• العربية
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

«گوگوش، آتشین‌جان»؛ ناگفته‌های اسطوره موسیقی پاپ

محمد عبدی
محمد عبدی

نویسنده و منتقد فیلم

۲۵ خرداد ۱۴۰۳، ۱۰:۳۰ (‎+۱ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۵:۵۲ (‎+۱ گرینویچ)

جشنواره شفیلد، یکی از معروف‌ترین جشنواره‌های فیلم مستند جهان، این روزها میزبان فیلمی است به نام «گوگوش، آتشین‌جان» ساخته نیلوفر تقی‌زاده که تصویر تازه‌ای از این اسطوره موسیقی پاپ ارائه می‌دهد.

فیلمساز در گفت‌و‌گوهای مفصل، موفق به ثبت حرف‌هایی می‌شود که گوگوش پیشتر در گفت‌و‌گوها و مستندهای قبلی از گفتن آنها آشکارا حذر داشت.

در واقع مهمترین حسن فیلم از این جا نشأت می‌گیرد که فیلمساز با جلب اعتماد سوژه‌ فیلمش و فراهم کردن موقعیت‌های مناسب سعی دارد به ثبت حرف‌ها و احساساتی بپردازد که گوگوش مثلاً در مصاحبه مفصل با هما سرشار یا مستندی که یک شبکه تلویزیونی درباره او پخش کرد، از آنها پرهیز داشته و در واقع از آنها گریخته است. اینجا اما با گوگوشی روبرو هستیم که بی‌پرواتر و ساده‌تر از همیشه درباره خودش حرف می‌زند. ابایی ندارد از درونی‌ترین احساسات و غصه‌هایش درباره از دست دادن دوران کودکی کامبیز( پسرش) حرف بزند یا تلاش‌اش برای برقراری رابطه با نوه‌اش (مایا، دختر کامبیز) را علنی کند (هر دو شخصیت را در فیلم می‌بینیم و این به صمیمیت فیلم می‌افزاید).

یا وقتی از دور شدن از ایران می‌گوید بغض‌اش را رها می‌کند و از سویی برای اولین بار نحوه خروجش از کشور را توضیح دهد، توضیحی که البته باز هم کامل نیست و گوگوش کماکان از توضیح کامل ماجرا خودداری می‌کند، اما اینجا- به گمانم برای اولین بار- از نقش «هدایت فیلم» در این ماجرا حرف می‌زند.

گوگوش در فیلم از رها کردن احساساتش پرهیزی ندارد. یکی از این موارد زمانی است که درباره لحظه ترک ایران سخن می‌گوید و بغض می‌کند:«از مملکتم جدا شدم.» بعد ساکت می‌ماند و دوربین منتظر می‌ماند تا او آرام اشک بریزد. یا روایت کودکی و ازدواجش و مشکلات مربوط به این دو موضوع (از جمله «زن بابای» خشن کلاسیک یا نوع رفتار همسر اولش) را با زبان شیرینی تعریف می‌کند و ابایی ندارد که بگوید برای جدا شدن از همسر اولش از هویدای نخست وزیر کمک گرفته است.

وقایع پس از انقلاب و دستگیری او برای مدت ۲۷ روز در اداره منکرات هم اینجا مفصل‌تر توضیح داده می‌شود، از جمله این که به شکل توهین‌آمیزی درباره بازی‌اش در فیلم در امتداد شب از او پرسیده‌اند و این که «از بازی در آن فیلم خجالت نمی‌کشی؟!» او می‌گوید پس از آزادی تصمیم می‌گیرد«گوگوش را گردن بزند و بکشد.» او برای بیست و یک سال تبدیل به یک شهروند عادی می‌شود، بی آن که حتی برای آواز خواندن تمرینی داشته باشد. در نتیجه اینجا توضیح می‌دهد که چطور بعد از بیست و یک سال زمانی که به روی صحنه می‌رود، تمام تنش می‌لرزد.

100%

همه داستان‌های زندگی گوگوش به طرز جذابی با وقایع ایران در هم تنیده می‌شوند، یعنی فیلم در عین حال که درباره گوگوش و زندگی و دنیای او توضیح می‌دهد، رابطه سیاست(چیزی که گوگوش می‌گوید در زمان شاه علاقه‌ای به آن نداشته) با زندگی یک هنرمند در ایران را هم می‌کاود. به این ترتیب فیلم در بخش‌های کوتاهی هم به طور کامل از گوگوش جدا می‌شود (که شاید نیازی به آن ندارد؛ حداقل برای تماشاگر ایرانی) و مثلاً به سرنوشت دیگر همکاران او می‌پردازد یا پرتره‌هایی از کشته‌شدگان جنبش زن، زندگی، آزادی را به نمایش می‌گذارد که البته تمام فیلم هم به شکلی با این جنبش پیوند می‌خورد. شروع فیلم با کنسرت گوگوش در فرانکفورت است که درست چند روز بعد از مرگ مهسا امینی در حال برگزاری است و گوگوش غم‌زده با صدایی گرفته از این ماجرا می‌گوید. پیشتر در پشت صحنه او را می‌بینیم که بی‌آن که متوجه دوربین باشد (یا حتی ما صدایش را به طور واضح بشنویم) می‌گوید:«چه جوری بخونم؟»

بعدتر فیلمساز، گوگوش را در تظاهرات زن، زندگی، آزادی در لس آنجلس دنبال می‌کند و ضبط ترانه‌ای درباره این جنبش هم به بخش مهمی از این فیلم بدل می‌شود که در آن هنرمندان دیگری هم به او می‌پیوندند و همراهی‌اش می‌کنند.

