انسان دانسته‌اند. پیامش روشن است: قدرت، زمانی مشروع است که پاسدار انسان باشد، نه حاکم بر او.در جهان امروز نیز، اندیشه کوروش خطری برای حکومت‌های ایدئولوژیک است. مشروعیت عرفی ــ یعنی اعتباری که از رضایت و حقوق مردم سرچشمه می‌گیرد ــ با منطق حکومت دینی ناسازگار است؛ همان منطقی که مشروعیت را از بالا دیکته می‌کند. این تضاد، هسته ترس جمهوری اسلامی از کوروش است؛ در تاریخ کوروش، قدرت در خدمت مردم است؛ در جمهوری اسلامی، مردم در خدمت قدرت.

کوروش در آیینه سنت اسلامی
حتی در سنت اسلامی، برخی مفسران و روحانیون نامدار، کوروش را با ذوالقرنینِ قرآن تطبیق داده‌اند. در این افق، کوروش نماد پادشاهی عادل و یکتاپرست است؛ پلی میان ایمان و ایران، که می‌گوید می‌توان هم مؤمن بود و هم ایرانی، بی‌آن‌که در برابر ایدئولوژی حکومتی زانو زد.

محور ترس جمهوری اسلامی از کوروش

ترس از «ملت» در برابر «امت»
جمهوری اسلامی از آغاز با ملی‌گرایی سرِ سازگاری نداشت؛ از حذف نمادهای ملی در سرودها و نشان‌های رسمی گرفته تا ترجیح جغرافیای مذهبی بیرونی بر منافع ملی ایران. کوروش، اما، نماد ایرانی باشکوه است: گذشته‌ای افتخارآمیز با مرزهایی روشن، حافظه‌ای مشترک و غروری ملی. برای حکومتی که هویت خود را نه بر ملت، که بر امت بنا کرده، چنین نمادی تهدید است.

ترس از مشروعیت عرفی در برابر مشروعیت فقهی
در روایت کوروش، مردم سرچشمه مشروعیت‌اند، نه قربانی آن. اما در منطق ولایت فقیه، قدرت از آسمان می‌آید، نه از انسان. این تضاد، بنیاد فکری حکومت دینی را می‌لرزاند.

ترس از «هویت ایرانیِ فراگیر» در برابر هویت ایدئولوژیک
نمادهایی چون کوروش، فردوسی و آرش می‌توانند مردم متکثر ایران را زیر چتر مشترک ملی گرد بیاورند؛ بی‌نیاز از خطبه، تهدید و سرکوب. چنین هویتی، ماشین تبلیغات دینی را بی‌اثر می‌کند. از همین‌رو، هر سال در هفتم آبان، صحنه‌ای تکراری در پاسارگاد شکل می‌گیرد: حکومت راه‌ها را می‌بندد، مردم می‌روند؛ حکومت ممنوع می‌کند، مردم مقاومت می‌کنند.

حذف هویت ملی؛ سیاستی شکست‌خورده
جمهوری اسلامی از آغاز کوشیده مردم را از گذشته‌شان جدا کند. اما هویت ملی با فرمان حذف نمی‌شود و با دستور نیز پابرجا نمی‌ماند. هرگاه حکومت نمادهای تاریخی را کنار می‌زند، مردم با حضور نمادین خود آن‌ها را زنده می‌کنند. پس از آغاز جنگ میان جمهوری اسلامی و اسرائیل، هنگامی‌که فشارها بر نظام افزوده شد، همان دستگاهی که سال‌ها نمادهای ملی را تحقیر می‌کرد، ناگهان به «ملی‌گرایی اضطراری» پناه برد؛ از «فرزندان کوروش» نوشت، مجسمه ساخت و به آرش کمانگیر آویزان شد. اما این مصادره نمادین، بی‌ثمر بود. مردم به حافظه خود وفادارند، نه به روایت تحریف‌شده حکومت.