جدای از ارتباط هوشمندانه وقایع سیاسی ایران و زندگی گوگوش، با متریال آرشیوی فوق العاده‌ای روبرو هستیم که برخی از آنها بسیار کم دیده شده‌اند، از جمله آوازخوانی گوگوش در تولد رضا پهلوی بسیار جوان، بخش‌هایی از فیلم‌های گوگوش با کیفیت‌های عالی و همین طور عکس‌های او در سنین مختلف که با ترکیب آرشیو خصوصی خود گوگوش با چندین آرشیو عمومی دیگر فراهم شده‌اند.

می‌ماند پایان فیلم و سوال انتهایی فیلمساز که ای کاش کارگردانی که هیچ‌گاه صدایش را در طول فیلم نمی‌شنویم، حالا با این سؤال تکراری در انتها («پیام شما چیه؟») وارد فیلم نمی‌شد و اجازه می‌داد که فیلم با همین ریتم درست‌اش به پایان برسد.

Banner
Banner
Banner

پربازدیدترین‌ها

آمریکا شبکه‌های مرتبط با پسر علی شمخانی و حزب‌الله لبنان را تحریم کرد
۱

آمریکا شبکه‌های مرتبط با پسر علی شمخانی و حزب‌الله لبنان را تحریم کرد

۲
تحلیل

چرا درآمد ۱۰۰ میلیارد دلاری عوارض تنگه هرمز یک افسانه است

۳

نفوذ جمهوری اسلامی و کارزار جمع‌آوری کمک‌های مالی شیعیان کشمیر پس از کشته شدن خامنه‌ای

۴
تحلیل

وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است

۵

فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

Banner

انتخاب سردبیر

  • ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟
    تحلیل

    ترامپ در راه رسیدن به توافقی بهتر از برجام با چه موانعی روبه‌روست؟

  • اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

    اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

  • وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است
    تحلیل

    وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است

  • فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

    فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

  • سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»
    روایت شما

    سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»

  • هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند
    اختصاصی

    هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند

•
•
•

مطالب بیشتر

«هزار و صد»؛ تجاوز جنسی به زنان در زندان

۲۳ خرداد ۱۴۰۳، ۱۱:۴۵ (‎+۱ گرینویچ)
•
عماد وکیلی

هزار و صد عنوان فیلم کوتاهی است از شبنم طلوعی که به موضوع استفاده از تجاوز و تهدیدهای جنسی در زندان‌های جمهوری اسلامی می‌پردازد، موضوعی که برخی زنان بازداشت شده در دوران مختلف جمهوری اسلامی بر آن صحه گذاشته‌اند و روایت‌های تکان‌دهنده‌ای را درباره آن نقل کرده‌اند.

شبنم طلوعی به عنوان یک بازیگر شناخته شده تئاتر و سینما در ایران فعال بود، اما به دلیل بهایی بودن تحت فشارهای امنیتی قرار گرفت. در بازجویی‌های حراست وزارت ارشاد و وزارت اطلاعات از او خواسته شد که تغییر مذهب بدهد و در صورت اعتراف به مسلمان شدن اجازه ادامه کارش را داشته باشد، اما طلوعی تصمیم گرفت ایران را ترک کند و فعالیت‌های خود را در خارج از ایران ادامه دهد.

در خارج از ایران، او علاوه بر بازیگری به ساخت فیلم هم پرداخت، از جمله مستندی درباره طاهره قره العین به نام خاک، شکوفه، آتش. اما تازه‌ترین اثر او هزار و صد نام دارد که این روزها به طور رایگان در اینترنت قرار گرفته، اما در ابتدای فیلم توصیه شده که تماشای آن برای افراد زیر شانزده سال و افراد حساس مناسب نیست، چرا که فیلم به طور آشکار و بدون تعارف پرده از جنایت‌های هولناک جمهوری اسلامی علیه زنان برمی‌دارد، جایی که بازجوها جدای از حرف‌ها و تهدیدهای جنسی از تجاوز هم برای خرد کردن زندانی استفاده می‌کنند.

نماد این خشونت‌های جنسی در فیلم، بازجویی است به نام مرتضی. «حاجی» که بازجوی اصلی است هر بار می‌خواهد زن را خرد کند تا به کارهای ناکرده اعتراف کند، مرتضی را صدا می‌کند، مردی که از حرف‌هایش می‌فهمیم که یک سادیست جنسی است که از هر ابزاری برای خرد کردن زندانی استفاده می‌کند. رفته‌رفته خود حاجی هم با حرف‌ها و اعمالش به او می‌پیوندد: حاجی که زن و فرزند دارد و در تلفن با آنها مهربانانه حرف می‌زند، در اواخر فیلم از طعنه‌های جنسی استفاده می‌کند و با تعریف کردن از تن و بدن زن، او را دستمالی می‌کند.