تاریخ ایران از اسلام آغاز نمی‌شود
برای سال‌ها، جمهوری اسلامی کوشید بقبولاند که تاریخ ایرانِ پیش از اسلام، تاریخ «شاهانِ ستمگر» است و تنها اسلام مردم را آزاد کرد. اما تحقیر ایران باستان و فحاشی علیه کوروش، در واقع نشانه ترس از هر مشروعیتی است که از انسان برخیزد، نه از آسمان. ترس از این ایده ساده که می‌شود قدرت داشت و درعین‌حال، به قانون، حقوق و کثرت وفادار ماند.

هفتم آبان؛ یادبودِ یک هویت مدنی
نام کوروش در تقویم رسمی نیست، اما هفتم آبان فراتر از یک مناسبت تاریخی است. این روز بهانه‌ای است برای بازتعریف میهن‌دوستیِ مدنی؛ میهن‌دوستی‌ای که نه شوونیسم است و نه نفرت‌پراکنی، بلکه قراردادی اجتماعی است حول کرامت انسان، قانون، تنوع نژادی و حقوق شهروندی. در این روایت، مذهبی و غیرمذهبی، کرد و بلوچ و ترک و فارس، همگی در یک جمله جمع می‌شوند:
«ما یک ملتیم؛ با تاریخی مشترک، سرزمینی مشترک و آینده‌ای مشترک.»
و درست از همین جمله است که ترس خامنه‌ای و خلافت اسلامی‌اش آغاز می‌شود.

کوروش، برخیز و ما را بیدار کن!
امشب در «برنامه با کامبیز حسینی» این موضوع را مطرح کردیم و پرسیدیم: به‌نظر شما، چرا جمهوری اسلامی از کوروش می‌ترسد؟ روح‌الله رحیم‌پور، تحلیلگر سیاسی از مسقط، مهمان برنامه بود و بینندگان از سراسر جهان به پرسش برنامه پاسخ دادند و در بحث شرکت کردند.


«برنامه با کامبیز حسینی» دوشنبه تا پنج‌شنبه، ساعت ۱۱ شب به وقت تهران، از شبکهٔ ایران اینترنشنال پخش می‌شود.

کوروش‌‌ستیزی خامنه‌ای، کوروش‌دوستی ایرانیان

۷ آبان ۱۴۰۴، ۲۲:۱۹ (‎+۰ گرینویچ)
•
مراد ویسی

هر سال با فرا رسیدن روز کوروش، مردم بسیاری از سراسر ایران با عشق و احترام به سوی پاسارگاد روانه می‌شوند تا در برابر آرامگاه بنیان‌گذار ایران‌زمین، یاد و نام او را گرامی بدارند اما در سال‌های اخیر، جمهوری اسلامی به‌ویژه در دوره رهبری خامنه‌ای، همواره کوشیده است مانع این حضور شود.

امسال نیز همانند سال‌های گذشته، راه‌های منتهی به پاسارگاد مسدود و دسترسی مردم به آرامگاه کوروش محدود شد؛ اقدامی که بار دیگر چهره واقعی جمهوری اسلامی و دشمنی آن با نمادهای ملی و تاریخی ایران را آشکار کرد. این رفتار را نمی‌توان صرفاً تصمیمی محلی یا اقدامی امنیتی در استان فارس دانست؛ بلکه نشانه‌ای روشن از سیاست کلان نظام ولایت فقیه است. سیاستی که از آغاز شکل‌گیری‌اش با هرآنچه یادآور هویت ایرانی است، سر ناسازگاری دارد.

ذات ضدایرانی حکومت
جمهوری اسلامی از نخستین روزهای تاسیس خود کوشیده است هویت ایدئولوژیک خاص خود را جایگزین هویت ملی کند و ایران را نه به‌عنوان یک کشور و ملت تاریخی، بلکه به‌عنوان بخشی از امت اسلامی تعریف نماید. در این نگاه، هر نماد ملی که یادآور شکوه ایران باشد، تهدیدی برای ایدئولوژی دینی حاکم تلقی می‌شود. از همین‌روست که نام کوروش، تخت جمشید، فردوسی، نوروز و حتی چهارشنبه‌سوری در طول این سال‌ها بارها مورد بی‌مهری، سانسور و تحریف قرار گرفته‌اند.

کوروش برای ایرانیان نه فقط یک پادشاه باستانی، بلکه نماد هویت ملی، عدالت، تسامح و احترام به انسان است اما برای نظامی که مشروعیت خود را از ایدئولوژی اسلامگرایانه می‌گیرد، کوروش یادآور ایرانی است که حکومت دوست ندارد. خامنه‌ای و دستگاه ایدئولوژیک او می‌دانند که هرگونه گرایش به کوروش در میان نسل جوان، به معنای گرایشی به هویت ملی و در نتیجه، تضعیف هویت ایدئولوژیک نظام است؛ از همین رو تلاش می‌کنند این علاقه را سرکوب کنند.

نگرانی نظام از همبستگی ملی حول محور کوروش
در سال‌های گذشته نهادهای امنیتی و انتظامی جمهوری اسلامی چندین بار با قرار دادن بلوک‌های سیمانی در مسیر پاسارگاد، ایجاد حصار در اطراف آرامگاه کوروش و اعمال محدودیت‌های گسترده، سعی کرده‌اند از تجمع مردم در روز کوروش جلوگیری کنند. این اقدامات نشان می‌دهد حکومت تا چه اندازه از همبستگی ملی حول محور کوروش بیم دارد. چرا که پاسارگاد، در ذهن نسل جوان، تنها یک مکان تاریخی نیست، بلکه به نماد مقاومت در برابر نظام ولایت فقیه بدل شده است؛ همان‌گونه که در سال‌های اخیر شعارهای ملی‌گرایانه در تجمعات مردم، رنگی از یاد کوروش به خود گرفته است.

فریبکاری حکومت با شعار ایران ایران
تنها چند ماه پیش از این رویداد، در بحبوحه تنش‌های نظامی با اسرائیل، رهبر جمهوری اسلامی و دستگاه تبلیغاتی‌اش کوشیدند با بهره‌گیری از شعارهای ملی، خود را حامی «ایران» نشان دهند. در آن روزها، مداحان حکومتی به دستور بیت رهبری از عشق به ایران سخن می‌گفتند و بیلبوردهایی با چهره پادشاهان باستانی در خیابان‌ها نصب می‌شد تا چهره‌ای میهن‌دوست از حکومت به نمایش گذارند اما گذشت زمان کوتاهی کافی بود تا حقیقت آشکار شود: همان نظامی که چندی پیش شعار «ایران، ایران» سر می‌داد، امروز راه ایران‌دوستان را به سوی آرامگاه بنیان‌گذار ایران می‌بندد.

این تغییر رفتار نشان داد که «ایران‌دوستی» حکومت نه از سر باور، بلکه ابزاری موقت برای حفظ خود در بحران بود. هنگامی که خطر جنگ و ناآرامی فروکش کرد، نظام به ذات واقعی خود بازگشت؛ ذاتی که با هویت ملی، فرهنگ ایرانی و نمادهای آن بیگانه است.

کوروش و نسل جوان ایران
علی‌رغم چهار دهه تلاش برای تحریف تاریخ و حذف نمادهای ملی، جمهوری اسلامی نتوانسته عشق مردم ایران به کوروش را خاموش کند. نسل جدید، بیش از هر زمان دیگری به بازخوانی هویت ایرانی خود گرایش یافته است. جوان امروز، کوروش را نه از طریق کتاب‌های درسی حکومت، بلکه از مسیر آگاهی جمعی، شبکه‌های اجتماعی و تاریخ‌نگاری مستقل شناخته و او را نماد «ایرانِ آزاد و انسانی» می‌داند.

حکومت، این علاقه را به‌خوبی می‌بیند و از آن هراس دارد زیرا در نگاه حاکمان، هر ایرانی که به کوروش علاقه‌مند است، در حقیقت به استقلال فکری و فرهنگی از نظام ولایت فقیه گرایش یافته است. این علاقه جمعی، نوعی «مقاومت نرم» در برابر اسلام سیاسی حاکم است؛ مقاومتی که ریشه در حافظه تاریخی ملت ایران دارد.