فیلم حکایت یک اتاق بازجویی است که در آن قرار است زنی که در بهشت زهرا در چهلم حدیث نجفی بازداشت شده به هر قیمتی به کارهای ناکرده اعتراف کند. در غالب فیلم، زن با بازی خود شبنم طلوعی، چشم‌بند دارد و جز او در تمام فیلم کس دیگری را نمی‌بینیم، جز دست‌های کثیف حاجی با انگشترهای معمول که با شنیدن صدای او به همراه صدای یکی دو نفر دیگر از جمع بازجویان فیلم جلو می‌رود. در نتیجه فیلم کاملاً در یک فضای بسته شکل می‌گیرد و ما به همراه زندانی از این اتاق بیرون نمی‌آییم. هر از گاه فیلمساز برای جدا شدن از درون اتاق، زاویه دیگری را انتخاب می‌کند: دوربین مدار بسته‌ای که داخل اتاق را به نمایش می گذارد، یک اتاق خالی ترسناک با یک میز و صندلی. نماهای این دوربین مدار بسته ترس و وحشت بیشتری را ایجاد می‌کند و زاویه‌های بسته صورت زن و دست‌های کثیفی که هر از گاه وارد کادر می‌شوند و حالت تهاجمی دارند، همه در خدمت فضایی است که قرار است در یک محیط بسته سیاه و کوچک خلق شود و تماشاگر را با شخصیت اصلی همراه کند، اما مهمتر از آن صدایی است که می‌شنویم: صدا در فیلم به اندازه تصویر اهمیت دارد و هر جمله توأم با تحقیر با اشاره‌های جنسی - از جمله اشاره به نوشابه به عنوان آلت تجاوز یا اشاره به درخواست طلاق زن- قرار است تماشاگر را با درون شکننده زن همراه کند، زنی که تنها یک عکاس ساده اینترنتی برای لباس و وسایل است و از این راه زندگی خود و پسر چهارده ساله‌اش را تأمین می‌کند، اما حالا باید اعتراف کند که سردسته شورشیان علیه حکومت بوده و قصد داشته با گرفتن عکس و فرستادن آنها به «رسانه‌های معاند» علیه حکومت اقدام کند. فیلم در چند بخش بعد از هر نوبت نماز اتفاق می‌افتد و مجموعاً چند نوبت نماز در طول روز و شب را در بر می‌گیرد که در آن به طور متناوب بازجویی‌های این زن ادامه می‌یابد تا رفته‌رفته خرد شود و هر بار یکی از این اتهامات را بپذیرد. عنوان هزار و صد اشاره‌ای است به تکرار صدها باره جملاتی که بازجو از او می‌خواهد تکرار کند و ابایی ندارد که آنها را بشمارد تا سرانجام به بار نهایی، یعنی هزار و صد می‌رسد در فیلمی که در ابتدایش تأکید شده:«محتوای این فیلم برگرفته از گفت‌و‌گو با افراد حقیقی است».

اما فیلمساز فیلم تلخ‌اش را با امید به پایان می‌رساند. روایت این خرد شدن تدریجی که با استفاده از روش‌های غیر انسانی صورت می‌گیرد( از تجاوز جنسی تا سوء‌استفاده از مادر قربانی و بعد دستگیری پسر چهارده ساله این زن) در نهایت به پایان دیگری می‌رسد که نشان از امید دارد.

فیلم به رغم محدودیت‌های ساخت و مشکلات ناشی از آن، به دلیل موضوع حساس و روایت ناگفته‌هایی که در داخل ایران امکان پرداختن به آنها وجود ندارد، اهمیت می‌یابد و می‌تواند به عنوان بخشی از سینمای در تبعید ایران که این روزها بیش از پیش و با قدرت‌تر از همیشه ظاهر شده، راه را برای فیلم‌هایی باز کند که خارج از سانسورهای سینمای رسمی رو به احتضار داخل ایران، چهره واقعی حکومت را در سینما ثبت و ضبط می‌کنند.

«باز فردایی هست»؛ زنی قربانی خشونت خانگی

۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ۰۹:۳۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
بابک مستوفی

«باز فردایی هست» ساخته پائولا کورتلسی که این روزها در سینماهای اروپا اکران شده، داستان یک زن در ایتالیای پس از جنگ جهانی دوم را روایت می‌کند که به طور مرتب مورد آزار جسمی شوهرش قرار می‌گیرد.

فیلم که برای اولین بار در جشنواره رم به نمایش درآمد و تحسین شد، در قالب فیلم‌های نئورئالیستی ایتالیایی ساخته شده و دقیقاً همان حال و هوا و شکل و شمایل و همین طور پرداخت تصویری را دنبال می‌کند، تا آنجا که به نظر می‌رسد با فیلمی از اوایل دهه پنجاه ایتالیا روبرو هستیم. شیوه ساده روایت و لختی نماها و پرهیز از همه چیزهای اضافی به همراه نمایش فقر دوران پس از جنگ، همه و همه فیلم را به یک اثر نئورئالیستی کلاسیک نزدیک می‌کند که البته حالا مضمونی امروزی‌تر را پی می‌گیرد: پرداختن به خشونت خانگی و آزار جسمی‌ای که یک زن تحمل می‌کند.