تضاد میان ایران مردم و ایران حکومت
ماجرای مسدود شدن مسیر پاسارگاد، یک بار دیگر تفاوت بنیادین میان «ایران مردم» و «ایران حکومت» را آشکار کرد. مردم ایران، با همه تنوع مذهبی و قومی خود، کوروش را نماد وحدت و هویت می‌دانند اما در مقابل، جمهوری اسلامی از چنین نمادهایی بیمناک است، چرا که آن‌ها را رقیب ایدئولوژی خاص خود می‌بیند.

مسئولان حکومتی در سخنرانی‌های خود دم از «عزت ایران» می‌زنند، اما در عمل، با ریشه‌های همین عزت سر جنگ دارند. همان مردمی که امروز از رفتن به آرامگاه کوروش منع شدند، همان‌هایی هستند که حکومت مدعی است از آنان دفاع می‌کند اما تجربه چهار دهه گذشته نشان داده است که حاکمان جمهوری اسلامی در عمل، بیش از هر دشمن خارجی، به فرهنگ و تاریخ ایران آسیب رسانده‌اند.

دشمنی نظام با نمادهای ملی تنها محدود به کوروش نیست. در دهه نخست انقلاب، گروه‌هایی از انقلابیون حتی خواستار تخریب تخت جمشید شدند و اگر واکنش تند مردم نبود، شاید این فاجعه رخ می‌داد. فردوسی، پاسدار زبان فارسی، نیز از تیغ تند روحانیون در امان نماند و بارها مورد بی‌مهری رسمی قرار گرفت. حتی در سطح نظری، اندیشمندان مذهبی وابسته به نظام مانند مرتضی مطهری با توهین به جشن‌های ملی چون چهارشنبه‌سوری، مردم ایران را به دلیل حفظ آیین‌های باستانی خود تحقیر کردند.

در همین چارچوب، تغییر نام «خلیج فارس» به «خلیج اسلامی» نیز زمانی در محافل حکومتی مطرح شد؛ نشانه‌ای آشکار از تلاش برای زدودن هویت ایرانی از جغرافیای کشور. هرچند موج اعتراض مردم و حساسیت عمومی مانع اجرای این طرح‌ها شد، اما نشان داد که سیاست فرهنگی نظام تا چه اندازه با هویت ایرانی در تعارض است.

در مجموع کوروش‌ستیزی خامنه‌ای و نظام جمهوری اسلامی، صرفاً یک اختلاف تاریخی یا دیدگاه ایدئولوژیک نیست؛ بلکه بازتابی از تعارضی عمیق‌تر میان دو مفهوم از «ایران» است. در یک سو، ایرانِ مردم قرار دارد: سرزمینی با تاریخی چند هزار ساله، فرهنگی غنی و ملتی که به آزادی، انسانیت و افتخار ملی باور دارد. در سوی دیگر، ایرانِ حکومت ایستاده است: ساختاری ایدئولوژیک که می‌خواهد این سرزمین را در قالب تنگ یک هویت ایدئولوژیک و برداشتی بشدت مرتجع از اسلام فروبرد و تاریخ را از نو بنویسد.

اما تجربه نشان داده است که عشق مردم ایران به کوروش و به هویت ایرانی، قوی‌تر از آن است که با بلوک‌های سیمانی و حصارهای امنیتی خاموش شود. هر بار که راه پاسارگاد بسته می‌شود، در دل میلیون‌ها ایرانی، کوروش دوباره زنده می‌شود؛ نه تنها به عنوان پادشاهی از گذشته، بلکه به عنوان نماد ایرانِ آزاد، انسانی و جاودان.

چرا ضعف جمهوری اسلامی به معنای سقوط نیست؟

۷ آبان ۱۴۰۴، ۱۶:۵۸ (‎+۰ گرینویچ)
•
عطا محامد

در ماه‌های پس از جنگ ۱۲ روزه، بسیاری از تحلیلگران سیاسی و کاربران شبکه‌های اجتماعی بر یک گزاره تاکید کرده‌اند: جمهوری اسلامی ضعیف شده است. با توجه به برخی قرائن این جمله اگرچه درست است، اما ضعیف‌شدن نظام سیاسی دقیقاً به چه معناست؟ آیا جمهوری اسلامی دیگر امکان حکمرانی ندارد؟

جمهوری اسلامی ضعیف شده، اما این الزاما به معنای آن نیست که در حال سقوط است. چرا که در منطق قدرت، ضعف می‌تواند به ابزار بازآرایی نیز تبدیل شود. جمهوری اسلامی از دل بحران‌ها آموخته است که می‌توان با تنظیم سطح فشار و تنش، نه‌تنها از فروپاشی جلوگیری کرد، بلکه امکان بازتولید اقتدار را نیز فراهم ساخت. مقامات این نظام نشان داده‌اند که بحران الزاما نه به معنای تهدید، بلکه منبع پایداری است.

این به معنای پایداری نظام جمهوری اسلامی نیست، اما نحوه فهم نیروهای سیاسی از نظامی که پیوسته در حال از دست دادن مواضع خود است، می‌تواند دوام آن را افزایش دهد و تفکر درباره مبارزه را کمرنگ کند.

هنگامی که همه‌چیز در چارچوب «فروپاشی نزدیک است» تحلیل می‌شود، سازوکارهایی که حکومت از طریق آن خود را بازآفرینی می‌کند از فهم سیاسی پنهان می‌ماند. جمهوری اسلامی درست در لحظه‌ای که ضعیف به نظر می‌رسد، در حال بازسازی خود است؛ این روزها مقامات تهران از یک سیاست سخت به سیاست ترکیبی، از کنترل مطلق به مدیریت متناقض آزادی و سرکوب روی آورده‌اند.

عقب‌رفتن و جلوآمدن: منطق جدید بقا

یکی از نشانه‌های این تغییر منطق را می‌توان در مساله حجاب دید. در بسیاری از نقاط تهران و برخی از شهرهای بزرگ، حکومت عملاً از کنترل سخت پوشش عقب‌نشینی کرده است هرچند که تذکرات لسانی بازگشته‌اند.

حضور زنان بی‌روسری در خیابان، فعالیت آزادتر کافه‌ها البته با عواقب، برای بسیاری به‌منزله عقب‌رفتن نظام از مواضع ایدئولوژیکش تعبیر شده است.اما این عقب‌نشینی تنها نیمی از واقعیت است. چرا که جمهوری اسلامی هم‌زمان با کم کردن مقطعی تعداد نیروهای گشت ارشاد در خیابان، اعدام‌ها و بازداشت‌های سیاسی را افزایش داده و دستگاه امنیتی با شدتی تازه در دیگر حوزه‌ها پیشروی می‌کنند.

نتیجه، رفتاری دوگانه است: عقب‌رفتن در یک جبهه و جلوآمدن در جبهه‌ای دیگر. این رفتار متناقض تصادفی نیست؛ بلکه نشانه شکل تازه‌ای از حکمرانی در شرایط بحران است.

در منطق تازه بقا، حکومت دریافته است که کنترل مطلق نه ممکن است و نه ضروری. بخشی از حوزه‌ها را موقتاً رها می‌کند تا فشار اجتماعی تخلیه شود و در عوض، اقتدار خود را در عرصه‌های حساس‌تر تثبیت می‌کند.

از این‌رو، سیاست امروز جمهوری اسلامی را می‌توان «آزادسازیِ کنترل‌شده» نامید؛ مجموعه‌ای از آزادی‌های محدود برای مهار نارضایتی، در کنار سرکوب سخت برای حفظ انضباط سیاسی.

اما حتی این آزادی‌های محدود، همگانی و فراگیر نیستند. بر اساس تصاویری که این روزها از ایران منتشر می‌شود این آزادی‌ها عمدتا در تهران و در محله‌های مرفه دیده می‌شوند. در دیگر شهرهای بزرگ نیز، هرجا از حجاب اختیاری یا تساهل اجتماعی سخن می‌رود، اغلب در مناطقی با درآمد بالا است. از این رو می‌توان گفت تنها بخش کوچکی از جامعه از این وضعیت بهره‌مند می‌شود، در حالی که امکان بازداشت و سرکوب همچنان برای همه برقرار است.