حضور یک فیلمساز زن در پشت دوربین، فضا و حس‌های زنانه بیشتری را به آن بخشیده است و فیلم می‌خواهد ما را با درون و دنیای یک زن نسل گذشته همراه کند، زنی که از نظر درک حق و حقوق خود با زنان امروز متفاوت است. البته فیلم از همین حیث آسیب می‌بیند: فیلم روایتگر زنی است که درک‌اش برای نسل امروز بسیار مشکل است. تماشاگر در طول فیلم بارها و بارها از خود می‌پرسد که این زن چرا این همه تحقیر و تنبیه جسمی را تحمل می‌کند و لب باز نمی‌کند.

هر چند مسأله فیلم دقیقاً پرداختن به همین نوع زنی است که لب باز نمی‌کند و همه چیز را بر اساس سنت می‌پذیرد، اما میزان خشونت فیلم بر علیه این زن و نوع تصویری که از مرد خانواده ارائه می‌شود، تماشاگر امروزی فیلم را جان به لب می‌کند، او را حرص می‌دهد و تا آستانه غیر قابل باور شدن فیلم پیش می‌رود.

از این جهت شاید اگر فیلم در همان دهه پنجاه ایتالیا ساخته می‌شد، کارکرد بیشتری داشت تا به امروز که تماشای این همه زجر یک زن و پذیرش بی چون و چرای آن برای تماشاگر غیرقابل باور می‌شود. تماشاگر امروز به سادگی می‌خواهد که این زن بدون هیچ نوع تردید با مردی که به او علاقه‌مند است، آنجا را برای همیشه ترک کند، اما فیلم با آن که در جهت احقاق حق و حقوق زنان ساخته شده، در یک تناقض غریب گیر می‌افتد: فیلم به همراه شخصیت اصلی‌اش محافظه کار می‌شود و فضای نئورئالیستی دهه پنجاه میلادی‌اش را باور می‌کند.

به یک معنی فیلمساز در همان دوران می‌ماند و به این نکته توجه ندارد که تماشاگر با درک و دانشی متفاوت از آن زمان به تماشای فیلم خواهد نشست و به این ترتیب به سادگی انتظار دارد که زن شوهر دیوانه و خشن‌اش را بدون هیچ تأملی ترک کند و زندگی تازه‌ای را با مرد دیگری آغاز کند. اما فیلم خودش هم در قید و بند جامعه و عرف و سنت و نقش همیشگی زن به عنوان مادر می‌افتد و اجازه عکس‌العمل را به شخصیت‌اش نمی‌دهد. در نتیجه از یک اقدام انقلابی و متفاوت خبری نیست (چیزی که تماشاگر تا انتها انتظارش را دارد)، برعکس فیلم همه چیز را به «فردا» موکول می‌کند و این که «باز فردایی هست». نگاه محافظه‌کار فیلم همه چیز را به آینده و فردایی موهوم موکول می‌کند و می‌خواهد تماشاگرش را با واقعیت حق رأی زنان در ایتالیای پس از جنگ آسوده کند.

به یک معنی پایان فیلم برای تماشاگر امروزی‌اش شوک دهنده است: زمانی که تماشاگر انتظار دارد زن برای همیشه با مرد مورد علاقه‌اش شهر را ترک کند و به نظر می‌رسد که در حال انجام این کار است، فیلم او را در صف رأی دادن به نمایش می‌گذارد، اما این پایان با رویکردهای فمینیستی همخوانی ندارد. با آن که در صحنه آخر زمانی که مرد قصد تعرض به زن را دارد، همه زنان در صف رأی دادن جلوی او می‌ایستند (به این ترتیب فیلم نوید زمانه‌ای دیگر را می‌دهد) اما این کافی نیست و کنش فردی در بحث فمینیسم، انتظار فردا و فدا شدن زن برای نسل آینده(برای فرزند: باز بازگشتی به نقش کلیشه‌ای زن به عنوان مادر) را نمی‌پذیرد. فیلم بر این نکته صحنه می‌گذارد که زن تقدیر خود را می‌پذیرد و حالا تنها می‌خواهد دختر خود یعنی نسل بعدی را نجات دهد و به همین دلیل با کمک سرباز آمریکایی، کافه خواستگار خشن دخترش را منفجر می‌کند تا مانع ازدواج آنها شود. هر چند در دنیای فیلم این کنش فردی او قابل ستایش است، اما در نهایت او این کار را برای نسل بعد انجام می‌دهد و نه برای خودش. او گام مهم و حیاتی برای تغییر زندگی خودش را برنمی‌دارد و همه چیز را به «فردا» ارجاع می‌دهد.

با آن که فیلم ساختار درخوری دارد و می‌تواند تماشاگر را در فضا و زمان و مکان مورد نظر غرق کند، اما در نهایت در بحث فمینیسم و حقوق زنان که بحث اصلی فیلم است، با وجود تلاش برای نور انداختن بر یک معضل اجتماعی، عملاً رویکردی محافظه‌کارانه از خود نشان می‌دهد.

سینمای ایران در دولت ابراهیم رئیسی

۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ۱۴:۱۴ (‎+۱ گرینویچ)
•
فرزاد رستمیان

دولت سیزدهم به ریاست ابراهیم رئیسی اگرچه در حفظ ارزش‌های انقلاب اسلامی یک شکست مطلق را تجربه کرد اما دستاوردش برای ملت ایران این بود که ناخواسته جمهوری اسلامی را چند گام به سرنگونی نزدیک‌تر کرد.

دولتی که در آن فارغ از شعارهای همواره‌ اخلاقی، وطن‌پرستانه و آزادی‌خواهانه، بیش‌ترین سرکوب و کشتار را در عمر کوتاه حکومت اسلامی ایران مدیریت کرد؛ دولتی که در آن خیزش آزادی‌خواه مردم با شعار «زن، زندگی، آزادی» جهانیان را به خود معطوف و روابط بین‌المللی ایران را مخدوش کرد؛ دولتی که با تمامیت‌خواهی‌ و رفتارهای غیردیپلماتیک - درست همانند دو دوره‌ ریاست محمود احمدی‌نژاد- هنجارهایی نظیر حجاب را پایان بخشید و مردم را به خیابان کشید.

در عین حال دولت سیزدهم در زمینه فرهنگ و سینما نیز کاملا شکست خورد. در طول حدود سه سال ریاست ابراهیم رئیسی به‌عنوان رییس جمهوری و محمدمهدی اسماعیلی به‌عنوان وزیر ارشاد، سینمای ایران روز به روز به پایان خود نزدیک‌تر شد و هم‌زمان سینمای زیرزمینی ایران از زیر خروارها خاکستر سرکوب و سانسور بیرون زد و دنباله شعار انسانی جنبش مهسا را در پیش گرفت - تا جایی که اکنون در هرکدام از جشنواره‌های معتبر سینمایی، یک فیلم زیرزمینی شعار زن، زندگی، آزادی را پشتیبانی می‌کند. شنیده‌ها حاکی از آن است که در سال ۲۰۲۴ حدود ۷۰ فیلم زیرزمینی اعم از مستند، فیلم کوتاه و فیلم بلند داستانی از ایران برای حضور در جشنواره کن فرستاده شده است.

هم‌زمان با شکل‌گیری سینمای زیرزمینی، جشنواره حکومتی فجر بی‌آن‌که به واقعیت‌های جامعه نظری داشته باشد و رخدادهای اجتماعی را جدی بگیرد، و با توجه به این‌که تعداد زیادی از سینماگران، جشنواره فجر را تحریم کرده بودند، تولید فیلم‌های تبلیغاتی خود را حفظ کرد و جشنواره فجر را بیش از پیش به یک جشنواره مذهبی/اسلامی/محلی تقلیل داد تا تنها افراد نزدیک به دستگاه نظام جمهوری اسلامی و ارگان های نظامی/امنیتی قادر به حضور در آن باشند.

در جشنواره چهل‌ویکم فجر، فیلم «غریب» به‌ کارگردانی محمدحسین لطیفی و تهیه‌کنندگی حامد عنقا جایزه بهترین فیلم از نگاه ملی را از آن خود می‌کند. غریب به بخشی از زندگی محمد بروجردی و شیوه فرماندهی او در کردستان پرداخته ‌است.

در عین حال بهترین فیلم در بخش مسابقه نیز به یک اثر جنگی (دفاع مقدس) اختصاص یافت - «سینما متروپل» ساخته محمدعلی باشه‌آهنگر و تهیه‌کنندگی سید حامد حسینی.

باید توجه داشت که فیلم‌های موسوم به دفاع مقدس تنها آثاری است که می‌تواند ضمن حفظ ارزش‌های نظام جمهوری اسلامی، پیوندی هر چند اندک با مردم نیز برقرار کند و از این روی، فیلم‌های پروپاگاندای جمهوری اسلامی سال‌هاست که در قالب دفاع مقدس ظاهر می‌شود. این رویکرد در جشنواره فجر سال بعد نیز وجود داشت و مجدداً جایزه بهترین فیلم به یک اثر جنگی اهدا شد؛ فیلم «مجنون» به کارگردانی مهدی شامحمدی و تهیه‌کنندگی عباس نادران. داستان فیلم به بخش‌هایی از زندگی مهدی زین‌الدین و برادرش مجید می‌پردازد که در جریان جنگ ایران و عراق با راهبری لشکر ۱۷ علی بن ابی‌طالب بخشی از عملیات خیبر را در جزیره مجنون پیش بردند.

وضعیت اکران فیلم‌ها نیز در این دولت بهتر از جشنواره‌اش نبود. فیلم‌های جنگی که با شکست تجاری مواجه شد و در برابرش تولید فیلم‌های کمدی چند برابر سایر دولت‌ها ادامه پیدا کرد؛ گویی سینمایی ایران در دولت سیزدهم تنها هدفش ساخت کمدی‌های سطح پایین بود که از طریق شوخی‌های جنسی و تابوشکنی قصد افزایش آمار فروش و رکوردزنی داشت.

این در حالی است که با روی کار آمدن محمد خزاعی و شعار «اخلاق، آگاهی و امید» یکی از نخستین سرکوب‌های فرهنگی با جریان سعید روستایی و ممنوع‌‌ شدنش و حکم تبعیدش به شهر قم، در اذهان ثبت شد.