در واقع، نظام به گروهی محدود اجازه می‌دهد تا ظاهراً به دلخواه خود عمل کنند، تا به دیگران نشان دهد که «آزادی وجود دارد». این نمایشِ کنترل‌شده، بخشی از سازوکار بقاست؛ حکومت به واسطه این روش، تصویر منعطف و تغییرپذیر از خود نشان می‌دهد تا از واکنش اجتماعی گسترده جلوگیری ‌کند و هم‌زمان مشروعیت فرسوده‌اش را در دیگر حوزه‌ها ترمیم کند.

تغییر معنای آزادی

می‌توان گفت تلاش جمهوری اسلامی برای تغییر معنای آزادی است. به چیزی آزادی گفته می‌شود که همگانی نیست، بلکه امتیازی محدود و طبقاتی است. در عین حال هیچ حمایت قانونی ندارد، حتی قانون برای سرکوب آماده است. آنچه محدود و کنترل شده است به نام آزادی فروخته می‌شود.

این شکاف تنها اجتماعی نیست، بلکه در سطح نمادین و روانی نیز کار می‌کند. تصاویر همین آزادی‌های محدود در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شوند و نوعی حس عادی‌شدن به وجود می‌آورند. گویا جامعه دارد نفس می‌کشد و حکومت نرم‌تر شده است. اما گردش این تصاویر خود بخشی از همان منطق کنترل است. قدرت امروز نه فقط از راه اجبار، بلکه از طریق نمایش آزادی عمل می‌کند؛ آزادی را نشان می‌دهد تا میل جستجوی آزادی را مخدوش کند.

این در حالی است که در جمهوری اسلامی آن چیزی که تغییر نکرده، خودِ سرکوب است. در دوره پس از جنگ ۱۲روزه، مکانیسم‌های حذف نه تنها از میان نرفته‌اند، بلکه پیچیده‌تر و شدیدتر شده‌اند. تشدید بازداشت‌ها و افزایش اعدام‌ها، هم‌زمان با نمایش آزادی در خیابان‌ها بازتولید می‌شوند. تصاویر گشایش، در واقع پوششی‌اند بر بازسازی همین دستگاه‌های وحشت، از این رو آنچه به واقع روی داده است، نسبتی با آزادی ندارد.

بحران فهم قدرت

جمهوری اسلامی در حالی منطق حکمرانی خود را تغییر داده است که بسیاری از تحلیل‌گران سیاسی، با نادیده‌گرفتن ابعاد گسترده این تحول، از جمله ابعاد امنیتی و اقتصادی آن، هر نشانه‌ای از عقب‌نشینی را به معنای ضعف یا فروپاشی تعبیر می‌کنند. در حالی که این نظام در دل همان ضعف‌ها، سازوکاری تازه برای بقا شکل داده است؛ سازوکاری مبتنی بر نوسان میان قهر و تساهل.

حکومت امروز نه با انضباط خشک گذشته، بلکه با رفتار سیال و متناقضی اداره می‌شود که در آن عقب‌رفتن و جلوآمدن مکمل یکدیگرند. این تغییر را می‌توان نشانه نوعی یادگیری نهادی دانست. نظام فهمیده است که بقایش در کنترل مطلق نیست، بلکه در توانایی تنظیم حد آزادی و شدت سرکوب است.

از این‌رو، اگر ضعف جمهوری اسلامی یا عدم اجرا کردن قانون را نشانه فروپاشی بدانیم، در واقع از فهم سازوکار جدیدش بازمانده‌ایم. چرا که جمهوری اسلامی برای پوشش ضعف خود استراتژی‌های بدیل به وجود آورده است؛ راهکارهایی برای بازسازی مشروعیت و مهار جامعه در لحظه بحران.

در ایران امروز، جمهوری اسلامی ساخت قدرت خود را نه در بستن درها، بلکه در نیمه‌باز گذاشتن آن‌ها یافته است. گشایش‌های ظاهری و سخت‌گیری‌های هم‌زمان، دو چهره از یک منطق‌ نظام سیاسی هستند. درک این منطق برای هر تحلیل سیاسی ضروری است، زیرا تنها با شناخت آن می‌توان فهمید که «ضعف» همیشه مقدمه «سقوط» نیست؛ گاهی استراتژی تازه بقاست.