تا پیش از این، فیلم‌هایی که به جشنواره‌ها ارسال می‌شد پس از نمایش خارجی و اکران بدون سانسور، در ایران با حذف و ممیزی اکران داخلی می‌شد -بی‌آن‌که آبی از آب تکان بخورد؛ اما محمد خزاعی با اقدامی غیرقابل پیش‌بینی این وضعیت را تاب نیاورد و برای فیلم برادران لیلا ایجاد مشکل کرد. همین وضع باعث قاچاق - خواسته یا ناخواسته- تعدادی فیلم ایرانی شد که شاید امکان اکران برایشان میسر نبود و از راه قاچاق و پخش در شبکه‌های اجتماعی به دست تماشاگر رسید.

گزارش‌ها حاکی از آن است که قاچاق فیلم در سال ۱۴۰۲ بیش از ۱۶۰ میلیارد تومان به اقتصاد سینما آسیب زده است؛ آن هم سینمایی که پس از کووید به ‌طور طبیعی به افول رفته و عده‌ای را خانه‌نشین کرده بود. «برادران لیلا» اولین قربانی انتشار غیررسمی و قاچاق در دولت ابراهیم رئیسی بود. فیلمی که با تمام کاستی‌هایش سعی داشت به واقعیت اقتصادی و فرهنگی جامعه ایران بپردازد و از این روی باعث واکنش‌های تند دولتمردان شد.

این فیلم پس از نمایش در جشنواره‌ کن و بازخورد‌های مثبتش در نشریات خارجی، با ممنوعیت مواجه شد و راه را -شاید- برای قاچاق دیگر فیلم‌ها نیز باز کرد. در ادامه خط فرضی به کارگردانی فرنوش صمدی و تفریق مانی حقیقی و شب/ داخلی/ دیوار ساخته وحید جلیلوند نیز دچار چنین وضعی شدند.

«شب/ داخلی/ دیوار» درباره یک مأمور امنیتی است که نسبت به سرکوب همکارانش واکنش نشان داده و اکنون در یک سلول انفرادی، روزگارش را سر می‌کند؛ فیلمی تلخ و سیاسی که می‌توان به جنبش مهسا نسبتش داد.

شاید تنها نکته مثبت تولید محصولات فرهنگی در آغاز این دولت، تولید سریال‌های پلت‌فرم‌های نمایش خانگی بود که سازندگان در ابتدا سعی داشتند با محدودیت‌هایی کم‌تر، بیننده کرونازده را با سینما آشتی دهند که باز هم دولتمردان و دستگاه‌های حکومت آن را تاب نیاوردند و محدودتر کردند.

سینمای ایران در دولت سیزدهم اگر برای خود دولت شکست بود، برای ایرانیان آزادی‌خواه یک دستاورد بزرگ تلقی می‌شود که راه را برای ساخت آثاری بدون هیچ محدودیتی باز کرد و موج نوی سینمای ایران را که فیلم‌هایی بدون مجوز، بدون سانسور و بدون حجاب است رقم زد که در مقالات آینده درباره‌اش خواهیم نوشت.

«چنین سیاه آینه‌ای»؛ از کازابلانکا تا غریزه اصلی

۱۶ خرداد ۱۴۰۳، ۱۴:۱۵ (‎+۱ گرینویچ)
•
عماد وکیلی

ژانر نوآر یکی از ژانرهایی است که شماری از مهم‌ترین آثار تاریخ سینما را در خود جای داده: گونه‌ای از فیلم که خود شامل دسته‌های مختلف و زیر-ژانرهای گوناگون است و بخش مهمی از آثار بزرگان سینما را با ویژگی‌های مشترک زیر یک چتر قرار می‌دهد.

این چتر البته در مطالعات سینمایی همیشه بحث‌بر‌انگیز بوده است: در صحبت از یک اثر بزرگ از فیلم‌سازی مؤلف، شباهت‌های فیلم به دیگر آثار آن فیلم‌ساز با اهمیت‌تر است یا شباهتش به دیگر آثار ژانر؟

علیرضا کاوه، نویسنده سینمایی در کتاب قطوری که با نام «چنین سیاه آینه‌ای؛ تحلیل و بررسی سینمای نوآر» منتشر کرده، سعی دارد سؤالات زیادی را درباره این ژانر جذاب پاسخ دهد. به نظر می‌رسد نویسنده مفهوم ژانر را به طور کامل می‌پذیرد و از چون و چرا درباره آن پرهیز دارد، در عوض سعی دارد از زوایای مختلف آن را بررسی کند، کاری که قبل‌تر در منابع فارسی به شکل درستی انجام نشده است.

برای این کار، کاوه در پیش‌گفتار سعی دارد شیوه کاری‌اش را توضیح دهد، اما بیش از آن‌که درباره چگونگی کتاب، انتخاب فیلم‌ها و ارتباط آن‌ها حرف بزند، درباره واژه نوآر، شیوه نوشتن و نوع به کارگیری اسامی توضیح می‌دهد تا زودتر به بخش تحلیل برسد: بخشی که در آن هر فیلم به طور مفصل معرفی و بررسی شده است.

نویسنده «دنیای تبهکاران» ساخته جوزف فون اشترنبرگ (۱۹۲۷) را به عنوان پذیرفته‌ترین نمونه اولین فیلم نوآر معرفی می‌کند و پس از آن نمونه‌های مختلف دیگری را بررسی می‌کند: از «شاهین مالت» ساخته تحسین‌شده جان هیوستن با بازی درخشان همفری بوگارت، تا «کازابلانکا» که البته برخی به تعلقش به ژانر نوآر شک دارند.

بدیهی است بهترین نمونه‌های ژانر در دهه ۴۰ و ۵۰ میلادی خلق شده‌اند و برخی معتقدند آخرین نوآرها به همان سال‌ها باز می‌گردند (از جمله «نشانی از شر» ساخته اورسن ولز در سال ۱۹۵۸) اما طبیعتا نئو- نوآرها هم بخش مهمی از سینمای جهان را شکل داده‌اند که نویسنده به بررسی برخی از آن‌ها می‌پردازد، از جمله «غریزه اصلی» ساخته پل ورهوفن با بازی شارون استون و مایکل داگلاس که از منظر فمینیستی قابل بررسی است و «یادگاری» (ممنتو) ساخته کریستوفر نولان که بهترین ساخته سازنده‌اش است.

در بررسی هر فیلم ابتدا با مشخصات و خلاصه داستان مفصل آن‌ها روبه‌رو هستیم که البته بخش خلاصه داستان، با توجه به در دسترس بودن فیلم‌ها برای خواننده، می‌توانست بسیار کوتاه‌تر و مختصرتر باشد. پس از آن به بخش بررسی می‌رسیم که نویسنده هر کدام از فیلم‌ها را از زاویه خاصی بررسی می‌کند و در کنار هر بررسی، در ستون‌هایی به دادن اطلاعات درباره موضوعات مختلف می‌پردازد. مثلا در ستون ویژه‌ای نئو- نوآر سازان معرفی شده‌اند یا در کنار بررسی «محله چینی‌ها» به فیلم‌های دیگری که شهر در آن‌ها به شکل هزار تو ترسیم شده، اشاره می‌شود. فم‌فاتال‌هایی چون مارلنه دیتریش و ریتا هیورث بر اساس تعداد آثار نوآری که در آن‌ها شرکت کرده‌اند به همراه معروف‌ترین فیلم‌شان معرفی شده‌اند.

اساسا کتاب مملو است از آمار و ارقام. نویسنده علاقه زیادی به ثبت تعداد فیلم‌ها در هر زمینه نشان داده و هر بار سعی دارد آمار دقیقی از تعداد مثلا بازی آل پاچینو به عنوان ناقهرمان ارائه دهد. این کار هر چند بسیار مشکل و وقت‌گیر به نظر می‌رسد، اما در نهایت به دلیل ماهیتش نمی‌تواند مبرا از اشتباه باشد، در حالی که شاید گسترش بخش‌های تحلیلی می‌توانست خواننده را بیشتر با کتاب همراه کند. در نتیجه این نگاه نویسنده، نیمه دوم کتاب به یک دانشنامه بسیار مفصل پر از نام فیلم و ارقام بدل شده که مثلا نام ۲۶۲۶ فیلم در آن ثبت شده است. فیلم‌شناسی بازیگران، فیلم‌شناسی کارگردان و ۱۰۰ نمونه فیلم از جمله این بخش‌هاست که بخش قابل توجهی را به خود اختصاص داده‌اند. در این بخشی صفحاتی هم به پوستر فیلم‌های این ژانر اختصاص داده شده که مرجع جذابی برای مرور پوسترهای خاطره‌انگیزی است که می‌تواند برای هر سینما‌دوستی جذاب باشد، هرچند احتمالا برخی از پوسترها سانسور شده‌اند و با محدودیت‌های چاپ کتاب در داخل ایران و حذف تصویر زنان، امکان منتشر شدن نداشته‌اند.

«چنین سیاه آینه‌ای» نشان از سال‌ها تحقیق نویسنده درباره ژانر نوآر دارد که در نهایت بررسی‌های موردی و آمارهای مفصلی را درباره فیلم‌های این ژانر ارائه می‌کند. البته می‌توان خرده گرفت که چرا مثلا بررسی محله چینی‌ها ساخته درخشان رومن پولانسکی اینقدر کوتاه است و در کمتر از یک صفحه خلاصه شده یا چرا بررسی‌های موضوعی و ویژگی‌های مشترک فیلم‌های ژانر گسترده‌تر نیستند و به بررسی‌های موردی درباره فیلم‌ها کفایت شده، اما با این حال مدخل‌هایی که مفصل‌تر هستند نظیر نشانی از شر ساخته اورسن ولز، جذابیت ویژه‌ای به کتاب بخشیده‌اند.

«پادشاهی سیاره میمون‌ها»؛ جابه‌جایی انسان و میمون

۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ۱۷:۰۵ (‎+۱ گرینویچ)
•
بابک مستوفی

تازه‌ترین قسمت سیاره میمون‌ها با نام «پادشاهی سیاره میمون‌ها» که توسط وس بال کارگردانی شده و این روزها بر پرده سینماهای آمریکا و بریتانیاست، داستانی آخرالزمانی را درباره آینده روایت می‌کند که در آن بشر هوش و ذکاوت خود را به میمون داده است.

فیلم بیش از سه قسمت پیشین بر داستان غریب خود تکیه می‌کند، جایی که یک ویروس ساخته شده توسط انسان، هوش و ذکاوت بشر را نابود می‌کند تا حدی که انسان‌ها دیگر قادر به تکلم نیستند، در عوض میمون‌ها به این هوش دست یافته‌اند و حالا در پی رسیدن به تکنولوژی نظامی هم هستند.

[هشدار: این مقاله بخشی از داستان فیلم را لو می‌دهد]

فیلم داستان میمون جوانی به نام نوآ را روایت می‌کند که با یک دختر آشنا می‌شود. پس از این که قبیله نوآ توسط میمون‌های جنگجو و زورمند نابود می‌شود و باقیمانده آن‌ها به گروگان گرفته می‌شوند، نوآ سعی دارد راهی برای نجات قبیله‌اش بیابد. در این راه با دختری که استثنائا می‌تواند حرف بزند همراه می‌شود. از این‌جا داستان پیچیده‌ای درباره رابطه انسان و حیوان شکل می‌گیرد و فیلم سعی دارد با روایتی کاملا تخیلی اما قابل باور، تماشاگر را به درون دنیایی از جلوه‌های ویژه هدایت کند که در آن خلق صحنه‌های چشمگیر حرف اول و آخر را می‌زند، اما فیلم تنها مقهور صحنه‌پردازی و جلوه‌های ویژه نیست و سعی دارد داستانی سرراست و جذاب را روایت کند که در نهایت می‌تواند تماشاگر را با خود همراه کند.

در ادامه داستان، دختر و نوآ به یک اتحاد می‌رسند که به راحتی برای تماشاگر قابل باور است، اما در اواخر فیلم، همه چیز دچار شک و تردید می‌شود: حق با نوآ و دنیای ساده و سرراست اوست یا دختر حق دارد در راه بازگرداندن هوش و قدرت به انسان، میمون‌ها را نابود کند؟

این‌جا دوگانه جذابی شکل می‌گیرد که تماشاگر را با یک سؤال اساسی درگیر می‌کند. این تناقض از زمانی آغاز می‌شود که نوآ که کاملاً با دختر همراه شده و به او کمک می‌کند، عکس میمون‌ها را در داخل قفس در یک کتاب بچه‌ها می‌بیند، جایی که نوآ می‌داند در رابطه با انسان نمی‌تواند جای مناسبی برای همنوعانش باشد. در نتیجه سؤال آخر فیلم این دوگانه را در رابطه با تماشاگر شدت می‌بخشد، جایی که نوآ از دختر می‌پرسد که آیا انسان و میمون در گذشته زندگی مسالمت آمیزی باهم داشته‌اند و باز هم می‌توانند این نوع زندگی را داشته باشند؟ دختر با چشمانی پر اشک می‌گوید که نمی‌داند، اما تماشاگر که جواب این سؤال را می‌داند، حالا باید تصمیم غریبی بگیرد: همراهی با میمونی که از ابتدای فیلم در دل تماشاگر نفوذ کرده یا ایمان به بشریت و آرزوی پیروزی او برای به دست آوردن هوش و ذکاوت و نابودی میمون‌های هوشمند.

در نتیجه این نگاه است که قهرمان و ضد قهرمان به شکل معمول در فیلم وجود ندارد. هر ضد قهرمانی - از جمله دختر- در صحنه‌ای ممکن است قهرمان به نظر برسد، و هر قهرمانی- از جمله نوآ- می‌تواند بنا به شرایط به ضدقهرمان تبدیل شود. این بازی جذابی است که فیلم را از کلیشه‌های معمول فیلم‌های متکی به جلوه‌های ویژه و عمدتا بی‌توجه به ظرایف داستان‌پردازی دور می‌کند و لایه‌های جذاب‌تری به روایت آن می‌بخشد.

در نتیجه تمام صحنه کلایماکس مربوط به کمک نوآ به دختر برای باز کردن درهای مخزن اسلحه و یافتن تکنولوژی انسانی، پیچیدگی‌های خاص خود را دارد: ظاهراً نوآ و دختر در یک جبهه و علیه شر قرار دارند، اما دختر، بی آن که نوآ بداند، قصد نابود کردن میمون‌ها با سیل ناشی از انفجار را دارد. اینجاست که مفاهیم قهرمان و ضدقهرمان بی‌معنی می‌شوند و خیر و شر هم معنای معمول خود را ندارند، در نتیجه تماشاگر تکلیف خود را نمی‌داند که باید در کدام سو بایستد.

اما در انتها فیلم به هیچ سو نمی‌غلتد و سعی دارد میانه را بگیرد. هر چند این نگاه ممکن است محافظه‌کارانه به نظر برسد، اما بهترین پایان برای چنین فیلمی با چنین داستانی را شکل می‌دهد. از میان تمام اسلحه‌ها و تانک‌های موجود در مخفیگاه انسانی، دختر تنها یک هارد کامپیوتری را با خود می‌برد و این‌جاست که به نظر می‌رسد این هارد حاوی اطلاعاتی برای بازیافتن قدرت نظامی است، اما فیلم در انتها به ما می‌گوید برداشت تماشاگر اشتباه بوده است. به این ترتیب شاید امکان نوعی همزیستی کماکان باقی بماند و تماشاگر خوش باور با این نتیجه‌گیری سینما را ترک کند، اما فیلم در واقع راه را برای ادامه داستان و قسمت آینده باز می‌کند.